《شرف خانه》🇮🇷
سفربرایم، شبیه سازی مرگ است.
کنده می شوم .
آشفته می شوم .
غریب می شوم.
از کسان وچیزهایی که به آنها وابسته ام دور می شوم .
باز اگر برنامهریزی در سفر باشد کمی بهترم.
می دانم چه می خورم ،کجا و با چه کسی همسفرم.
شاید یکی از علت های بد سفر بودنم ،بد غذا بودنم است.
یا میگرنی که دارم .
مخصوصا که خصوصیات بچه ها هم نور علی نور است .
آپشن غرغرو بودن دختر بزرگم یا تبدیل کردن هر کاری به بازی توسط دختر کوچکم.
پسر کوچکم هم که پی بهانه ای رگهای گردنش باد می کند.
مادرم را هم به این کلکسیون رنگا رنگ اضافه کردم .
البته درستش این است که مامان، خودش را اضافه کرد.
حالا اینجا هستم.
ساعت نزدیک ۱۲ شب است.
زنی عربی، دیگری ترکی، کناری هموطن است
و فارسی حرف می زند.
شام هم مخلوط پلویی ،
شامل رشته ،کمی مرغ ،کشمش سفید و نخود فرنگی زنده میل کردم.
گوشه ای از یک حسینه ی سیاه پوش نشسته ام و پاهایم را دراز کردم.
زن عراقی با پانتومیم و مخلوط کلمات عربی شارژرم را می خواهد .
دست می کنم توی کیفم و شارژر را تحویل زن می دهم.
او هم سریع وصلش می کند.
زنی ترک با پانتومیم به کودک عراقی می خواهد بفهماند که محض رضای خدا کفش هایت را دربیاور و بعدحسینیه را گز کن .
دختر نمی فهمد و تا ته حسینیه با کفش هایش هروله می کند.
زن که تلاشش نا کام مانده نفسش را بیرون می دهد و نگاهم می کند ،با خنده می گویم :من بش گفتم فخلع نعلیک فک کنم محاوره نبود نفهمید "
زن عراقی دیگر چادرش روی گردن سوار است و پایین پای مامان دارد جای خواب برای خودش و فرزندش درست می کند.
مامان می خواهد با فارسی فصیح به او بفهماند بالاتر جا هست.
توی صورت زن نگاه می کند و همراه دست تکان دادن کلمات فارسی را مشدد تکرار می کند.
دخترغرغروم با دیدن سماجت مامان برای فارسی حرف زدن با زن عرب از خنده ریسه می رود .
پسرم بد از کلی دویدن در حسینیه خوابیده .
چند دقیقه پیش یک پسر عراقی داشت می دوید پا روی پایش گذاشت.
نگاهش کرد .
در حالی که رگهایش نرمال بود .
فقط گفت (آهای پامو له کردی)
و خوابید.
دختر اهل بازیم،هرجا صف فلافل است می رود و صبورانه برای ما فلافل می گیرد.
نگاه می کنم به دختر دوازده ساله ی عرب که زیر پایم خوابیده و پاهایش را روی کوله ام گذاشته دقیقا روبروی من.
پایش آویزان شده و به پایم می خورد .
چند غریبه دور هم خسته جان افتادیم و مثل قوم خویش کنار هم خوابیدیم.
تا الان سه بار دختر کوچکم و یک بار مامان
و سه بار خودم به همراه مامان و پسر کوچولو گم شدیم.
مامان تا آب می بیند می رود .دخترم هم تا یخمک می بیند.
دخترم هر عمودی گم میشد همانجایی که قرارمان بود می ایستاد.
ولی مامان ده تا عمود جلو تر ده تا عقب تر هم که رفتم نبود.
به امام زمان التماس می کردم و سرگیجه گرفته بودم.
همسرم یک جمله ی عمیق و فلسفی فرمود و کمی آرام شدم.
تامل برانگیز بود .
_آقاجون از این شانسا نداره که !
اصلا ما مردا از این شانسا داریم که زنمون گم بشه؟"
عمود ۱۹۵ پیدایش کردم .
اگر راه را، مستقیم رفته بودم حتما عمود ۲۵۰ ایستاده بودم.
وقتی هم پیدایش کردم ،لیوان آب دستش بود و روی صندلی لم داده بود .اخمو نگاهم کرد.
اولین جمله اش این بود:کجا بودی خانم؟از کی تا حالا اینجا منتظرم!
نفس نفس می زدم .گفتم :مگه قرار نبود هر جا بودیم به ده تایی اول برسیم الان باید ۱۹۰ وایمیسادی!"
نگاه معنا داری به من کرد و گفت :تو گفتی صدتا صدتا!"
سعی کردم به اعصاب آفتاب زده ام مسلط شوم و باز برای چندمین بار برایش توضیح بدهم ولی بعد به این نتیجه رسیدم بی فایده اس .
باید کنارش راه بروم و چهار چشمی حواسم به مامان باشد.
می خواستم پرچم یا پیکسلی یا حداقل نوشته ای برای فلسطین آماده کنم .
تردید در آمدن، نگذاشت تمرکز داشته باشم.
دیدن پرچم فلسطین توی راه کربلا ،عذاب وجدانم را کم کرد.
آدمهای خوش ذوقی که یادشان نرفته و یاد ما هم می اندازند که دعا کنید .
توی بلوار، پرچمی تلفیقی از عراق و فلسطین دیده می شد .
توی طی مسیر متوجه شدم هر چند صد متر این پرچم را زدند.