📚 #سلام_بر_ابراهیم 8⃣5⃣1⃣
ابراهیم هادی قدم زنان به مقصد خانه حرکت میکرد که متوجه شد پسر جوانی برای دختر خانمی ایجاد مزاحمت کرده است.
دختر برای دوری از مزاحمت آن پسر جوان به طرف دیگر کوچه رفت، ابراهیم نیز خود را در مقابل آن پسر قرار داد.
خیلی عادی ابراهیم شروع به سلام و علیک کردن و دست دادن به پسر جوان کرد. پسر ترسیده بود اما ابراهیم مثل همیشه لبخندی بر لب داشت.
قبل از اینکه پسر دست خود را از دست ابراهیم جدا کند، ابراهیم با آرامش خاصی شروع به صحبت کردن کرد و گفت: تا به حال چنین صحنه ای را در این محله ندیده بودم. من تو و خانواده ات را کامل میشناسم، اگر واقعا به آن دختر علاقمند هستی این راه و رسم اش نیست، اگر قصد داری با این دختر ازدواج کنی من میتوانم با پدرت صحبت کنم که…
پسر جوان سریع به میان حرف ابراهیم پرید و گفت: نه لطفاً به پدرم چیزی نگو، اشتباه کردم، عذر میخوام، ببخشید و…
ابراهیم در جواب گفت: متوجه منظورم من نشدی، من نمیخواهم تو را تهدید کنم. خانه بزرگی دارید، در مغاره هم که کار میکنی. پدرت که امشب به مسجد آمد میتونم باهاش صحبت کنم تا بتوانی ازدواج کنی، چی از این بهتر؟
پسر جوان کمی گونه هایش سرخ شد و خجالت کشید، گفت: پدرم متوجه این درخواست من شود خیلی عصبی می شود.
ابراهیم هادی نیز با لبخند پاسخ داد: حاجی رو من میشناسم پدرت با من، خواسته بدی نداری که، درخواست منطقی و خوبی است
پس از نماز مغرب، ابراهیم در مسجد به نزد پدر آن پسر جوان رفت و با او شروع به صحبت کردن کرد.
صحبت را با شرایط ازدواج و پیدا کردن همسر مناسب شروع کرد. سپس ادامه داد اگر پسری، همسر مناسب خود را پیدا کند و شرایط ازدواج نیز برای او مهیا باشد باید ازدواج کند. در غیر این صورت ممکن است که به حرام و گناه بی افتد.
البته که بزرگترها نیز باید در این امر جوانان را یاری کنند. حاجی تا قبل از اینکه حرفی از پسرش زده شود تمامی حرف های ابراهیم را با لبخند و حرکت سر، تایید میکرد. همین که ابراهیم نام پسر حاجی را آورد اخم هایش رفت تو هم!
ابراهیم پرسید: حاجی اگه پسرت بخواد خودش رو حفظ کنه و تو گناه نیفته، اون هم تو این شرایط جامعه، کار بدی کرده؟
حاجی بعد از چند لحظه سکوت گفت: نه!
فردای آن روز مادر ابراهیم با مادر آن جوان صحبت کرد و بعد هم با مادر دختر و بعد…
یک ماه از آن قضیه گذشت، ابراهیم وقتی از بازار برمی گشت شب بود. آخر کوچه چراغانی شده بود. لبخند رضایت بر لبان ابراهیم نقش بست.
رضایت، بخاطر اینکه یک دوستی شیطانی را به یک پیوند الهی تبدیل کرده. این ازدواج هنوز هم پا بر جاست و این زوج زندگیشان را مدیون برخورد خوب ابراهیم با این ماجرا می دانند.
@Notationbooks
#کتابخوانی
#کتابِ_خوب_بخوانیم
📚 #نخل_و_نارنج 9⃣5⃣1⃣
بازار نجف از هفت شاخه به حرم منتهی میشد و آن راهی است که مرتضی میآمد از سمت شرق و در مقابل ایوان طلا به حرم میرسید. چند نفر با لباسهای بلند عربی در حال بازگشت از نماز جمعه ظهر و عصر بودند. از اقامه نماز چیزی نگذشته بود و هنوز خادمان حرم درها را نبسته بود. مرتضی نعلینش را بیرون حرم از پا درآورد و به سمت درگار چوبی رفت. نعلینی که به زردی میزد فرسودهتر از آن بود که کسی را به طمع بیندازد. درگاه را بوسید و گونه راستش را روی زمین گذاشت که موجی از دلتنگی آمیخته با آشتیاق توفید و چشمها را به اشک نشاند. دربرابر ایوان طلا تا اذن دخول بخواند، ولی پیش از آن دوست داشت همه زوایای حرم را با دقت ببیند و به خاطر بسپارد.
