نوشتن هم مثل خیاطی می ماند.
ظرافت هایی دارد که اگر رعایت نشود کار خراب می شود.من یک خیاطم و از اینکه پارچه ای را به لباسی تبدیل کنم لذت می برم .نا گفته نماند که الان دارم رنج می برم. چون در ابتدای مسیرم. سعی می کنم کلمات را به هم بدوزم و اتو کنم تا در خور خواندن شود.
گاهی مدام می شکافم تا کار تمیز شود .مثل خیاطی باید به خودم فرصت بدهم .باید مدام لباسهای دیگران را نگاه کنم به طرز دوخت به نوارهایی که به متن دوخته اند تا زیبا شود .
حواسم را باید جمع کنم .راه دراز است ومن مشتاقم .
خلق کردن چقدر زیباست .خلق یک لباس،خلق یک متن،یک شخصیت ...
شتاب می گیریم .سینه کش جاده را بالا می رویم .قله ها دیده می شوند .
ابرها از جلوی خورشید گذر می کنند .جاده سیاه و سفید می شود .
صنوبرها توی یک صف از کنار جاده سرک می کشند .کامیونی مثل یک لاک پشت خودش را بالا می کشد. به آنی از کنارش می گذریم .
نیسان آبی دو برابر هیکلش بار زده ، روی جاده قیقاج می رود .
سربالایی تند می شود سرعت ماشین اُفت می کند به خیالم من راننده ام پایم را روی پدال خیالی فشار می دهم .
ماشین شاسی بلند مثل یک سگ وحشی از کنارمان تیز می گذرد.
این منطقه معروف است به گونئی.
یعنی جائیکه خورشید حسابی رویش زوم کرده و با جدیت می تابد.نتیجه ی این تابیدن ها در کنار خاک و هوای خوب می شود میوه هایی که مزه ی بهشت می دهند .هرچند در ختان با غم خشکی دریاچه دست به گریبان هستند ولی باز میوه ها می درخشند .
زرد آلو ها لپشان گل انداخته.
دختر هایم ، آلبالو ها را روی گوش آویزان میکنند و مثل یک گوشواره ی فاخر تکانش می دهند .
بد هم نمی شد یک گردنبند از دانه های سرخ و براق آلبالو داشتیم.
رفتیم کتابخانه تا رای بدهیم .از اول ورودی به کتابها چشم دوختم .فکر کردم باید حتما بیایم عضو شوم .اصلا چرا این همه سال سراغ کتابخانه اینجا را نگرفته بودم.
خیلی خلوت بود .چند زن و مرد نشسته بودند پشت میز و شناسنامه ها را کنترل میکردند. یکیشان ترکی گفت :پزشک هم بنویسن قبوله ،پزشکی هم قبوله"
بعد وقتی شناسنامه ی من را دست گرفت مثل یک خریدار نگاهش کرد .رو به همسرم کرد :شناسنامشون باید عوض بشه ."
همسرم لبخندی زد و گفت :بله، فرصت بشه عوض می کنیم."
تو فکر قم بودم و اینکه اصلا همه چی ماشینی بود ولی اینجاروی میز استامپ گذاشتن برای چی؟
اطراف را نگاه می کردم گلدانهای سبز که همه جا، گوشه کنار کتابخانه چیده بودند .
زنی که کاغذ رای را به ما داد ،زیر چشمی نگاهم می کرد .از آن نگاههایی که :تو مال اینجا نیستی؟مال کدوم طایفه هستی ؟چرا من نمی شناسمت؟
کاغذ را گرفتم و رفتم روی میز بسم الله گفتم و نوشتم سعید جلیلی و بعد کد را هم نوشتم.کاغذ را انداختم توی صندوق و راه رفته را برگشتم .توی حیاط کتابخانه نهال کوچک آلوچه، با سه عدد میوه داشت خودش را به رخ می کشید .نگاهش کردم .همسرم هم به نهال نگاهی کرد:این اگه قم بود با جاش کنده بودنش ولی اینجا تا آخر تابستون این سه تا آلوچه روش میمونه "
به حرفش خندیدم و زدیم بیرون.
کمی جلوتر عروس خاله ی همسرم را دیدم .انگشت جوهریش را نشانم داد و لبخندی زد :ما که رایمون و دادیم"
نگاه به انگشت آبی رنگش کردم و یاد استامپ روی میز افتادم.
انشاالله جلیلی هم بدون اثر انگشت قبول است.
چادرم را دور کمرم سفت می کنم .از یک خانم شهر نشین به یک روستایی تمام عیار ارتقا پیدا می کنم. میوه ها درشت هستند و چیدنشان آسان.
