eitaa logo
هیئت نورالزهرا(س)
5.8هزار دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
13 فایل
اطلاع رسانی زمان و مکان مراسم هیئت نورالزهرا(س) @Adnooralzahra
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷 🌷 قسمت دعوتنامه اون شب ... بالشتم از اشک شوق خیس بود ... از شادی گریه می کردم ... تا اذان صبح خوابم نبرد ... همون طور دراز کشیده بودم و به خدا و تک تک اون حرف ها فکر می کردم... اول ... جملاتی که کنار تصویر اون شهید بود ... هر کس که مرا طلب کند می یابد ... من 4 سال ... با وجود بچگی ... توی بدترین شرایط ... خدا رو طلب کرده بودم ... و حالا ... و حالا ... خدا خودش رو بهم نشون داد ... خودش و مسیرش... و از زبان اون شخص بهم گفت ... این مسیر، مسیر عشق و درده ... اگر مرد راهی ... قدم بردار ... و الا باید مورچه ای جلو بری ... تازه اگه گم نشی و دور خودت نچرخی... به ساعت نگاه کردم ... هنوز نیم ساعت تا اذان باقی مونده بود ... از جا بلند شدم و رفتم وضو گرفتم ... جا نمازم رو پهن کردم و ایستادم ... ساکت ... بی حرکت ... غرق در یک سکوت بی پایان ... - خدایا ... من مرد راهم ... نه از درد می ترسم ... نه از هیچ چیز دیگه ای ... تا تو کنار منی ... تا شیرینی زیبای دیدنت ... پیدا کردنت ... و شیرینی امشب با منه ... من از سوختن نمی ترسم ... تنها ترس من ... از دست دادن توئه ... رهام کنی و از چشمت بیوفتم ... پس دستم رو بگیر ... و من رو تعلیم بده ... استادم باش برای عاشق شدن ... که من هیچ چیز از این راه نمی دونم ... می خوام تا ته خط اون حدیث قدسی برم ... می خوام عاشقت باشم ... می خوام عاشقم بشی ... دست هام رو بالا آوردم ... نیت کردم ... و الله اکبر ... هر چند فقط برای نماز وتر فرصت بود ... اما اون شب ... اون اولین نماز شب من بود ... نمازی که تا قبل ... فقط شیوه اقامه اش رو توی کتاب ها خونده بودم ... اون شب ... پاسخ من شده بود ... پاسخ من به دعوتنامه خدا ... چهل روز ... توی دعای دست هر نمازم ... بی تردید ... اون حدیث قدسی رو خوندم ... و از خدا ... خودش رو خواستم ... فقط خودش رو ... تا جایی که بی واسطه بشیم ... من و خودش ... و فقط عشق ... و این شروع داستان جدید من و خدا شد ... هادی های خدا ... یکی پس از دیگری به سمت من می اومدن ... هیچ سوالی بی جواب باقی نمی موند ... تا جایی که قلبم آرام گرفت ... حتی رهگذرهای خیابان ... هادی های لحظه ای می شدند ... واسطه هایی که خودشون هم نمیدونستن ... و هر بار ... در اوج فشار و درد زندگی ... لبخند و شادی عمیقی وجودم رو پر می کرد ... خدا ... بین پاسخ تک تک اون هادی ها ... خودش رو ... محبتش رو ... توجهش رو ... بهم نشون می داد ... معلم و استاد من شد ... من سوختم ... اما پای تصویر اون شهید ... تصویری که با دیدنش ... من رو در مسیری قرار داد که ... به هزاران سوختن می ارزید ... و این ... آغاز داستان عاشقانه من و خدا بود ... ادامه دارد... 🌷نويسنده:سيدطاها ايمانی🌷
