eitaa logo
خلاصه کتاب📚
118 دنبال‌کننده
286 عکس
149 ویدیو
29 فایل
كتابخوانى بايد همانند كارهاى روزانه در زندگى مردم وارد شود.✨ ⁦«مقام معظم رهبری» . . ضمان شرعی کتاب ها رعایت شده است.🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
استاد رائفی پور_ (8).mp3
زمان: حجم: 1.6M
⭕️ ضررهای لوازم آرایشی خانم ها و ضررهایی که در برخی مواد خوراکی مثل نوشابه وجود دارد‼️ 👈🏻 این فایل رو برای اطرافیان خود ارسال کنید. 🔸️موسسه نورالمهدی،ادعیه اسلامی https://eitaa.com/joinchat/1431306305C7a3999fb11
📚 6⃣3⃣ «کشور ایران بهمن ماه سال ۱۳۵۷» مردم ریخته بودن توی خیابان‌ها و علیه رژیمی که در آن کشور سر کار بود قیام کرده بودند آنها گفته بودند ما فقط حکومت اسلام و رهبری آیت الله خمینی را می‌خواهیم رژیم همگارد ویژه‌اش را در خیابان‌های تهران به ثبت کرده بود و تظاهرکنندگان را به رگبار بسته بود همه جا آتش گرفته بود. دود و خون شعارهای مردم بود که در گلوهایشان خفه می‌شد و بدن‌های بی‌جانشان بود که یک به یک روی زمین می‌افتاد ادواردو آنا مدام اخبار ایران را رصد می‌کرد اخبار تظاهرات اخبار مبارزات و اخبار مردی به نام آیت الله خمینی چند ماهی از پیروزی انقلاب ایران می‌گذشت دانشجویان ایران حمله کرده بودند به سفارت آمریکا در تهران و آنجا را گرفته بودند تلویزیون ایتالیا در این باره مناظره‌ای را برگزار کرده بود مناظره‌ای بین محمد حسن قدیری ابیانه با چند کارشناس سیاسی از ایتالیا و آمریکا قدیری ابیانه آن موقع‌ها رایزن مطبوعاتی ایران در ایتالیا بود مناظره که آغاز شد قدیری شروع کرد به صحبت گفت به نام خداوند بخشنده مهربان خداوند قوی‌تر از ناوهای آمریکایی بعد هم حسابی توپید علیه آمریکا و غرب و کوبیدشان ادواردو آن روز توی خانه جلوی تلویزیون نشسته بود داشت مناظره را نگاه می‌کرد دید که یک جوان بیست و چند ساله چه جور بی هیچ ترسی علیه آمریکا صحبت می‌کرد و پته‌شان را می‌ریخت روی آب خیلی خوشش آمد خیلی تحت تاثیر قرار گرفت اسم قدیری ابیانه را به خاطر سپرد فرداش به دور از چشم پدر و مادرش برداشت و رفت سفارت ایران در ایتالیا برای اینکه کسی هم بهش شک نکند موتور گازی قراضه‌ای را گیر آورد و با آن رفت دلش می‌خواست قدیری ابیانه را ببیند با او حرف بزند از او بخواهد تا از اسلام و ایران برایش بگوید از حکومت اسلامی و رهبرش آیت الله خمینی برایش بگوید. *ادامه دارد... @Notationbooks
📚 7⃣3⃣ [مجموعه بیانات مقام معظم رهبری درباره مهارت‌ها و فنون تحلیل سیاسی] 🌱«ضرورت تحلیل سیاسی»🌱 🔮جامعه ای که خود را ملزم به تفکر درباره پدیده‌های سیاسی می‌داند، نحوه صحیح تفکر در مورد این پدیده‌ها نیز برایش مهم خواهد بود.زیرا بر پایه تحلیل پدیده‌های سیاسی و اجتماعی است که انسان به قضاوت می‌نشیند، تصمیم می‌گیرد و عمل می‌کند. «اگر ملتی قدرت تحلیل خودش را از دست بدهد، فریب و شکست خواهد خورد. اصحاب امام حسن(ع) قدرت تحلیل نداشتند؛ نمی‌توانستند بفهمند که قضیه چیست و چه دارد می‌گذرد. اصحاب امیرالمؤمنین(ع) آنهایی که دل او را خون کردند، همه مغرض نبودند، اما خیلی از آنها مثل خوارج قدرت تحلیل نداشتند. قدرت تحلیل خوارج ضعیف بود. امیرالمؤمنین(ع) می‌فرمود:« ولا یحمل هذا العلم الا اهل البصر والصبر» (نهج البلاغه خطبه ۳۷۱) اول بصیرت، هوشمندی،بینایی، قدرت فهم و تحلیل و بعد صبر و مقاومت و ایستادگی.» (70/01/26) @Notationbooks
