می خواستم پرچم یا پیکسلی یا حداقل نوشته ای برای فلسطین آماده کنم .
تردید در آمدن، نگذاشت تمرکز داشته باشم.
دیدن پرچم فلسطین توی راه کربلا ،عذاب وجدانم را کم کرد.
آدمهای خوش ذوقی که یادشان نرفته و یاد ما هم می اندازند که دعا کنید .
توی بلوار، پرچمی تلفیقی از عراق و فلسطین دیده می شد .
توی طی مسیر متوجه شدم هر چند صد متر این پرچم را زدند.
تشنه ی پرچم بودم .
حتی به چندتایی پرچم فروش که توی مسیر بود سر زدم.
ترکیبی از پرچم عراق و فلسطین و ایران دست یک آقای ایرانی دیده بودم
ولی کار خود ایرانی ها بود و این طرح اینجا نبود .
بیشتر پرچم عراق بود و عکسهای منسوب به اهل بیت.
توی مسیر چند ایرانی این نوشته را روی کیف و چادر می زدند.
جلو رفتم خواستم بگیرم که گفتند بگذارید وصل کنیم.
مرد میانسالی بود با سنجاق روی کیفم وصل کرد.
-مامان پاشو پاشو بریم !
دیر میشه ها
اینجوری که ما میریم فردای اربعین کربلا میرسیم
نمیاید من رفتم آ
اصلا من با بابا میرم
اَه
#دختر_غرغرو
راه افتادیم
گرمه گرم
لر بود .لباس بلند مخمل با دامن چین چین به تن داشت.
اهل چهار محال بختیاری بود.
عصایش را تکیه داده بود به دیوار و روی صندلی منتظر آماده شدن همشهری هایش بود.
صورتش پر از چروک بود.
رگهای سبز دستانش متورم دیده می شد.
رفتم جلو سلام دادم .
گفتم :حاج خانوم خوبید ؟اذیت نیستید تو گرما ؟ با ماشین اومدین یا پیاده؟
به هم کاروانیش نگاه کرد و لبخند زد:ها پیاده اومدم
چشمانم داشت از حدقه بیرون می زد .گفتم :از نجف؟
_ها
بغلش کردم و گونه اش را بوسیدم.
-ماشاءالله حاج خانوم .خدا قوت .سلامت کربلا برسید.
همت داشت و مشتاق بود.
معلوم بود آدم کار سخت است .
روز اول پیاده روی داشتم جان می دادم .
آنقدر که دست و پایم کوفته بود .
ولی حالا رفته رفته دارم عادت می کنم .
دوست دارم راهم را بروم وکسی هم جلویم را نگیرد .
دنده ی پنج ماشین شدم
اگر سرعت گیری اعم از نک ونال طفلان و خستگی مامان نباشد راه را خوب می روم.
هر ستون که می گذرد من یک ستون نزدیک ترم.