حرم با طلاکاریهای جدید شاه قاجار و ضریح نقرهای که چندی پیش نصب کرده بودند، به کلی با گذشتهاش فرق کرده بود. دو گلدسته در اطراف ایوان بهتازگی به دستور فتحعلیشاه طلاکاری شده بودند و شبستان اصلی حرم با زیلوهایی با نقش چهارگوش و لوزی را از جلوی ایوان تا کنار ضریح مفروش شده بود.
حرم خالی از زائر و نمازگزار بود و جز گفتوگوی مبهم خادمان در شبستانهای اطراف صدایی شنیده نمیشد. مرتضی با قدمهای کوتاه را به ضریح خود رساند. دستهایش را در پنجرههای نقرهای آن گره کرد و پیشانی را بر آن تکیه داد. آن رؤیای ملکوتی را به یاد آورد و تمام وجودش از خاطره شنیدن صدای امیرالمومنین مشتعل شد.
@Notationbooks
#کتابخوانی
#کتابِ_خوب_بخوانیم
🔮کنترل ذهن نتیجه نظم و عادت است. یا شما ذهن خود را کنترل می کنید یا ذهن، شما را کنترل می کند.
[📚 #بیندیشید_و_ثروتمند_شوید ]
@Notationbooks
📚 #سلام_بر_ابراهیم 0⃣6⃣1⃣
ابراهیم به صورت ناخودآگاه فریاد زد: حالا می خواهی چه کار کنی؟
گفت: هیچی، میخواهم او را به سفر آخرت بفرستم.
ابراهیم جواب داد: رفیق، تا وقتی به یکدیگر تیراندازی می کردیم او دشمن ما بود، اما حالا که زخمی است و ما به بالای سر او آمده ایم اسیر ماست!
بعد هم به سمت بیسیم چی عراقی آمد و او را از روی زمین برداشت. روی کولش گذاشت و حرکت کرد. همه با تعجب به رفتار ابراهیم نگاه می کردیم.
یکی گفت: آقا ابرام، معلومه داری چیکار میکنی؟! از اینجا تا مواضع خودمان سیزده کیلومتر باید توی کوه راه برویم. چطور میخواهی این عراقی را سیزده کیلومتر روی دوشت بیاوری؟
ابراهیم هم برگشت و گفت: این بدن قوی رو خدا برای همین روزها بهم داده!
بعد به سمت کوه راه افتاد. ما هم سریع وسایل داخل جیپ و دستگاه بیسیم عراقی ها را برداشتیم و حرکت کردیم.
در پایین کوه کمی استراحت کردیم و زخم پای مجروح عراقی را بستیم بعد دوباره به راهمان ادامه دادیم.
پس از هفت ساعت کوه پیمایی به خط مقدم نبرد رسیدیم. در راه ابراهیم با اسیر عراقی حرف می زد.
او هم مرتب از اسیر عراقی تشکر می کرد. موقع اذان صبح در یک محل امن نماز جماعت صبح را خواندیم. اسیر عراقی هم با ما نمازش را به جماعت خواند!
آنجا بود که فهمیدم او هم شیعه است.بعد از نماز کمی غذا خوردیم. هر چه که داشتیم بین همه حتی اسیر عراقی به طور مساوی تقسیم کردیم.
اسیر عراقی که توقع این برخورد خوب را نداشت. خودش را معرفی کرد و گفت: من ابو جعفر، شیعه و ساکن کربلا هستم.
اصلا فکر نمی کردم که شما اینگونه باشید، خلاصه کلی حرف زد که ما فقط بعضی از کلماتش را می فهمیدیم.
هنوز هوا روشن نشده بود که به غار «بان سیران» در همان نزدیکی رفتیم و استراحت کردیم. رضا گودینی برای آوردن کمک به سمت نیروها رفت.
ساعتی بعد رضا با وسیله و نیروی کمکی برگشت و بچه ها را صدا کرد.
پرسیدم رضا چه خبر؟! گفت: وقتی به سمت غار برمی گشتم یکدفعه جا خوردم! جلوی غار یکنفر مسلح نشسته بود. اول فکر کردم یکی از شماست. ولی وقتی جلو آمدم با تعجب دیدم ابوجعفر همان اسیر عراقی درحالیکه اسلحه در دست دارد مشغول نگهبانی است!
به محض اینکه او را دیدم رنگم پرید. اما ابوجعفر سلام کرد و اسلحه را به من داد.
بعد به عربی گفت: رفقای شما خواب بودند. من متوجه یک گشت عراقی شدم که از اینجا رد می شد. برای همین آمدم مواظب باشم که اگر نزدیک شدند آنها را بزنم!
