ترمه
/
یه زمانی مهربون بودن مد بود، مثل شلوار پاچهگشاد. همه فکر میکردن قشنگه، خاصه، آدمو متمایز نشون میده. بعد کمکم معلوم شد مهربونی یهجور ولخرجیِ بیبازگشته، یه مدل حماقت با لبخند مودبانه. رسید به جایی که که مهربونی از ارزش، تبدیل شد به هزینه. تبدیل شد به [ مهربان کدوم سگ پدریه؟ من مهربان بودم. ] شد قبلاً، شد ماضی، شد گذشته. ما مهربان بودیم، قبلاً، ماضی، گذشته.
ترمه
آدم گاهی بین کتاب و بالشت گیر میکند. نه آنقدر انگیزه دارد که بخواند، نه آنقدر آرام است که بخوابد. درس میخواند تا وجدانش ساکت شود، میخوابد تا ذهنش فرار کند، بیدار میشود تا دوباره احساس شکست کند. و این چرخه مثل چرخ ساعت میچرخد، بیآنکه جلو برود. انگار میان دو خستگی معلق ماندهای: خستگی از تلاش، و خستگی از ناتلاشیدن. همهچیز بیدلیل ادامه دارد، فقط چون قطع کردنش از تحمل کردنش سختتر است.
آدمها مهاجرت میکنن چون انگار چیزی در درونشون پوسیدهست. نه وطن، نه خاک، حس تعلق. یه روز از خواب بلند میشن و میبینن هیچ صدایی دیگه اونها رو صدا نمیزنه، با هیچ خیابونی آشنا نیستن، و هیچ پنجرهای براشون باز نمیشه. اون موقعست که درک میکنی ماندن فقط شکل آرامتری از مُردن است. و خب؟ میرن.
ترمه
یکی از همکلاسیهام گفت خوشبهحال آدمایی که توی متنهات جا دارن. کاش منم توی متن کسی جا داشتم. پس من براش یه متن نوشتم که اونم توی متن کسی جا داشته باشه، ولی حالا میفهمم دقیقاً کجای کتاب زندگیام و کدوم نقش رو به عهده گرفتم. نوشتم تا کسی در متنم جا شود، غافل از اینکه خودم بیرونِ جمله ماندهام. من واژه میسازم برای دیگران، اما هیچ دستی هنوز من را در سطر خودش ننوشته. برای تو نوشتم که جا شوی، برای من کسی ننوشت تا بمانم. همیشه یکی هست که مینویسد، ولی کسی نیست آن را بخواند. آره خلاصه، اینه ماجرا.