eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
دست پسرم را گرفتم که چشمم به این صحنه می خورد. مردی که با یک پا آهسته و پیوسته می رود. مواظبم دست رضا از دستم جدا نشود . طاقت گم شدن این یکی را ندارم. گوشی را با احتیاط از کیف بیرون می کشم و عکس می گیرم . سه عدد عکس تار از مردی با اراده.
دختر کوچکم توی مسیر انواع شربت ها را امتحان می کند . با اینکه تذکر دادم، شربت عطش را بیشتر می کند ، حریف دلش نمی شود. البته تنوع شربت ها وچشم نوازی رنگ آنها هم بی اثر نیست. سر همین موضوع گاه و بی گاه باید دنبال مرافق،دور المیاه،توالیت ،صحیات باشم. آن هم از نوع شلنگ دار و در حد قابل قبول ،تمیزی. ساعت داشت هشت صبح می شد و باید به فکر موکب می شدیم. درجه هوا که بالا می رفت مردم هجوم می‌بردند به موکب ها. دخترم داشت لبه ی چادرش را می جوید و گریه می کرد. دستشویی ها هم با معیار ما جور در نمی آمدند. تا اینکه سر یک کوچه ی دراز ،تابلوی موکب دیدم. اگر حالمان خوش بود عمرا تا ته کوچه نمی رفتم. نفس زنان خودمان را به موکب رساندیم. آنقدر عرق کرده بودم که روسری چسبیده بود به سر و صورتم. اول فکر کردم خانه ی شخصی است. توی ورودی حیاط یک ماشین نیسان دو کابینه ی شاسی بلند پارک بود. خیلی کوچک تر از موکب های دیگر بود . وسط حیاط هم باغچه داشت . چند باری توی راه ،به منزل دعوت شده بودیم ولی از ترس رویارویی با مشکلات پیش بینی نشده با احترام رد دعوت کرده بودیم. باز توی موکب اگر بچه ها غذا را پسند نمی کردند کسی پیگیر یا ناراحت نمی شد و یا همان شلنگ اگر نبود می رفتیم موکب بعدی. یک یالله گفتم و دنبال دستشویی گشتم. دست دخترم را محکم گرفته بودم که دیدم روی دیوار ته حیاط نوشته توالیت. یک طرف توالت و طرف مقابل حمام .گوشه ای هم خشک کن و روشویی بود. کلید لامپ را زدم .لامپ روشن نشد. داشتم به روشویی قدیمی که از حلبی بود نگاه می کردم که متوجه خانمی تپل با قد متوسط شدم. چشمان سیاه ،صورت سبزه و پری داشت. با یک لبخند داشت دعوتم می کرد توی موکب .این را از حالت دستان و اشاره ی نگاهش به بیرون فهمیدم. اشاره کردم به کلید .چیزی از کهربا و کلمه ای که مثل قطع بود گفت و فهمیدم برق قطع شده. پیش خودم گفتم" کسی نیست،بی خود نیست ." دلم نیامد تعارفش را رد کنم . دخترم را که بعد دستشویی آرام شده بود ،فرستادم تا به بقیه خبر بدهد. جمع شدیم وسط حیاط . شوهر زن هم مثل همسرش بود.با دست به داخل اشاره می کرد و بعد دست روی سینه می گذاشت. مامان که خسته بود مستقیم رفت توی اتاق. یک طرف دراز کشید و گفت:من از اینجا تکون نمی خورم.برق نداره عوضش خلوته " فکر کردم تا برق ها بیاید بچه ها را بفرستم حمام. داشتم لباس آماده می کردم که زن با آب های لیوانی بسته بندی و با دختری که به خودش شباهت داشت وارد شد. شروع کرد با عربی حرف زدن و به دختر نگاه کردن. دستگیرمان شد دخترش است. با دخترش مثل یک میزبان نشسته بود و سعی داشت با ما ارتباط بگیرد. البته که مامان هم ،همپایش میشد .