📌 پیام‌های - قسمت دوم 📝 فراز ۳ ➖ هرچند مشکلات ما در ظاهر با عوامل مادی برطرف می‌شود اما در باطن این خداوند است که حل‌کنندهٔ حقیقی مشکلات است زیرا همان عوامل مادی هم به دست خدا فراهم می‌شود. در واقع گره تمام سختی‌ها با کمک و مدد خدا باز می‌شود. «فَکمْ یَا إِلَهِی مِنْ کرْبَهٍ قَدْ فَرَّجْتَهَا...» ➖ نباید لطف و مهربانی‌ فراوان خداوند باعث عادی شدن آن‌ها در پیش چشم ما و فراموشی آن‌ها شود بلکه باید دائماً نعمات و الطاف خدا را به خود یادآور شویم. «مِنْ کرْبَهٍ... وَ هُمُومٍ... وَ عَثْرَهٍ... وَ رَحْمَهٍ... وَ حَلْقَهِ بَلَاءٍ» 📝 فراز ۴ ➖ بزرگی و کبریایی مخصوص خداوند است؛ پس باید او را به طور ویژه‌ بزرگ داشت. «...کبِّرْهُ تَکبِیراً» ➖ الف و لام در «الحمد» اشاره به این نکته دارد که منظور از «حمد»، تمام حمد و جنس ستایش است؛ بر این اساس «الْحَمْدُ لِلَّهِ» یعنی همهٔ ستایش‌ها برای اوست. «الْحَمْدُ لِلَّهِ» 🌙 ویژهٔ ماه مبارک
4_6039825329395075309.mp3
7.64M
🎧 کجایی ، کجایی ؟ 🎤 حاج محمدرضا طاهری ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌ عجل لولیک الفرج🌸
... رَبِّ شَهرِ رَمَضان ! شهر مرا هم دریاب این زمین مرکز عُشّاق‌ِحُسِین،ایران است [ ]
4_5868573923762766107.mp3
4.04M
🔰تلاوت روزانه 🔰جزءپنجم 🔰کانال 🌙نورالزهرا(س) @nooralzahra5 ✨✨✨✨✨✨✨✨
👈🏻 خدا می‌بیند در همه سال با شیطان 😈 کشتی 🤼‍♂️ می‌گیریم ولی زیاد زمین می‌خوریم 🤕 👈🏻 ماه رمضان 🌙 را برای کمک ویژه به ما قرار داده تا... 🌺✍
👨🏻روزه کارگران در شرایط سخت👨🏻 ⁉️سوال: اینجانب کارگر شاغل در شرایط بسیار بد آب و هوایی (گرمای 45 درجه) و کار سنگینم که روزه گرفتن برایم بسیار مشکل است؛ به طوری که کارم را تحت تأثیر قرار می دهد و ممکن است به اخراجم منجر شود؛ تکلیف من چیست؟ پاسخ: ✅ اگر مرخصی و اشتغال موقت به شغل دیگری که با روزه گرفتن منافاتی ندارد و یا مسافرت در ابتدای هر روز برای شما امکان ندارد، باید روزه بگیرید و اگر در بین روز، روزه برای شما ضرر یا مشقت زیاد داشته باشد، افطار برای شما جایز است و بعدا [1] باید آن را قضا کنید؛ ولی در غیر این صورت، ترک آن به جهت برخی عذرها جایز نیست. [2] ------------------ پی نوشت: [1]. یعنی تا ماه رمضان سال آینده فرصت دارید که آن روزه ها را قضا کنید. [2]. کتاب «آموزش مصور احکام» مطابق با فتاوای آیت الله العظمی خامنه ای، احکام عبادات، بخش روزه، ص 355. ➖➖➖➖➖➖
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
هنری که خدا به زن‌ها داده... 🎥 مادر از زبان آیت‌الله جوادی آملی
📌 دلمون پَر می‌کشه ⁉️ شده یه نفر رو انقدر دوست داشته باشین که دلتون براش پَر بکشه؟ که اون فرد می‌تونه امام زمان باشه؟!
  🌸 یـا رب الرمضـان در این ضیافت بارانی دل‌های ما را با شبنم مهربانی‌ات سیراب کن در این روزهای عاشقی تمام وجود ما را سرشار از حس بودن کن در این طلیعه با تو بودن دامنه کلام ما را به حدیث معرفت نفس برسان در این سرور عارفان پاکباز چشمان ما را به جلوه طهارت عشق منور کن در این وادی حضور در این بارش باران نور دستان التماس ما را به اجابت آینه‌ها برسان 🌸 یـا رب نيازمند به درگاهت می‌آیم تا آزمند نباشم چنانم کن که در مسیر عبودیت سبکبار به سوی آشیانه مهربانی‌ات پرواز کنم 🌸 ای خـدای مهـربان به حرمت این صیام، مائده‌های آسمانی‌ات را بر کویر تفتیده آرزوهایم نازل کن و طراوت باران را بر لبان ترک خورده اشتیاقم ارزانی دار               🌷#🌷 🌴#🌴 @nooralzahra5🌹       
