eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
توی بلوار، پرچمی تلفیقی از عراق و فلسطین دیده می شد . توی طی مسیر متوجه شدم هر چند صد متر این پرچم را زدند.
ذکر فلسطین
تشنه ی پرچم بودم . حتی به چندتایی پرچم فروش که توی مسیر بود سر زدم. ترکیبی از پرچم عراق و فلسطین و ایران دست یک آقای ایرانی دیده بودم ولی کار خود ایرانی ها بود و این طرح اینجا نبود . بیشتر پرچم عراق بود و عکسهای منسوب به اهل بیت. توی مسیر چند ایرانی این نوشته را روی کیف و چادر می زدند. جلو رفتم خواستم بگیرم که گفتند بگذارید وصل کنیم. مرد میانسالی بود با سنجاق روی کیفم وصل کرد.
-مامان پاشو پاشو بریم ! دیر میشه ها اینجوری که ما میریم فردای اربعین کربلا می‌رسیم نمیاید من رفتم آ اصلا من با بابا میرم اَه راه افتادیم گرمه گرم
لر بود .لباس بلند مخمل با دامن چین چین به تن داشت. اهل چهار محال بختیاری بود. عصایش را تکیه داده بود به دیوار و روی صندلی منتظر آماده شدن همشهری هایش بود. صورتش پر از چروک بود. رگهای سبز دستانش متورم دیده می شد. رفتم جلو سلام دادم . گفتم :حاج خانوم خوبید ؟اذیت نیستید تو گرما ؟ با ماشین اومدین یا پیاده؟ به هم کاروانیش نگاه کرد و لبخند زد:ها پیاده اومدم چشمانم داشت از حدقه بیرون می زد .گفتم :از نجف؟ _ها بغلش کردم و گونه اش را بوسیدم. -ماشاءالله حاج خانوم .خدا قوت .سلامت کربلا برسید. همت داشت و مشتاق بود. معلوم بود آدم کار سخت است . روز اول پیاده روی داشتم جان می دادم . آنقدر که دست و پایم کوفته بود . ولی حالا رفته رفته دارم عادت می کنم . دوست دارم راهم را بروم وکسی هم جلویم را نگیرد . دنده ی پنج ماشین شدم اگر سرعت گیری اعم از نک ونال طفلان و خستگی مامان نباشد راه را خوب می روم. هر ستون که می گذرد من یک ستون نزدیک ترم.
خسته افتادم.می خواستم بخوابم ولی صدا ،مگر می گذاشت؟ بچه ها خوابیدن . مامان هم مثل من بی قرار نشسته بود به تماشای بچه ای که آرام نمی گرفت. زنی عرب با تلفن حرف می زد صدای آن طرف تلفن را هم می شنیدم. آن یکی انگار می خواهد چیزی بفروشد . ایستاده و بلند بلند با چند زن حرف می زند. شال سبزی روی پیراهن نخی مشکی بلند دور کمرش بسته . از همین پارچه های دراز تبرک . همان ها که قدیم می بریدند و به اقوام به عنوان تبرک می دادند. زیادی دستانش را تکان می دهد .فکر می کنم برنامه می دهد.مثلا فلان ساعت حرکت‌. زنی عرب آرام نشسته می بیند به سر و صدا بیدار شدم ، نگاه می کند به باندی که دور پایش می‌پیچد و با انگشتانش دو تا را نشان می دهد و رو به سمت پایین روی باند باز و بسته می کند. می فهمم قیچی می خواهد. از توی کوله ابزار خیاطی را در می آورم . چهار دست وپا سمتش می روم باند را می گیرد من هم قیچی می زنم . کار که تمام می شود ،دست روی سینه می گذارد و شکرا می گوید من هم با لبخند ،فارسی می گویم خواهش می کنم . آن طرف طبق برنامه ی همه ی موکب ها چند زن عراقی درد ودل می کنند. مثل همه ی زنها حتما از شوهر بی لیاقت و قدرت طلبی مادر شوهر ها حرف می زنند. بعضی چیزها جهانی ست و تغییر ناپذیر. کودکش را شیر می دهد وبین کلامش آهی می کشد . چراغها روشن است . موکب از تعدد چراغ نورانی ست. یکی نیست توی این وضعیت کمبود برق عراق این چراغها را کم کند تا شاید صدا بخوابد و بعد من طفلِ معصوم مادر سه فروند :نوجوان ،کودک خردسال ، و دختر یک مادر، که بیشتر اوقات در جستجوی عزیزان گم شده، عمودها را بالا و پایین می کند. آه...