eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدای حسین علیه السلام چند روزی مانده بود پرچم های سیاه محرم امسال را بزنند. دور هم نشسته بودیم به چایی خوردن که مامان صورتش را چرخاند سمت همسرم و لبهایش را کش داد :خب سید، ایشالله اربعین امسال هم میریم کربلا؟" داغ کردم. کلمات تا توی دهانم صف بستند ولی لب هایم را محکم فشار دادم تا بیرون نریزند. اربعین سال پیش ،مانده بودم بچه ها را ببرم یانه! می ترسیدم سختی راه دل زده شان کند. دخترها بزرگ بودند ولی پسرم سه ساله بود. برای دخترها ،از سختی سفر گفتم تا خودشان تصمیم بگیرند ‌. تا شنیدند بلافاصله کوله هاشان را بستند . به پدرشان سفارش پرچم دادند. به هر کسی می رسیدیم خبر می دادند "پیاده میریم کربلا". پسرم را می خواستم بگذارم پیش مامان ،تا توی هوای گرم اذیت نشود. مامان تا فهمید نیت کربلا داریم ، مثل طفلی افتاد توی دایره ی تکرار . "من هم باهاتون میام" دهانم قفل شد .نتوانستم چیزی بگویم .با امام حسین علیه السلام روبه رو بودم . شاید دعوت بود. آقا جان هر چقدر گفت : دیسک کمر داری ،کلیه ات سنگ سازه ،زن بشین خونه " افاقه نکرد . می خواست آقاجان را هم راضی به آمدن کند . ولی آقاجان یک کلام گفت : من فشار دارم. میام ،میشم دردسر ." توی راه برگشت از خانه پدرم، تمام راه را،غر زدم . اینکه سال پیش مامان گرمازده شده بود ،کمرش تیر می کشید ، از ترس گمشدنش ،دستش را گرفته بودم و باز مثل طفلی می کشیدمش تا عقب نماند ، اینکه مجبور شدیم سه روزه برگردیم. دخترها تازه داشتند با مشایه،با عشق امام حسین علیه السلام خو می گرفتند که حرف برگشتن زدیم . به زور کندیمشان . دلمان توی موکبی حوالی ستون دویست جا ماند. تا نزدیکی بین الحرمین با ماشین رفتیم ولی حرم قسمتمان نشد. همسرم آرام می گوید : ببین این بار دومِ،مامان بیشتر با راه آشناست" اشک توی چشمهایم جمع می شود: خب پس چرا داره میاد؟" مدام یاد اضطرابم در حرم امیر المومنین علیه السلام می افتم. همان ظهری که مامان روی فرشهای صحن حضرت زهرا (سلام الله علیها) افتاده بود و ‌صدایش در نمی آمد. فرش ها انگار از تنور نانوایی در آمده بودند . هر جا سایه بود جای نشستن نبود .مرد و زن به هم چسبیده بودند. به صورت مامان نگاه می کردم . به دهان خشکش .هرچقدر برایش آب می آوردم باز فایده نداشت. مثل زمین ترک خورده کویر شده بود. همان موقعه بود که صدای اعلان موبایلم را شنیدم. برادرم پیام داده بود : مواظب مامان باش" من این قدرت را نداشتم .من حتی نمی توانستم مواظب خودم ،یا بچه هایم باشم . چه جمله ی احمقانه ای! این چند روز ،توی ذهنم مدام نقشه کشیدم تا با ترفندی خودش راضی شود و نیاید. نشستم کنارش ودست انداختم دور هیکل گوشتیش. -مامان اربعین شلوغه ،نمی تونی به ضریح بچسبی هامی خوای تو پاییز با آقاجون بریم. منم میام! باز مثل طفلی چشمانش برق زد :،من دلم می خواد اربعین اونجا باشم! ساکت شدم .دختر بزرگم گوشه ای نشسته بود و به ما چشم دوخته بود . با حرف مامان به من نگاه کرد. پاهایش را توی بغلش جمع کرد و با ابروهای درهم غر زد :مامان بگمآ من این سری تمام راه رو پیاده میرم" امروز صبح ،حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها ) رفتم. جایی دور از ضریح، خلوت کردم‌. زیارت نامه یا نماز هم نخواندم . فقط نشستم به حرف زدن . از آشفتگی هایم گفتم. از مادرم ،از منطقی که نداشت. به زائرها نگاه می کردم که ذکر روی لب هاشان بود. زن عراقی سن داری با هیکل درشت از جلویم رد شد .شاید از اهالی کربلا بود . داستانی از یک خطیب توی ذهنم مرور شد . مردی که هر شب جمعه پدر و مادرپیرش را برای زیارت به کربلا می برد. شبی که نوبت زیارت پدر می رسد، مادرپیله می کند که دلش زیارت می خواهد. توی شب بارانی ،پسر،پدر را روی الاغ و مادر را روی دوشش سوار می کند و راهی کربلا می شود . خدا باران را هم فرستاده بود تا عیار پسر را بسنجد. چه امتحان سختی ! چند فرسخ پیاده، مادر پیر روی دوش ،زیر باران. وقتی به حرم می رسد و سلام می دهد نگاه متبسم امام حسین علیه السلام را می بیند و بعد صدای جواب سلامش را می شنود . مرور داستان که تمام شد .صورتم خیس شده بود .دل آشفته ام ،رام شده بود. جایی از هدایت باطنی امام شنیده بودم ولی اینجا برایم ثابت شد. من با دختر پیامبر حرف زده بودم و او هم با من. _________________ محرم سال ۱۴۰۳
