eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
لر بود .لباس بلند مخمل با دامن چین چین به تن داشت. اهل چهار محال بختیاری بود. عصایش را تکیه داده بود به دیوار و روی صندلی منتظر آماده شدن همشهری هایش بود. صورتش پر از چروک بود. رگهای سبز دستانش متورم دیده می شد. رفتم جلو سلام دادم . گفتم :حاج خانوم خوبید ؟اذیت نیستید تو گرما ؟ با ماشین اومدین یا پیاده؟ به هم کاروانیش نگاه کرد و لبخند زد:ها پیاده اومدم چشمانم داشت از حدقه بیرون می زد .گفتم :از نجف؟ _ها بغلش کردم و گونه اش را بوسیدم. -ماشاءالله حاج خانوم .خدا قوت .سلامت کربلا برسید. همت داشت و مشتاق بود. معلوم بود آدم کار سخت است . روز اول پیاده روی داشتم جان می دادم . آنقدر که دست و پایم کوفته بود . ولی حالا رفته رفته دارم عادت می کنم . دوست دارم راهم را بروم وکسی هم جلویم را نگیرد . دنده ی پنج ماشین شدم اگر سرعت گیری اعم از نک ونال طفلان و خستگی مامان نباشد راه را خوب می روم. هر ستون که می گذرد من یک ستون نزدیک ترم.
خسته افتادم.می خواستم بخوابم ولی صدا ،مگر می گذاشت؟ بچه ها خوابیدن . مامان هم مثل من بی قرار نشسته بود به تماشای بچه ای که آرام نمی گرفت. زنی عرب با تلفن حرف می زد صدای آن طرف تلفن را هم می شنیدم. آن یکی انگار می خواهد چیزی بفروشد . ایستاده و بلند بلند با چند زن حرف می زند. شال سبزی روی پیراهن نخی مشکی بلند دور کمرش بسته . از همین پارچه های دراز تبرک . همان ها که قدیم می بریدند و به اقوام به عنوان تبرک می دادند. زیادی دستانش را تکان می دهد .فکر می کنم برنامه می دهد.مثلا فلان ساعت حرکت‌. زنی عرب آرام نشسته می بیند به سر و صدا بیدار شدم ، نگاه می کند به باندی که دور پایش می‌پیچد و با انگشتانش دو تا را نشان می دهد و رو به سمت پایین روی باند باز و بسته می کند. می فهمم قیچی می خواهد. از توی کوله ابزار خیاطی را در می آورم . چهار دست وپا سمتش می روم باند را می گیرد من هم قیچی می زنم . کار که تمام می شود ،دست روی سینه می گذارد و شکرا می گوید من هم با لبخند ،فارسی می گویم خواهش می کنم . آن طرف طبق برنامه ی همه ی موکب ها چند زن عراقی درد ودل می کنند. مثل همه ی زنها حتما از شوهر بی لیاقت و قدرت طلبی مادر شوهر ها حرف می زنند. بعضی چیزها جهانی ست و تغییر ناپذیر. کودکش را شیر می دهد وبین کلامش آهی می کشد . چراغها روشن است . موکب از تعدد چراغ نورانی ست. یکی نیست توی این وضعیت کمبود برق عراق این چراغها را کم کند تا شاید صدا بخوابد و بعد من طفلِ معصوم مادر سه فروند :نوجوان ،کودک خردسال ، و دختر یک مادر، که بیشتر اوقات در جستجوی عزیزان گم شده، عمودها را بالا و پایین می کند. آه...
یا امیر المومنین حیدر مدد به نیت همه ی آدمهای این دنیا و همه ی آدمهای پر کشیده که دلشون تو مشایه اس بسم الله ساعت دو و پنجاه یک دقیقه
کم نبودند کسانی که یاد آقای رئیسی را در دلمان زنده کردند. سال پیش ،تمهیدات دولت آقای رئیسی باعث شد پاسپورت زیارتی مان زود آماده شود و راهی کربلا شویم.
دست پسرم را گرفتم که چشمم به این صحنه می خورد. مردی که با یک پا آهسته و پیوسته می رود. مواظبم دست رضا از دستم جدا نشود . طاقت گم شدن این یکی را ندارم. گوشی را با احتیاط از کیف بیرون می کشم و عکس می گیرم . سه عدد عکس تار از مردی با اراده.