با بچه ها به مقر رفتیم. ابوجعفر را چند روزی پیش خودمان نگه داشتیم.
ابراهیم به خاطر فشاری که در مسیر به او وارد شده بود راهی بیمارستان شد.
چند روز بعد ابراهیم برگشت. همه بچه ها از دیدنش خوشحال شدند. ابراهیم را صدا زدم و گفتم: بچه های سپاه غرب آمده اند از شما تشکر کنند!
با تعجب گفت: چطور مگه، چی شده؟! گفتم تو بیا متوجه می شی!
با ابراهیم رفتیم مقر سپاه، مسئول مربوط شروع به صحبت کرد: ابوجعفر، اسیر عراقی که شما با خودتان آوردید، بیسیم چی قرارگاه لشکر چهارم عراق بوده. اطلاعاتی که او به ما از آرایش نیروها، مقر تیپ ها، فرماندهان، راه های نفوذ و … داده بسیار بسیار ارزشمند است.
بعد ادامه دادند این اسیر سه روز است که مشغول صحبت است. تمام اطلاعاتش صحیح و درست است.
از روز اول جنگ هم در این منطقه بوده. حتی تمام راههای عبور عراقی ها، تمامی رمزهای بیسیم آن ها را به ما اطلاع داده.
برای همین آمده ایم تا از کار مهم شما تشکر کنیم.
ابراهیم لبخندی زد و گفت: ای بابا ما چیکاره ایم، این کار خدا بود. فردای آن روز ابوجعفر را به اردوگاه اسیران فرستاد. ابراهیم هر چه تلاش کرد که ابوجعفر پیش ما بماند نشد.
ابوجعفر گفته بود: خواهش می کنم من را اینجا نگه دارید. می خواهم با عراقی ها بجنگم! اما موافقت نشده بود.
مدتی بعد، شنیدم جمعی از اسرای عراقی به نام گروه توابین به جبهه آمده اند. آنها به همراه رزمندگان تیپ بدر با عراقی ها می جنگیدند.
@Notationbooks
#کتابخوانی
#کتابِ_خوب_بخوانیم
📚 #بیندیشید_و_ثروتمند_شوید
1⃣6⃣1⃣
🍃ایمان🍃
به گفته هیل ایمان یعنی بتوانید خود را متقاعد کنید که هدفی که تعیین کرده اید دست یافتنی است، سپس با تکرار و تمرین آن را باور پذیر کنید.
شما به همان چیزی تبدیل می شود که به آن فکر می کنید، اگر به چیزی اعتقاد داشته یا هدف خاصی در ذهن دارید تمرین کنید که ذهن خود را درباره دستیابی به آن متقاعد کرده و خواهید دید که بعد از مدتی ذهن به طور ناخودآگاه در جهت سیستم اعتقادی و باورهای شما عمل خواهد کرد.
ایمان نداشتن عامل ناکامی ها است در حالی که اگر در جهت درست هدایت شود می تواند تفاوت های زیادی در جهان ایجاد کند. برای تقویت ایمان از احساسات منفی پرهیز کرده، انرژی خود را روی مثبت ها متمرکز کنید.
هیل روی نوشتن اهداف، تکرار روزانه آن ها – هر روز 30 دقیقه – و تلاش برای تحقق آن ها تاکید می کند، اگرچه معتقد است تکرار کافی نیست بلکه باید آن ها را در ذهن خود تصور کرده و به افکار خود احساس بدهید.
@Notationbooks
#کتابخوانی
#کتابِ_خوب_بخوانیم
📚 #بیندیشید_و_ثروتمند_شوید
1⃣6⃣2⃣
🍃فکر بسیار قدرتمند است🍃
ناپلئون هیل معتقد است فکر بیش از هر چیز دیگر از جمله پول، تحصیلات یا دانش در موفقیت انسان ها نقش دارد اگرچه فکر کردن به خودی خود ممکن است یک اصطلاح کلی باشد، به همین دلیل هیل تفکر را به صورت ترکیبی از ابتکار، ایمان، خواستن و انعطاف پذیری ترجمه می کند.
شکست نیز بخش ضروری از فرایند یادگیری است اما تنها در صورتی که راه درستی در پیش بگیرید و روی خواسته خود اصرار بورزید به هدف خود نزدیک می شوید و بسیار مهم است که هدف واضح و روشن باشد.
@Notationbooks
#کتابخوانی
#کتابِ_خوب_بخوانیم
#معرفی_کتاب 4⃣1⃣
📚 #ایران_مقتدر
🍃 کتاب ایران مقتدر نوشته سیدمحمدحسین راجی و سیدمحمدرضا خاتمی است. این کتاب خلاصهای کوتاه و ساده از کتاب صعود چهل ساله است.