📚 8⃣3⃣ نگهبانی سفارت ایران از سوی اتاقکش زنگ زد برای قدیری که داخل سفارت بود گفت یک جوان ایتالیایی آمده و با شما کار دارد قدیری گفت از طرف من معذرت خواهی کنید و بگویید امروز نمی‌توانم خدمتتان باشم فردا تشریف بیاورید سفارت یک دقیقه گذشت نگهبانی دوباره زنگ زد برای قدیری گفت پیامتان را با آن جوان ایتالیایی رساندم او گفت خداوند هر در بسته‌ای را می‌گشاید قدیری خوشش آمد از این جمله گفت بگو داخل شود ادواردو رفت توی حیاط سفارتخانه قدیری را دید که به پیشوازش آمد با او سلام و احوالپرسی کرد بعد خودش را معرفی کرد و گفت من ادواردو آنیلی هستم چند سالی است که مسلمان شدم مناظره شما را دیشب از تلویزیون دیدم دوست داشتم از نزدیک ببینمتان و با شما آشنا شوم قدیری نگاهی به ادواردو کرد و گفت گفتید فامیلتان آنیلی است شما با آقای آنیلی معروف که مالک فیات است نسبتی دارید ادواردو گفت بله پسرشان هستم قدیری جا خورد حسابی هم جا خورد ابروانش بی‌اختیار رفت بالا نمی‌توانست سنخیت این دو چیز را تصور کند پسر سناتور آنیلی و دین اسلام قدیری با تعجب گفت شما چه جور مسلمان شدی ادواردو ماجرای آن روز کتابخانه‌اش را تعریف کرد بعد قطره اشکی توی چشمانش جمع شد و گفت وقتی قرآن را برای اولین بار دیدم متوجه شدم که این کلمات کلمات ماورایی‌اند کلمات نورانی‌اند نمی‌توانند گفته بشر باشند دیدم همان چیزیست که من سال‌هاست در جستجویش بوده ام صورت قدیری از خوشحالی گل انداخته بود با ادواردو قراره چند جلسه دیگر را گذاشت توی آن جلسات قدیری برای ادواردو از اسلام می‌گفت از تشیع می‌گفت از ۱۲ نفری که جانشین پیامبر هستند از همان معلمانی می‌گفت که ادواردو در به در به دنبالشان می‌گشت از همان قرآن‌های سخنگو روزها می‌گذشت و هفته‌ها می‌گذشت و ادواردو مدام پیش قدیری می‌رفت تا قدیری برای او از مذهب تشیع می‌گفت برای ادواردو از اخلاق و عدالت امام علی علیه السلام می‌گفت از ذلت ناپذیری امام حسین علیه السلام و واقعه عاشورا می‌گفت و از امام زمانی که روزی برای عدل و داد خواهد آمد و مسیح پشت سرش نماز خواهد خواند اشتیاق ادواردو با شنیدن این حرف‌ها روز به روز بیشتر می‌شد حالا دیگر تصمیمش را گرفته بود انتخاب مذهب تشیع. @Notationbooks
📚 9⃣3⃣ «اگرمی توانید بابهتروبهترشدن، به دیگران کمک کنید،باقی ماندن در وضعیت کنونی تان،دیگران را ازچیزهای بسیاری محروم میکند.» 😊
📚 0⃣4⃣ توی جلسات قدیری،ادواردو از امام خمینی هم شنیده بود.از اندیشه و تفکرش، از نترسیدنش در برابر غیر خدا از بی‌اعتنایی‌اش به دنیا از فرق نداشتن زندگیش با مردم، از معنویتش، از اخلاقش، از مهربانی‌اش، یک دل که نه صد دل عاشق امام شده بود هنوز امام را ندیده وصدایش را نشنیده. * پدر و مادر ادواردو دیگر داشتند دیوانه می‌شدند آن چه اتفاق افتاده بود را باور نمی‌کردند . اصلاً برایشان قابل هضم نبود. تنها پسرشان مسلمان شده بود و حالا هم شیعه و دوستدار آیت الله خمینی.! دوست دار کسی که آن طرف آبی‌ها او را دشمن شماره یک شان می‌دانستند. * فخرالدین حجازی نماینده مجلس ایران سال ۵۹ رفته بود ایتالیا. گذرش افتاده بود به شهر تورین.