eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
تا الان سه بار دختر کوچکم و یک بار مامان و سه بار خودم به همراه مامان و پسر کوچولو گم شدیم. مامان تا آب می بیند می رود .دخترم هم تا یخمک می بیند. دخترم هر عمودی گم میشد همانجایی که قرارمان بود می ایستاد. ولی مامان ده تا عمود جلو تر ده تا عقب تر هم که رفتم نبود. به امام زمان التماس می کردم و سرگیجه گرفته بودم. همسرم یک جمله ی عمیق و فلسفی فرمود و کمی آرام شدم. تامل برانگیز بود . _آقاجون از این شانسا نداره که ! اصلا ما مردا از این شانسا داریم که زنمون گم بشه؟" عمود ۱۹۵ پیدایش کردم . اگر راه را، مستقیم رفته بودم حتما عمود ۲۵۰ ایستاده بودم. وقتی هم پیدایش کردم ،لیوان آب دستش بود و روی صندلی لم داده بود .اخمو نگاهم کرد. اولین جمله اش این بود:کجا بودی خانم؟از کی تا حالا اینجا منتظرم! نفس نفس می زدم .گفتم :مگه قرار نبود هر جا بودیم به ده تایی اول برسیم الان باید ۱۹۰ وایمیسادی!" نگاه معنا داری به من کرد و گفت :تو گفتی صدتا صدتا!" سعی کردم به اعصاب آفتاب زده ام مسلط شوم و باز برای چندمین بار برایش توضیح بدهم ولی بعد به این نتیجه رسیدم بی فایده اس . باید کنارش راه بروم و چهار چشمی حواسم به مامان باشد.
فرصت ها مثل ابر می گذرند بعد نماز صبح از ترس آفتاب راه افتادیم تا موقعه ی شدت آفتاب بپریم توی یک موکب. بچه ها بین خواب و بیداری هستند .سیل جمعیت ما را هم با خودش می برد.
می خواستم پرچم یا پیکسلی یا حداقل نوشته ای برای فلسطین آماده کنم . تردید در آمدن، نگذاشت تمرکز داشته باشم. دیدن پرچم فلسطین توی راه کربلا ،عذاب وجدانم را کم کرد. آدمهای خوش ذوقی که یادشان نرفته و یاد ما هم می اندازند که دعا کنید .
توی بلوار، پرچمی تلفیقی از عراق و فلسطین دیده می شد . توی طی مسیر متوجه شدم هر چند صد متر این پرچم را زدند.
ذکر فلسطین
تشنه ی پرچم بودم . حتی به چندتایی پرچم فروش که توی مسیر بود سر زدم. ترکیبی از پرچم عراق و فلسطین و ایران دست یک آقای ایرانی دیده بودم ولی کار خود ایرانی ها بود و این طرح اینجا نبود . بیشتر پرچم عراق بود و عکسهای منسوب به اهل بیت. توی مسیر چند ایرانی این نوشته را روی کیف و چادر می زدند. جلو رفتم خواستم بگیرم که گفتند بگذارید وصل کنیم. مرد میانسالی بود با سنجاق روی کیفم وصل کرد.
-مامان پاشو پاشو بریم ! دیر میشه ها اینجوری که ما میریم فردای اربعین کربلا می‌رسیم نمیاید من رفتم آ اصلا من با بابا میرم اَه راه افتادیم گرمه گرم
لر بود .لباس بلند مخمل با دامن چین چین به تن داشت. اهل چهار محال بختیاری بود. عصایش را تکیه داده بود به دیوار و روی صندلی منتظر آماده شدن همشهری هایش بود. صورتش پر از چروک بود. رگهای سبز دستانش متورم دیده می شد. رفتم جلو سلام دادم . گفتم :حاج خانوم خوبید ؟اذیت نیستید تو گرما ؟ با ماشین اومدین یا پیاده؟ به هم کاروانیش نگاه کرد و لبخند زد:ها پیاده اومدم چشمانم داشت از حدقه بیرون می زد .گفتم :از نجف؟ _ها بغلش کردم و گونه اش را بوسیدم. -ماشاءالله حاج خانوم .خدا قوت .سلامت کربلا برسید. همت داشت و مشتاق بود. معلوم بود آدم کار سخت است . روز اول پیاده روی داشتم جان می دادم . آنقدر که دست و پایم کوفته بود . ولی حالا رفته رفته دارم عادت می کنم . دوست دارم راهم را بروم وکسی هم جلویم را نگیرد . دنده ی پنج ماشین شدم اگر سرعت گیری اعم از نک ونال طفلان و خستگی مامان نباشد راه را خوب می روم. هر ستون که می گذرد من یک ستون نزدیک ترم.