زبانِ عراق عربي است البته. اما زبانِ رايج در بين‌الحرمين فارسي است و طرفه آن كه زبانِ رايج در حرمِ حضرتِ عباس تركي است! 🖊 رضا امیرخانی
《شرف خانه》🇮🇷
سفربرایم، شبیه سازی مرگ است. کنده می شوم . آشفته می شوم . غریب می شوم. از کسان وچیزهایی که به آنها وابسته ام دور می شوم . باز اگر برنامه‌ریزی در سفر باشد کمی بهترم. می دانم چه می خورم ،کجا و با چه کسی همسفرم. شاید یکی از علت های بد سفر بودنم ،بد غذا بودنم است. یا میگرنی که دارم . مخصوصا که خصوصیات بچه ها هم نور علی نور است . آپشن غرغرو بودن دختر بزرگم یا تبدیل کردن هر کاری به بازی توسط دختر کوچکم. پسر کوچکم هم که پی بهانه ای رگهای گردنش باد می کند. مادرم را هم به این کلکسیون رنگا رنگ اضافه کردم . البته درستش این است که مامان، خودش را اضافه کرد. حالا اینجا هستم. ساعت نزدیک ۱۲ شب است. زنی عربی، دیگری ترکی، کناری هموطن است و فارسی حرف می زند. شام هم مخلوط پلویی ، شامل رشته ،کمی مرغ ،کشمش سفید و نخود فرنگی زنده میل کردم. گوشه ای از یک حسینه ی سیاه پوش نشسته ام و پاهایم را دراز کردم. زن عراقی با پانتومیم و مخلوط کلمات عربی شارژرم را می خواهد . دست می کنم توی کیفم و شارژر را تحویل زن می دهم. او هم سریع وصلش می کند‌. زنی ترک با پانتومیم به کودک عراقی می خواهد بفهماند که محض رضای خدا کفش هایت را دربیاور و بعدحسینیه را گز کن . دختر نمی فهمد و تا ته حسینیه با کفش هایش هروله می کند. زن که تلاشش نا کام مانده نفسش را بیرون می دهد و نگاهم می کند ،با خنده می گویم :من بش گفتم فخلع نعلیک فک کنم محاوره نبود نفهمید " زن عراقی دیگر چادرش روی گردن سوار است و پایین پای مامان دارد جای خواب برای خودش و فرزندش درست می کند. مامان می خواهد با فارسی فصیح به او بفهماند بالاتر جا هست. توی صورت زن نگاه می کند و همراه دست تکان دادن کلمات فارسی را مشدد تکرار می کند. دخترغرغروم با دیدن سماجت مامان برای فارسی حرف زدن با زن عرب از خنده ریسه می رود . پسرم بد از کلی دویدن در حسینیه خوابیده . چند دقیقه پیش یک پسر عراقی داشت می دوید پا روی پایش گذاشت. نگاهش کرد . در حالی که رگهایش نرمال بود . فقط گفت (آهای پامو له کردی) و خوابید. دختر اهل بازیم،هرجا صف فلافل است می رود و صبورانه برای ما فلافل می گیرد. نگاه می کنم به دختر دوازده ساله ی عرب که زیر پایم خوابیده و پاهایش را روی کوله ام گذاشته دقیقا روبروی من. پایش آویزان شده و به پایم می خورد . چند غریبه دور هم خسته جان افتادیم و مثل قوم خویش کنار هم خوابیدیم.
تا الان سه بار دختر کوچکم و یک بار مامان و سه بار خودم به همراه مامان و پسر کوچولو گم شدیم. مامان تا آب می بیند می رود .دخترم هم تا یخمک می بیند. دخترم هر عمودی گم میشد همانجایی که قرارمان بود می ایستاد. ولی مامان ده تا عمود جلو تر ده تا عقب تر هم که رفتم نبود. به امام زمان التماس می کردم و سرگیجه گرفته بودم. همسرم یک جمله ی عمیق و فلسفی فرمود و کمی آرام شدم. تامل برانگیز بود . _آقاجون از این شانسا نداره که ! اصلا ما مردا از این شانسا داریم که زنمون گم بشه؟" عمود ۱۹۵ پیدایش کردم . اگر راه را، مستقیم رفته بودم حتما عمود ۲۵۰ ایستاده بودم. وقتی هم پیدایش کردم ،لیوان آب دستش بود و روی صندلی لم داده بود .اخمو نگاهم کرد. اولین جمله اش این بود:کجا بودی خانم؟از کی تا حالا اینجا منتظرم! نفس نفس می زدم .گفتم :مگه قرار نبود هر جا بودیم به ده تایی اول برسیم الان باید ۱۹۰ وایمیسادی!" نگاه معنا داری به من کرد و گفت :تو گفتی صدتا صدتا!" سعی کردم به اعصاب آفتاب زده ام مسلط شوم و باز برای چندمین بار برایش توضیح بدهم ولی بعد به این نتیجه رسیدم بی فایده اس . باید کنارش راه بروم و چهار چشمی حواسم به مامان باشد.
فرصت ها مثل ابر می گذرند بعد نماز صبح از ترس آفتاب راه افتادیم تا موقعه ی شدت آفتاب بپریم توی یک موکب. بچه ها بین خواب و بیداری هستند .سیل جمعیت ما را هم با خودش می برد.
می خواستم پرچم یا پیکسلی یا حداقل نوشته ای برای فلسطین آماده کنم . تردید در آمدن، نگذاشت تمرکز داشته باشم. دیدن پرچم فلسطین توی راه کربلا ،عذاب وجدانم را کم کرد. آدمهای خوش ذوقی که یادشان نرفته و یاد ما هم می اندازند که دعا کنید .
توی بلوار، پرچمی تلفیقی از عراق و فلسطین دیده می شد . توی طی مسیر متوجه شدم هر چند صد متر این پرچم را زدند.