🔸 کتاب ایران مقتدر خلاصهای کوتاه از کتاب مهم صعود چهل ساله است. کتاب صعود چهل ساله نشان میدهد جمهوری اسلامی ایران در این چهل سال به کدامیک از آرمانهای عدالت، استقلال، آزادی، معنویت، کرامت زن، مردمسالاری دینی، گسترش رفاه عمومی و دیگر آرمانهای انقلاب دست پیدا کرده است. یکی از شاخصههای اصلی کتاب صعود چهلساله ارجاع به منابع معتبر بینالمللی مانند سازمان ملل متحد، بانک جهانی، سازمان جهانی غذا و کشاورزی، دفتر برنامه توسعه ملل متحد و دیگر مراجع معتبر است.🍃
@Notationbooks
#کتابخوانی
#کتابِ_خوب_بخوانیم
📚 #درخت_دوستی_بنشان
1⃣6⃣3⃣
🔸صرف نظر از اضطراب،
ترس از دیگران به سوء تفاهم نیز منجر میشود.
شاید شما هم همسایگانی داشتهاید که هیچ وقت با شما حرف نمیزدند و بنابراین شما هم با آنها حرف نمیزدید و بعد با خود نتیجهگیری کردید یا آنها آدمهای خشک و مغروری هستند
هر بار که در کوچه و خیابان با هم روبرو میشدید، آنها ابرهای آسمان را نگاه میکردند و شما کاشیهای پیادهرو رو میشمارید سرانجام پس از مدتی کسی واسطه آشنایی شما شد و از آن پس تبدیل به دوستان صمیمی شدید از سلام کردن میترسیدید و تصور میکردید که آنها مشکلی دارند.
آنها نیز از سلام کردن واهمه داشتند و خود را توجیه میکردند که شما مشکل دارید.
اغلب آدمها فاقد آن اعتماد به نفسی هستند که ما تصور میکنیم.✅
وقتی در حال مسواک کردن در آینه دستشویی خود را نگاه میکنید ممکن است کاملاً بیآزار به نظر برسید اما فریب این ظاهر بیآزار را نخورید شما دیگران را میترسانید و خیلیها را عصبی میکنید
بنابراین اگر به خاطر ترس از دیگران شبهای درازی را به بیخوابی گذراندهاید حالا دیگر بس است از این لحظه به بعد هرگاه وسوسه شدید که دیگران را به خاطر
خودخواهیها و خودرأیهایشان دور بیندازید احتمال خطای قضاوت را در نظر بگیرید چه بسا این رفتارها به خاطر وحشتی است که از شما دارند.
تورو گفته است:
«اغلب انسانها در یک نومیدی خاموش زندگی میکنند همه ما نایمنیهای خاص خود را داریم اجازه ندهید زندگی شما در هراس از آدمهایی سپری شود که همانند شما نومیدانی خاموشند.»
@Notationbooks
#کتابخوانی
#کتابِ_خوب_بخوانیم
📚 #ظهور_و_سقوط_سلطنت_پهلوی
خاطرات ارتشبد سابق #حسین_فردوست
1⃣6⃣4⃣
🍃عَلَم مرد قدرتمند دربار🍃
پس از امینی اسدالله علم نخست وزیر شد.
علم در یک خانواده انگلیسی متولد شدو پرورش یافت و با خاندان مقتدر و انگلیسی قوام شیرازی وصلت کرد و مانند سیستم پدرزنش همیشه روابطش با سفارت علنی بود.
لذا او از جوانی همیشه مشاغل مهم در حد وزارت داشت.
نقش اصلی علم، پس از کودتا شروع شد که وی به عنوان رابط محمدرضا با سفارتهای انگلیس و آمریکا توانست نقش درجه اول را در تحکیم قدرت او ایجاد کند و تا زمان مرگ در زندگی محمدرضا نقش مهمی ایفا نماید.
اگر قرار باشد مهمترین مهرههای انگلیس و آمریکا را در دربار محمدرضا بنویسم ۴ نفر را نام میبرم:
ارنست پرون ،
دکتر عبدالکریم ایادی،
اسدالله علم و شاپور جی
من در تمام دوران زندگی خود فقط یک نفر را دیدم که واقعاً محمدرضا برای روابط خارجیاش به او احتیاج داشت و او علم بود.
اردشیر زاهدی تلاش فراوان و خرج زیاد کرد تا بتواند حداقل پس از مرگ علم جای او را بگیرد ولی نتوانست.
@Notationbooks
#کتابخوانی
#کتابِ_خوب_بخوانیم