زمان:
حجم:
170K
داستان داریم تا میخوایم بخوابیم میگه مامان بیا باهم حرف بزنیم
میگم باشه
میگه اسم دایی هاتو بگو میگم
بعد میگه ازمن اسم دایی هامو بپرس .
😂😂😂😂
تازه اسم دایی سیف الله منم جزو داییای خودش میشماره اصلا هم ندیده درست و حسابی داییمو
تکه قاب هایی از زندگی،
از یک روز کاری، از کُزِتی زنونه و مادرونه :))
راستش دوست داشتم بعد از تمییز کاری که هنوزم تموم نشده و بخشیش تموم شده،
چای بریزم، فیلمِ انتخابیم رو با چندتا تخمه شکستن ببینم ولی فقط در حد یک قاب موند.
حتی یه چای تو خلوت هم نشد و نورا امر فرمودن چای میخوام و بعدش قول میدم برم دستشویی ... من🥴
و من خسته تراز این بودم که صدای اضافه بشنوم ...
مجبور شدم تا لحظه ای که خوابش ببره، دعواش کنم ...
این مادر چیه اخه؟ حتی دعوا هم میکنم باز میاد تو بغلم بوسم میکنه ... عذاب وجدان گرفتم خب 😂 یه بوس اباهتم رو خدشه دارکرد 😄
خب حق من بود که بخوابه ...تا برای خودم باشم ...نه اینکه یه مو فرفری بالاسرم هی بگه مامان مامان مامان ...
خدایا کاش نقش پدر رو بیشتر میکردی، مثلا اون شیرمیداد حالا چ جوریش باخودت😂😂
اون دستشویی میبرد
اون ترو خشک میکرد بچه رو ...
هعی ... بگذریم
#مادرانه #غرانه
@nor_ir
🍃 روح و ریحون 🍃
🕊چهار نعمتی که بهتر است هر روز صبح یاد کنیم؛
#خدایاشکر
سلام روزت بخیر صاحبِزمانِما 🤍🌱
دلیل حالِ خوب همدیگه باشید،
اگه شدید، نصفه نیمه نباشید،
روتون حساب باز میکنند،
خودخواه نباشید،
نامرد نباشید...
چون وقتی دلیل حال خوبشی تنها خودت میتونی حال بدشو خوب کنی ...
متوجهی که چی میگم؟؟
#عاره_عزیزجون 🍃🤎
@nor_ir