دختر کوچکم توی مسیر انواع شربت ها را امتحان می کند . با اینکه تذکر دادم، شربت عطش را بیشتر می کند ، حریف دلش نمی شود. البته تنوع شربت ها وچشم نوازی رنگ آنها هم بی اثر نیست. سر همین موضوع گاه و بی گاه باید دنبال مرافق،دور المیاه،توالیت ،صحیات باشم. آن هم از نوع شلنگ دار و در حد قابل قبول ،تمیزی. ساعت داشت هشت صبح می شد و باید به فکر موکب می شدیم. درجه هوا که بالا می رفت مردم هجوم می‌بردند به موکب ها. دخترم داشت لبه ی چادرش را می جوید و گریه می کرد. دستشویی ها هم با معیار ما جور در نمی آمدند. تا اینکه سر یک کوچه ی دراز ،تابلوی موکب دیدم. اگر حالمان خوش بود عمرا تا ته کوچه نمی رفتم. نفس زنان خودمان را به موکب رساندیم. آنقدر عرق کرده بودم که روسری چسبیده بود به سر و صورتم. اول فکر کردم خانه ی شخصی است. توی ورودی حیاط یک ماشین نیسان دو کابینه ی شاسی بلند پارک بود. خیلی کوچک تر از موکب های دیگر بود . وسط حیاط هم باغچه داشت . چند باری توی راه ،به منزل دعوت شده بودیم ولی از ترس رویارویی با مشکلات پیش بینی نشده با احترام رد دعوت کرده بودیم. باز توی موکب اگر بچه ها غذا را پسند نمی کردند کسی پیگیر یا ناراحت نمی شد و یا همان شلنگ اگر نبود می رفتیم موکب بعدی. یک یالله گفتم و دنبال دستشویی گشتم. دست دخترم را محکم گرفته بودم که دیدم روی دیوار ته حیاط نوشته توالیت. یک طرف توالت و طرف مقابل حمام .گوشه ای هم خشک کن و روشویی بود. کلید لامپ را زدم .لامپ روشن نشد. داشتم به روشویی قدیمی که از حلبی بود نگاه می کردم که متوجه خانمی تپل با قد متوسط شدم. چشمان سیاه ،صورت سبزه و پری داشت. با یک لبخند داشت دعوتم می کرد توی موکب .این را از حالت دستان و اشاره ی نگاهش به بیرون فهمیدم. اشاره کردم به کلید .چیزی از کهربا و کلمه ای که مثل قطع بود گفت و فهمیدم برق قطع شده. پیش خودم گفتم" کسی نیست،بی خود نیست ." دلم نیامد تعارفش را رد کنم . دخترم را که بعد دستشویی آرام شده بود ،فرستادم تا به بقیه خبر بدهد. جمع شدیم وسط حیاط . شوهر زن هم مثل همسرش بود.با دست به داخل اشاره می کرد و بعد دست روی سینه می گذاشت. مامان که خسته بود مستقیم رفت توی اتاق. یک طرف دراز کشید و گفت:من از اینجا تکون نمی خورم.برق نداره عوضش خلوته " فکر کردم تا برق ها بیاید بچه ها را بفرستم حمام. داشتم لباس آماده می کردم که زن با آب های لیوانی بسته بندی و با دختری که به خودش شباهت داشت وارد شد. شروع کرد با عربی حرف زدن و به دختر نگاه کردن. دستگیرمان شد دخترش است. با دخترش مثل یک میزبان نشسته بود و سعی داشت با ما ارتباط بگیرد. البته که مامان هم ،همپایش میشد .زن عربی و مامان هم با فارسی مشدد. انگار ما قوم و خویش هستیم و اگر ما را تنها بگذارد زشت است. بچه ها که از حمام در آمدند چند زائر با لباس‌های سنتی چهار محال هم به ما اضافه شدند. باز زن همان رفتار سابق را پیاده کرد. می آمد توی اتاق و سعی می کرد با ما صحبت کند. فهمیدیم اهل نجف است و هفت بار ایران آمده.خودش و همسرش با دو پسر و دودخترش موکب را اداره می کردند. نهار باقالی پلو با ماست خوردیم . دوبار تعارف کرد خیلی ها هر دوبار را برداشتند. خرمای تازه هم توی پیاله برای هر نفر گذاشته بود .ته خرما ها را در آوردیم. آفتاب کمی ملایم تر شده بود . باید جمع می کردیم و می زدیم بیرون. زن با یک سینی استکان و شکر در یک دست و یک کتری بزرگ در دست دیگر آمد و وسطمان نشست . برای همه چای ریخت و خودش هم با ما چای خورد . گفت ما سید موسوی هستیم . مامان هم چشمانش برق زد و با دست بچه های من را نشان داد و گفت :نوه های من هم سید سجادین" دختر کوچکم که توی قم لب به چایی نمی زد ،در خانه ی مادر زهرا و حورا چای خور شد. آماده شدیم و مامان طبق معمول هر موکب شروع کرد به جمع کردن زباله ها. زن تا دید با اشاره به مامان و گرفتن زباله ها نگذاشت مامان ادامه بدهد . وقتی هم می خواستیم خارج بشویم زن و شوهر مثل یک مهمان خودمانی خداحافظی و بدرقه مان کردند. یک طرف حیاط پسر خانواده داشت قابلمه های بزرگ ناهار را می شست. خلوص و احترام خانواده ی عراقی کاری کرد که مطمئنم سالها با مامان و بچه ها به خیر یادشان خواهیم کرد .
سلام آقای محمددوست و آقای محمودی خوش به سعادتتون. ان‌شالله با خیر و سلامتی برید و برگردید. با دست پر و دل سبک. خواستم ازتون خواهش کنم اگر خاطرتون موند چند قدمی هم به نیابت از پدر من بردارید. لطف می‌فرمایید.