كششی كه عشق دارد، نگذاردت بدينسان
بهجنازه گر نيایی، به مزار خواهی آمد
بهيك آمدن ربودی، دل و دين و جان خسرو
چه شود اگر بدينسان دو سه بار خواهی آمد...
اگه برمیگشتم به عقب، به همه میگفتم که میخوام عطرساز بشم. صنعت عطر رو برسونم به فرانسه، مهدِ عطر دنیا. اما فقط از یکسری چیزا عصاره میگرفتم تا عطرشونو بسازم.
اول بویِ وطن، دوم بویِ بغل مامان،
سوم بویِ اولین و آخرین خداحافظیها،
و چهارم تو. و چهارم، از تو. و چهارم، از تنِ تو.
خدایا اگه دوسم داشتی الان برام با پیك بالدار از عرش الهیـت زیتون پرورده و باقلوا میفرستادی.
دوسم نداری. داری؟ نداری دیگه.
گفت: "چون اون لحظه باید زندگی رو ادامه میدادم..."
بغض کردم و گفتم برایِ بقـاء؟ بغض کرد و گفت برایِ بقـاء.
الان ازم نپرس، نه یک کلمه. نه دو کلمه. اما وقتی گذشت این روزا، به ازایِ تک تک ثانیهها بغلم کن و بزار گریه کنم، اون موقع کلمه زیاد دارم برای گفتن.
آیهیِ ۱۶ رو میخونم:
"نَحۡنُ أَقۡرَبُ إِلَيۡهِ مِنۡ حَبۡلِ ٱلۡوَرِيدِ؛
(که) ما از رگِ گردنِ او به او نزدیکتريم."
دست میزارم روی شاهرگ گردنم. نبض میزنه و به تو فکر میکنم. به تویی که شبها پررَنگتری. خدایِ امیدهایِ کمسو اما همچنان روشن وسطِ اعماق تاریکی.
ندونستن میزان فاصله اذیتم میکنه. باید بدونم "چند کیلومتر" با مقصد فاصله دارم. "چند بغل" از فلانی دورم. "چه تعداد دسته گل" باید کف خیابون بچینم تا برسم به مزار عزیزجون. "چندتا قابلمه قرمهسبزی" تا بودن توی خونه در کنار مامان مونده. باید بر اساس معیارهایِ خودم بدونم فاصله رو، نه بر اساس روزهای تقویم دکوری روی میز.
اول تراپیستِ عالم، امیرالمومنین میگه که ببین بندهیِ طلفکی،
"اُقسم باالله قَسَما حَقا
اِنّ بعد الغَم فَتحا عجبا
بخدا قسم!
که همیشه بعد از غم،
گشایشی شگفت آور خواهد بود..."
دیگه ما کی باشیم که بخوایم بگیم نه و بشینیم یه گوشه غمبَرَک بزنیم؟ هان؟