زن عربی و مامان هم با فارسی مشدد. انگار ما قوم و خویش هستیم و اگر ما را تنها بگذارد زشت است. بچه ها که از حمام در آمدند چند زائر با لباس‌های سنتی چهار محال هم به ما اضافه شدند. باز زن همان رفتار سابق را پیاده کرد. می آمد توی اتاق و سعی می کرد با ما صحبت کند. فهمیدیم اهل نجف است و هفت بار ایران آمده.خودش و همسرش با دو پسر و دودخترش موکب را اداره می کردند. نهار باقالی پلو با ماست خوردیم . دوبار تعارف کرد خیلی ها هر دوبار را برداشتند. خرمای تازه هم توی پیاله برای هر نفر گذاشته بود .ته خرما ها را در آوردیم. آفتاب کمی ملایم تر شده بود . باید جمع می کردیم و می زدیم بیرون. زن با یک سینی استکان و شکر در یک دست و یک کتری بزرگ در دست دیگر آمد و وسطمان نشست . برای همه چای ریخت و خودش هم با ما چای خورد . گفت ما سید موسوی هستیم . مامان هم چشمانش برق زد و با دست بچه های من را نشان داد و گفت :نوه های من هم سید سجادین" دختر کوچکم که توی قم لب به چایی نمی زد ،در خانه ی مادر زهرا و حورا چای خور شد. آماده شدیم و مامان طبق معمول هر موکب شروع کرد به جمع کردن زباله ها. زن تا دید با اشاره به مامان و گرفتن زباله ها نگذاشت مامان ادامه بدهد . وقتی هم می خواستیم خارج بشویم زن و شوهر مثل یک مهمان خودمانی خداحافظی و بدرقه مان کردند. یک طرف حیاط پسر خانواده داشت قابلمه های بزرگ ناهار را می شست. خلوص و احترام خانواده ی عراقی کاری کرد که مطمئنم سالها با مامان و بچه ها به خیر یادشان خواهیم کرد .
سلام آقای محمددوست و آقای محمودی خوش به سعادتتون. ان‌شالله با خیر و سلامتی برید و برگردید. با دست پر و دل سبک. خواستم ازتون خواهش کنم اگر خاطرتون موند چند قدمی هم به نیابت از پدر من بردارید. لطف می‌فرمایید.
《شرف خانه》🇮🇷
سلام آقای محمددوست و آقای محمودی خوش به سعادتتون. ان‌شالله با خیر و سلامتی برید و برگردید. با دست پ
پدرشان خلبان بود و در راه وطن شهید شد . حول حوش یک سالگی دخترش. ندای کربلا کربلا ما داریم می‌آییم رزمندگان را می شنوم. به کاروان کوچکم ندا می دهم شهدا را خاص ذکر کنید. مامان مثل همیشه توی مورد شهدا پیشتاز است. نگاهم می کند و می گوید: من از اول یاد کردم.
موکب و مضیف فاطمه الزهرا سلام الله علیها . از صبح اینجا هستیم. ناهار قیمه نجفی خوردیم .همراه دوغ و ریحان. خادم ها نوار سبز رنگی روی شانه و پهلو به صورت مورب داشتند. سفره انداختند و بشقاب های پلاستیکی را روی سفره ردیف کردند. با لذت تمام خوردم چون هم گرسنه بودم و هم به نظرم خوشمزه بود. در آخر که سفره را جمع کردند ،دختر صاحبخانه از اول موکب وارد شد و پدرش را شرح داد. با دست به عکس پدرش که روی دیوار بود اشاره می کرد. از خادم بودن پدرش و صاحب موکب بودن حرف می زد. بلند و رسا . بر عکس خدام عبا سرش بود و کمری چرم مانندی دور کمرش روی لباس نخی بلند تن داشت. لباس های ساده و بدون زینت. صلوات و فاتحه خواست برای پدر خیّرش. فرزند صالحی بود که باقیات و صالحات شده بود.
