eitaa logo
خلاصه کتاب📚
118 دنبال‌کننده
286 عکس
149 ویدیو
29 فایل
كتابخوانى بايد همانند كارهاى روزانه در زندگى مردم وارد شود.✨ ⁦«مقام معظم رهبری» . . ضمان شرعی کتاب ها رعایت شده است.🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚 1⃣4⃣2⃣ [نویسنده: محمدعلی حبیب اللهیان] برخلاف تصور غربی‌ها که می‌گویند در دین اسلام هیچ توجهی به دختر و حقوق زن نشده است اتفاقاً پیامبر خدا می‌فرماید دختران چه خوب فرزندانی هستند. گفته میشه زن نصف مرد ارث می‌بره اما در بسیاری از موارد زن بیشتر از مرد ارث می‌بره یکی از آنها این است که اگر زنی بمیرد و شوهر دختر پدر و مادر داشته باشد شوهر یک چهارم و پدر و مادر هر کدام یک ششم ارث می‌برد و باقیمانده که نزدیک به نصف ارث است به دخترش می‌رسد علاوه بر این در اینجا مادر و پدر یکسان ارث می‌برند که نشانه تساوی بودن است. @Notationbooks
📚 1⃣4⃣3⃣ نویسنده: روزبه معین من اعتقاد دارم کسایی که کتاب می‌خونن می‌تونن آدم‌های بزرگی بشن چون اون‌ها تنها می‌مونن و فکر می‌کنن با داستان‌ها سفر میرن چیزهای مختلف یاد می‌گیرند و سعی می‌کنند بقیه رو درک کنن. به نظر من زن‌ها و مردهایی که کتاب می‌خونن و روح بزرگی دارن، دوست داشتن و دل بستن واسشون خیلی باارزشه. @Notationbooks
📚 1⃣4⃣8⃣ [سرگذشت داستانی مشاهیریتیم] 🍃ابوریحان بیرونی🍃 ابوریحان بیرونی ریاضیدان ستاره شناس جغرافیدان فیلسوف و جهانگرد ایرانی است که در سال ۳۵۲هجری شمسی در خوارزم متولد شد پس از تولد مادرش دیده از جهان فرو بست و پدرش نیز پس از مدت کوتاهی دار فانی را وداع گفت. ابوریحان که به پدر علم انسان شناسی و هند شناسی معروف است در سال ۴۲۷ دار فانی را وداع گفت خانواده‌اش بیرون اتاق فالگوش ایستاده بودند تا شاید از داخل اتاق یک جمله به امیدوار کننده بشنوند داخل اتاق همه چیز مثل شب‌های آخر بود مریضی گوشه اتاق خوبه قبله دراز کشیده بود و نفسش به شماره افتاده بود اتاق پر از بوی دارو بود دکترها درمانده بودند و مثل همیشه داشتن آماده می‌شدند تا یکی از جمله‌های تکراری‌شان را بگویند دعا کنید شفا دست خداست دعا کنید امشب را به صبح برساند تا وقتی داخل اتاق بودند قیافه دانشمندانه‌ای به خود گرفته بودند و حرف‌های قلمبه سلمبه می‌زدند اما تا پایشان را از اتاق بیرون گذاشتند با یکدیگر پچ پچ می‌کردند و می‌گفتند بعید است تا صبح دوام بیاورد ابوریحان همه چیز را فهمیده بود دیگر آخرین وصایایش را به اهل خانواده می‌کرد در این حین بود که یکی از دوستان قدیمی‌اش برای عیادت به منزلشان آمد ابوریحان با آن حال وخیمی که داشت او را شناخت و در برابر حیرت اهل خانه از او درباره یک مسئله علمی که مدت‌ها برایش مبهم باقی مانده بود و فکرش را به خود مشغول کرده بود سوال کرد!!! رفیق اون که تعجب سراپای وجودش را در بر گرفته بود به او گفت دوست من حالا که وقت این سوال نیست هر وقت که حالت بهتر شد آن را برایت بازگو می‌کنم ابوریحان که دیگر نای حرف زدن نداشت به دوستش گفت کدام بهتر است این مسئله را بدانم و بمیرم و یا ندانسته... اصرار ابوریحان دوست قدیمی‌اش را مجبور به پاسخ کرد و بعد از مدت زمانی اهل خانه را ترک کرد و ابوریحان را به خدا سپرد هنوز چند قدم برنداشته بود که صدای شیون و گریه از خانه و ریحان به گوشش رسید ابوریحان به دیار باقی شتافته بود آن مرد عاشق حقیقت و آن عالم بزرگوار جهان تشیع یتیمی که از آغاز کودکی با عشق کامل جویای دانش و بینش بود تا پایان عمر و تا آخرین رمق هم چشم از مشاهدات علمی خود برنداشت و فکر و قلم خویش را از راه تحقیق و پژوهش بیرون نگذاشت. @Notationbooks