آفتاب از لای شاخه ها تیز می زند توی چشمهایم .دست بلند می کنم و زرد آلوها را شکار می کنم .یک زرد آلو ی لپ قرمزی را می مالم به چادرم و می خورم. هسته ی زرد آلو را هم می گذارم ته سطل تا بعدا حسابش را برسم.قد ،کم می آورم.صندلی فلزی مال دوره ی قاجار را می آورم و میپرم رویش .دست دراز می کنم و فشارکی به زرد آلو می دهم تا کال، نکنم.عنکبوتی با تار جلوی صورتم آویزان می شود .خودم را عقب می کشم .صندلی تکان می خورد . میپرم پایین دستم به شاخه ای می خورد کمی خراش برمی دارد. چوبی را برمی دارم و عنکبوت را همراه تارش هل می دهم روی شاخه ی دیگر.می دانم همین الان چند تایی حشره روی سر و کولم هستند ولی خودم را می زنم به آن راه .اگر قرار باشد به حشرات فکر کنم نباید توی باغ پیدایم شود.موهای سرم زیر روسری خیس شده ،تیز توی گردنم فرو می رود. دستم به زرد آلوهای بالایی نمی رسد چاره اش نردبان فلزی قبل قاجار است .نردبان زنگ زده است رویش می روم خیلی تکان تکان می خورد.یکی از پله هایش خال جوشش کنده شده و همین جور تاب می خورد .فکر می کنم برای پیروزی در چیدن میوه های درخت، لازم نیست جانم را بدهم .کوتاه می آیم و برمی گردم .سطل سر خالی را توی سبد میوه خالی می کنم . خاله ی همسرم چند درخت بالاتر مثل ماشین صنعتی میوه درو می کند.قد کوتاه است .موهای سفیدش از روسری بیرون زده.در یک چشم به هم زدن می پرد روی شاخه ی درخت .درخت را کچل کرده ،ولی باز با چشم می گردد.
دوتا سبد زیر درخت خاله تا سر پر است.
کنار دریاچه ی ارومیه ،
روی اسکله ی چوبی ،دستم را روی پیشانی سایه می کنم .
نگاه می کنم به دور دستها به جایی که انگار یک خط مستقیم برف باریده است. دهانم شور می شود . مامان از گذشته حرف می زند .از روزهایی که دریا لبریز بود ،شوهر خاله کشتیران بود .روزهایی که پسرها نگفته می رفتند و چند ساعتی خانه سوت و کور بود .آمدنشان را بوی لجن خبر می داد .رد پای لجنی پسرها تا دم حمام ،توی حیاط هویدا بود. صدایش را بلند می کرد و کتکی که نمی شد زد را با زبان جبران می کرد :آی از دست شما ...آی دریا خشک بشه ...آی حسرت بمونید ..."
اما حالا اطراف را با نگاه می کاود : اینجاها پر بود از آب،برای پا درد مادرم از دریا لجن می بردیم ،انگار شیخ ولی، کمی آب داره"
آب ،آینه وار تا روستای شیخ ولی کشیده شده است.آنقدر کم است که باید چشم ریز کنی .
سال پیش که رفته بودیم دریا ،زیر تال نور سرخ و زردی دیدیم .کم کم دود هم به چشم آمد .تال را آتش زده بودند .به آتش نشانی زنگ زدیم.دور تال پر شد از موتور سوار و پیاده. نیروی انتظامی و آتش نشانی هم آمد. شایعه شد طرفداران دریاچه ،تال را آتش زدند تا مردم و دولت به دریاچه نظری کنند.
بچه ها روی اسکله می دوند.
الوارها زیر پاهایم قیژ ،قیژ صدا می دهند . چند جایی چوب ها شکستند و جایشان خالی است.به پایین نگاه میکنم. حتما شش متری ارتفاع دارد.
داد می زنم .باد صدا را از توی دهانم می قاپد .چادرم را محکم می گیرم از روی میخ ها ی کوبیده شده به الوارها راه می روم .به خیالم امن تر است.یک خانواده ی دیگر روی اسکله می آیند. ولی نیمه راه،برمیگردند.
با دست به بچه ها اشاره می کنم.ولی انگار نه انگار . حتی نگاه هم نمی کنند.قلبم ضربان می گیرد .پا تند می کنم. دستم که به دستشان می رسد ،نقشه ی برگشت امن را می کشم.
-از روی میخ ها برید ،پشت هم برید ،با هم نرید چوبا می شکنن...
برای خودش موزه ای است.موزه ای در حال نابود شدن.