🌷 🌷 قسمت هدیه خدا عید نوروز ... قرار بود بریم مشهد ... حس خوش زیارت ... و خونه مادربزرگم ... که چند سالی می شد رفته بود مشهد... دل توی دلم نبود ... جونم بود و جونش ... تنها کسی بود که واقعا در کنارش احساس آرامش می کردم ... سرم رو می گذاشتم روی پاش ... چنان آرامشی وجودم رو می گرفت که حد نداشت ... عاشق صدای دونه های تسبیحش بودم ... بقیه مسخره ام می کردن ... - از اون هیکلت خجالت بکش ... 13، 14 سالت شده ... هنوز عین بچه ها می مونی ... ولی حقیقتی بود که اونها نمی دیدن ... هر چقدر زندگی به من بیشتر سخت می گرفت ... من کمر همتم رو محکم تر می بستم ... اما روحم به جای سخت و زمخت شدن ... نرم تر می شد ... دلم با کوچک تکان و تلنگری می شکست ... و با دیدن ناراحتی دیگران شدید می گرفت ... اما هیچ چیز آرامشم رو بر هم نمی زد ... درد و آرامش و شادی ... در وجودم غوطه می خورد ... به حدی که گاهی بی اختیار شعر می گفتم ... رشته مادرم ادبیات بود ... و همه ... این حس و حالم رو به پای اون می گذاشتن ... هر چند عشق شعر بودن مادرم ... و اینکه گاهی با شعر و ضرب المثل جواب ما رو می داد ... بی تاثیر نبود ... اما حس من ... و کلماتم ... رنگ دیگه ای داشت ... درد، هدیه دنیا و مردمش به من بود ... و آرامش و شادی ... هدیه خدا ... خدایی که روز به روز ... حضورش رو توی زندگیم ... بیشتر احساس می کردم ... چیزهایی در چشم من زیبا شده بود... که دیگران نمی دیدند ... و لذت هایی رو درک می کردم... که وقتی به زبان می آوردم ... فقط نگاه های گنگ ... یا خنده های تمسخرآمیز نصیبم می شد ... اما به حدی در این آرامش و لذت غرق شده بودم ... که توصیفی برای بهشت من نبود ... از 26 اسفند ... مدرسه ها تق و لق شد ... و قرار شد همون فرداش بزنیم به جاده ... پدرم، شبرو بود ... ایام سفر ... سر شب می خوابید و خیلی دیر ساعت 3 صبح ... می زدیم به دل جاده ... این جزء معدود صفات مشترک من و پدرم بود ... عاشق شب های جاده بودم ... سکوتش ... و دیدن طلوع خورشید ... توی اون جاده بیابانی ... وضو گرفتم ... کلید ماشین رو برداشتم ... و تا قبل از بیدار شدن پدرم ... تمام وسایل رو گذاشتم توی ماشین ... و قبل از اذان صبح ... راه افتادیم ... ادامه دارد... 🌷نويسنده:سيدطاها ايمانی🌷
🌷 🌷 قسمت نماز قضا توی راه ... توی ماشین ... چشم هام رو بستم تا کسی باهام صحبت نکنه ... و نماز شبم رو همون طوری نشسته خوندم ... نماز صبح ... هر چی اصرار کردیم نمی ایستاد ... می گفت تا به فلان جا نرسیم نمی ایستم ... و از توی آینه ... عقب... به من نگاه می کرد ... دیگه دل توی دلم نبود ... یه حسی بهم می گفت ... محاله بایسته ... و همون طوری نماز صبحم رو اقامه کردم ... توی همون دو رکعت ... مدام سرعت رو کم و زیاد کرد ... تا آخرین لحظه رهام نمی کرد ... اصلا نفهمیدم چی خوندم ... هوا که روشن شد ایستاد ... مادرم رفت وضو گرفت ... و من دوباره نماز صبحم رو قضا کردم ... توی اون همه تکان اصلا نفهمیده بودم چی خوندم ... همین طور نشسته ... توی حال و هوای خودم ... به مهر نگاه می کردم ... - ناراحتی؟ ... سرم رو آوردم بالا و بهش لبخند زدم ... - آدم، خواهر گلی مثل تو داشته باشه ... که می ایسته کنار داداشش به نماز ... ناراحتم که باشه ناراحتی هاش یادش میره ... خندید ... اما ته دل من غوغایی بود ... حس درد و شرمندگی عمیقی وجودم رو می گرفت ... - واقعا که ... تو که دیگه بچه نیستی ... باید بیشتر روی تمرکزت کار کنی ... نباید توی ماشین تمرکزت رو از دست می دادی ... حضرت علی ... سر نماز تیر از پاش کشیدن متوجه نشد ... ولی چند تا تکان نمازت رو بهم ریخت ... و همون جا کنار مهر ... ولو شدم روی زمین ... بقیه رفتن صبحانه بخورن ... ولی من اصلا اشتهام رو از دست داده بودم ... ادامه دارد... 🌸نويسنده:سيدطاها ايمان🌸