ادواردو فهمید خوشحال و ذوق زده برداشت و رفت پیشش با حجازی روبوسی کرد و گفت که مسلمان شده است و شیعه. حجازی هم مثل قدیری ما ت و متحیر ماند. ادواردو به حجازی گفت:« شما با امام خمینی ارتباط دارید؟» حجازی لبخند زد و گفت:« بله» لب‌های ادواردو لرزید گفت:« آرزویم این است که او را ببینم اگر به ایران بیایم می‌توانید مراببریدپیش امام؟» حجازی لبخند دوباره ای زدو قول داد. اشک توی چشمان ادواردو جمع شد.🥺 *** حجازی زمانی که داشت از ایتالیا برمی‌گشت ایران می‌گفت:« عجیب‌ترین چیزی که در این سفر دیدم ادواردو بوده است به نظر من او یک پدیده است او هدیه عیسی مسیح علیه السلام است به رسول اللّه(ص).!» @Notationbooks
📚 1⃣4⃣ دانشجویان انجمن اسلامی ایرانیان خیلی فعال بودند توی ایتالیا سر ماجرایی با اعضای سازمان مجاهدین در آنجا درگیر شده بودند پلیس آمد و تا فهمید یک سردعوا دانشجویان مسلمان ایرانند آنها را دستگیر کرد و همه‌شان را انداخت توی زندان خبرش به گوش ادواردو خورد رفت و بی آنکه آنها متوجه شوند بهترین وکیل را برای شان گرفت هر کار توانست برای آنها کرد آنقدر رفت و آمد و پیگیر مسئله شد که بالاخره همه‌شان را آزاد کردند خود بچه‌های انجمن اسلامی هم تا آن آخر ندانستند چه کسی و چه جور دنبال کارشان بوده است. *** به جز قدیری با یک ایرانی دیگر که توی ایتالیا بود هم رفیق جینگ و صمیمی شده بود با حسین عبداللهی با او مقداری هم با برادرش محمد عبداللهی. خیلی از شب‌ها ادواردو می‌رفت پیش آنها سه تایی می‌نشستند دور هم و درباره اسلام و قرآن و تشیع حرف می‌زدند درباره انقلاب ایران امام خمینی مسائل جهان اسلام مظلومیت مسلمانان و کلی مسائل دیگر روز به روز جلسات ادواردو با مسلمانان و ایرانی‌ها بیشتر می‌شد و روز به روز بیشتر زیر ذره بین پدر و مادرش قرار می‌گرفت. پدرش بهش می‌گفت تو دوستی با پسر راکفلر ثروتمندترین مرد آمریکا را رها کرده‌ای و رفته‌ای با عبداللهی با این پسرک بی‌همه چیز مسلمان دوست شده‌ای!😐 خاک عالم بر سرت؛ این ملایم‌ترین جمله پدرش به او بود خیلی موقع‌ها فحشش می‌داد دشنامش می‌داد هرچه از زبانش بیرون می‌آمد بهش می‌گفت و ادواردو هیچ نمی‌کرد جز سکوت. پدرش به عبداللهی گفته بود تا آخر عمرت ماهانه ۵۰۰۰ دلار و یک اتومبیل به تو می‌دهم بهترین شغل با بهترین حقوق را هم برایت فراهم می‌کند فقط از سر ادواردو دست بردار هم خودت دست بردار و هم هر مسلمان دیگری عبداللهی لبخند تلخی‌زاده بود سرش را تکان داده بود و هیچی نگفته بود پدرش به این مسلمانان مسلمان و هر مسلمان دیگری که رفیق ادواردو بود پول می‌داد و وعده و وعید می‌داد و هر چیز دیگری که می‌خواستند می‌داد خیلی‌هایشان را خریده بود و از ادواردو دور کرده بود خیلی‌هایشان را می‌خواست ادواردو رو منزوی کند می‌خواست کوچکش بکند می‌خواست کاری بکند که خودش بیاید بگوید غلط کردم کوتاه نمی‌آمد کم