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به نیت تمام شهدا به نیت شهید نمکی .
《شرف خانه》🇮🇷
از حرارت و گرما خودمان را پرت کردیم داخل اولین موکب. موکب هیئت بقیع . کمی که گذشت متوجه شدم موکب شیعه های عربستان است.به اضافه ی قطیف و احساء،جایی بین بحرین و عربستان. برای بچه ها موز آوردند کمی بعد پرتقال و در آخر هم گرمک . ناهار هم پلوی نارنجی رنگ و کشمش سیاه و مرغ پر ادویه ی کباب خوردیم. طوری تند بود که بدون ماست نمی شد راهی معده اش کرد. پذیرایی شیک و مجلسی . موکب پر از کتیبه های بزرگ با گلدوزیهای طلایی بود. خدام لباس های فرم با گلدوزی اسم هیئت داشتند و مدام در حال پذیرایی بودند. ساختمان دو طبقه ،که ما بالا مستقر شدیم. طبقه ی بالا مخصوص خود عربستانی ها بود و ما هم تصادفی آنجا رفته بودیم. البته که بین طبقه ی پایین فرق چندانی از جهت پذیرایی نگذاشته بودند. دورمان پر بود از زنهایی با عبا و شال عربستانی. روی بینی چند نفری هم نگین طلایی به چشم می خورد. تقریبا تنها ایرانی جمع بودیم. از اشاره هاو نگاه ها شان می فهمیدم چه منظوری دارند . بعضی کلمات را هم می شد ترجمه کرد با همان عربی داغان زمان مدرسه. پسرم و دختر کوچکم حسابی با هم بازی می‌کردند و وسط بازی کتک کاری رقیقی هم شکل می گرفت . هیچ کدام با خود بچه نیاورده بودند. یکی از آنها به بچه ها نگاه می کرد و با حالتی مثل آدم کوچولوی منفی گالیور که میگفت"من میدونم ما موفق نمیشیم " حرفهایی می زد.تقریبا مطمئن شدم منظورش این است اربعین جای بچه ها نیست. البته این جمله را از خیلی ها شنیده بودیم به زبان مادری و غیر مادری . یا یکی دیگر به من و بچه ها نگاه می کرد و بعد با دوستانش حرف می زد و وسطش آیه ی لا یکلف الله ...را می خواند. حتما از اینکه بچه ها دارند از سر و کول هم بالا می روند و من نمی زنم توی دهانشان حرف می زد. و یا چطوری تا اینجای راه دوام آوردیم. رفتم برای دخترم که خواب بود غذا بگیرم که یک لحظه خادم جوانی پسرم را محکم بغل گرفت و با گریه فهماند که رضا سرش را از نرده ها رد کرده و احتمالا می افتاد . آمدم رضا را بگیرم دیدم دختر شل شد و الان است به زمین بخورد . به زمین که نزدیک شد ،رضا از دختر فاصله گرفت و ترسان نگاهش کرد. دست انداختم دور کمر دختر و گرفتمش که سرش به گوشه ی میز پشت سر نخورد. یک نفر از خودشان آمد و یک لیوان آب پاشید توی صورتش . بیچاره کمی که حالش جا آمد باز دوباره رضا را بغل کرد و شروع کرد به گریه کردن. اولین بار بود رضا تو بغل یک غریبه جیک نمی زد. خادم را بغل کردم و تشکر کردم خواستم بگویم این بچه کار هر روزش همین است از همه جا بالا می رود دیدم ورودم به دنیایش ناقص است و بدون زبان کاری از پیش نمی رود. موقعه خدا حافظی خادمی فارس زبان آمد . حسابی تشکر کردم و دست به سینه آمدم بیرون. یکی از همان خانم ها که به بچه ها خیلی نگاه می کرد ،دستم را گرفت و به پسرم اشاره کرد. می خواست در حرم امام حسین برایش به زبان خودش بی بی بخواهم.