🌷هفته دفاع مقدس گرامی باد🌷 شادی روح شهدا صلوات: «اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد وعجلّ فرجهم» 🍃🌱🍃🌱🍃🌱🍃🌱🍃🌱🍃
📚 1⃣5⃣1⃣ [سرگذشت داستانی مشاهیریتیم] 🍃احد عظیم‌زاده🍃 احد عظیم‌زاده بزرگترین تولید کننده و صادر کننده فرش دستبافت دنیا در سال ۱۳۳۶ در شهرستان اسکو به دنیا آمد در ۷ سالگی پدر خویش را از دست داد و به جهت فقر خانواده‌اش مجبور به کار قالی بافی شد او که در کودکی رنج و سختی‌های یتیمی را چشیده اکنون تکفل بیش از هزار کودک یتیم را بر عهده دارد شور و شوق وصف ناشدنی داشت مثل همه بچه‌های کلاس اولی از اینکه می‌توانست خواندن و نوشتن را بیاموزد خوشحال بود شاگرد اول کلاسشان بوده به قول معلمش اگر پشتکار در درس خواندن را ادامه می‌داد حتماً یکی از دانشمندان می‌شد انگار احدبه سخن معلمش اعتقاد پیدا کرده بود چون هر وقت او را می‌دیدی توی کتاب‌هایش غرق شده بود عاشق آسمان بود و دوست داشت در آینده خلبان بشود و مثل پرنده‌ها در آسمان پرواز کند احد هنوز سال اول دبستانش را تمام نکرده بود که سایه پرمهر پدرش را از دست داد خیلی برایش سخت بود پیراهن مشکی اعضای پدرش را به تن کرده بود و دوست داشت تا چهلم او سیاه‌پوش باشد هر وقت تنها می‌شد به یاد پدرش می‌افتد و ناخودآگاه اشک‌های معصومانه اش از گوشه چشمان کوچکش سرریز می‌شدند با رفتن پدر خوشیم از خانواده احد رخت بر بست احد دیگر نمی‌توانست به مدرسه برود و باید در مخارج زندگی به خانواده‌اش کمک می‌کرد از همان سال انگشتان کوچک و لطیفش با چله‌های قالی انس گرفتند و به جای اینکه صبح‌ها به درس جدید معلمش گوش بدهد باید چند ردیف عالی می‌بافت برای او که سن زیادی نداشت و هنوز دوران کودکی را سپری نکرده بود خیلی سخت بود اما چاره‌ای نداشت با پیشنهاد معلم مهربانش درس‌هایش را شب هنگام می‌خواند تا بتواند آرزوهایش را عملی کند. احد دور بازی و تفریح را خط کشیده بود فقط بعضی وقت‌ها فرصت می‌کرد تا با بچه‌های کوچه و محله بازی کند، اینکه چه پدرهای خوبی دارند اینکه چه جایزه‌هایی از پدرشان گرفته اند اینکه .... احد با لبخند به حرف‌های آنها گوش می‌کرد و سعی می‌کرد تنهایی‌اش را پنهان کند اما گاهی بغضش می‌ترکید و گریه کنان به مادرش پناه می‌آورد و با او درد دل می‌کرد احد هر روز که بزرگتر می‌شد با فرش رابطه بیشتری برقرار می‌کرد حالا او توانسته بود از فروش قالی مقداری پول پس انداز کند مقداری هم پول قرض کرد و یک کارگاه فرش بافی راه انداخت یک پیشنهاد زندگی او را متحول کرد یکی از تاجران به او پیشنهاد کرده بود که فرش گرد ببافد و به کشورهای خارجی صادر کند فکر بدی نبود اما معلوم نبود تا چند تا موفقیت آمیز باشد احدی که در زندگیش اهل ریسک بود این پیشنهاد را جدی گرفت و مشغول شد هنوز چند فرش در کارگاه کوچکش تولید نکرده بود که توانست آنها را با قیمت بسیار خوبی بفروشد این موفقیتش را به فال نیک گرفت و صادرات فرش را به کشورهای خارجی شروع کرد احد اکنون بزرگ شده و مردم او را به عنوان بزرگترین صادر کننده فرش در دنیا می‌شناسند او زندگی سخت دوران کودکی‌اش را از یاد نبرد و حالا بیش از هزار کودک یتیم را سرپرستی می‌کند و هر سالی که می‌گذرد صد یتیم بر تعداد آنها می‌افزاید @Notationbooks