نمی‌آورد همان بود که بود پراکنده شدن بعضی دوستانش از دور و برش هیچ تاثیری رویش نداشت یاد گرفته بود محکم باشد و محکم روی حرف‌هایش بایستد یک بار رفته پاریس آنجا نامه‌ای نوشته بود برای پاپ رهبر مسیحیان توی نامه گفته بود:«جناب پاپ هم من و هم شما لحظه شماری می‌کنیم برای ظهور مسیح. من می‌خواهم یک راه میانبر را نشانتان بدهم بیایید و برای ظهور مهدی دعا کنید او که بیاید عدالت هم می‌آید او که بیاید مسیح هم می‌آید اصلاً او که بیاید مسیح می‌شود یکی از یارانش مسیح با آن عزت و مقامش می‌ایستد پشت سر مهدی و نماز می‌خواند پس اگر طالب مسیح هستی دعایتان بشود مهدی!» پاپ حسابی با آن نامه رفته بود توی فکر. @Notationbooks
📚 2⃣4⃣ 🔮درنفسی که مهذب نشده،علم حجاب ظلمانی است:«العلم هوالحجاب الأکبر» علم نوراست،امادردل سیاه وقلب فاسدبرای اسلام دامنه ظلمت وسیاهی را گسترده می سازد. اگرشمادرس بخوانید،زحمت بکشید،ممکن است عالم شوید،ولی بایدبدانیدکه میان «عالم» و «مهذب» خیلی فاصله است. @Notationbooks
📚 3⃣4⃣ خیلی دلش می‌خواست برود ایران و آنجا را ببیند ایران برایش آخر همه چیز بود آخر خوبی‌ها و زیبایی‌ها حس می‌کرد مردمش با مردم بخیه جاها فرق دارند حس می‌کرد شبیه آنها را هیچ کجا ندیده بالاخره هم طاقت نیاورد بار و گونه‌اش را برداشت و بی‌خبر از پدر و مادرش رفت ایران فروردین سال ۶۰ ایران که رسید مستقیم رفت پیش فخرالدین حجازی سلام و حال و احوال کرد و گفت قول داده بودی من رو ببری پیش امام حجازی دستی روی صورت ادواردو کشید و گفت بر روی چشمانم به زودی می‌برمت می‌برمت خانه‌اش بغضی غریب توی گلوی ادواردو نشست لحظه شماری‌هایش شروع شد چند روز بعد با حجازی رفت دیدار امام ۸ فروردین حول و حوش ساعت ۱۰ صبح وارد خانه کوچک و ساده امام که شد یک لحظه ایستاد. به اطرافش نگاه کرد ماتش برد تعجب همه وجودش را فرا گرفت باور نمی‌کرد اینجا منزل رهبر ایران باشد. یک لحظه تصویر زندگی رهبران و رئیس جمهورها و کله گنده‌های دنیا توی ذهنش گذشت رفت توی اتاق کوچک امام چند نفر دیگر هم از قبل آنجا بودند. امام را که دید خوشحال و شوق زده جلو رفت دست امام رو بوسید و دو زانو پایین مبلش نشست، کنار آیت الله خامنه‌ای و آقای هاشمی و سید احمد آقا، حجازی در حال صحبت بود امام داشت کنجکاوانه به حرف‌هایش گوش می‌داد تعجب کرده بود از شنیدن ماجرای ادواردو لبخند رضایت روی لبانش نشست. موقعی که ادواردو می‌خواست خداحافظی کند و برود امام دست نوازش روی سر او کشید و پیشانی‌اش را بوسید آیت الله خامنه‌ای و دیگران با تعجب به این صحنه نگاه می‌کردند امام پیشانی کمتر کسی را می‌بوسید.! از خانه امام بیرون آمد شارژ شارژ شده بود هنوز گرمی بوسه امام را روی پیشانی‌اش حس می‌کرد، اشک جمع شده بود توی چشم‌هایش و داشت آرام آرام پایین می‌آمد. چقدر دوست داشت این بوسه‌ها را و چقدر برایش زیبا بود. بعدها ایگورمن روزنامه نگار ایتالیایی که ادواردو را دیده بود و عشق و علاقه‌اش نسبت به امام خمینی را از نزدیک مشاهده کرده بود گفته بود به عقیده من آیت الله خمینی ادواردو را سحر کرده است، و الّا چنین شیفتگی نسبت به یک انسان آن هم فقط در یک دیدار، از محالات است از محالات! @Notationbooks
📚 4⃣4⃣ [داستان زندگی ثروتمندترین شهید شیعه] 🍃امام و خانه امام را دیده بود دوست داشت حسینیه جماران را هم ببیند همان جا که صدها جوان گاه با یک کلام امام اشک از چشم‌هایشان سرازیر می‌شد و های های گریه سر می‌دادند. بردندش توی حسینیه آنجا را هم دید. موقع رفتن یکی از محافظان امام تابلویی به او یادگاری داد که رویش با خط قشنگی نوشته بود «الله» عین همان تابلوتوی حسینیه جماران بالای سرامام هم زده بود😍 یک هفته بعد توی اتاقش در تورین بی هیچ ترسی از پدر و مادرش تابلوی«الله» را زد سینه دیوار هر بار که نگاهش می‌کرد آرام می‌شد هم یاد خدا می‌افتاد و هم حسینیه جماران و امام. آن روز که بعد از دیدار با امام به استراحتگاهش برگشت. دفترچه یادداشتش را درآورد توی آن با ادبیات خاص ایتالیایی‌اش نوشت:« به نام خداوند بخشنده مهربان یک شهروند از ایتالیا امروز به دیدار امام خمینی آمد. او برای ادای احترام به جمهوری اسلامی و شیعیان آمده است، او به خاطر انقلابی که امام خمینی در این دوره و زمان در دنیا برپا کرده از رهبر انقلاب تشکر کرد.» خبر رفتنش پیش امام فردایش در روزنامه‌های ایران منتشر شد چند روز بعد هم رسید به گوش پدرش و بعضی سران ایتالیا. کاردبه آنها می‌زدی خونشان در نمی‌آمد از همه بدتر صهیونیست‌های ایتالیا.😬 توی آن سفر که به ایران آمد نماز جمعه تهران هم رفت نماز جمعه‌ای که به امامت آیت الله خامنه‌ای بود محوطه دانشگاه تهران آن روز از جمعیت موج می‌زد. قبل از شروع نماز رفت توی اتاقکی که آیت الله خامنه‌ای پیش از خواندن خطبه‌ها می‌رفت. آنجا توی آن اتاقک، خودش و آیت الله خامنه‌ای پیش هم نشستند و کمی با هم صحبت کردند عکس هم گرفتند با یکدیگر. نماز که شروع شد رفت ایستاد صف اول. تا آن روز در میان آن همه مسلمان قرار نگرفته بود.حس خاصی داشت حسی که تاکنون تجربه‌اش نکرده بود، احساس می‌کرد در جمع برادرانش قرار گرفته، در میانی کس و کارش قرار گرفته، در میان کسانی که از کس و کارش هم بهش نزدیک‌ترند. نماز جمعه که تمام شد تعدادی از بچه های نوجوان را آوردند پیش امام جماعت. آیت الله خامنه‌ای به احترام بچه‌ها از جا بلند شد. بقیه نمازگزار ها هم بلند شدند. آیت الله خامنه‌ای بچه‌ها را نوازش کرد، بهشان محبت کرد، تک تکشان را بوسید، انگار که بچه‌های خودش باشند. ادواردو داشت از فاصله چند متری این صحنه را می‌دید این صحنه‌های پدر و پسری را .چه لذتی می‌برد از دیدن این صحنه‌ها و چه کم تجربه کرده بود آنها را...🥺 @Notationbooks
📚 5⃣4⃣ [داستان ثروتمندترین شهید شیعه] 🍃برگشت ایتالیا این بار جیانی آنیلی و همسرش او را بیشتر زیر نظر قرار دادند. بیشتر محدودش کردند بیشتر زیر ذره‌بین قرارش دادند ادواردو از کشوری برگشته بود که آنها دوست داشتند سر به تنش نباشد دیگر ادواردو برایشان شده بود یک غریبه کسی که انگار با او نسبتی نداشتند کسی که انگار نه انگار پسرشان بود و از گوشت و خونشان.! پدر و مادر ادواردو دختر جوان و زیبایی را براش نامزد کردند به قول خودشان می‌خواستند ادواردو حواسش برود سمت او وباد کله‌اش بخوابد. ادواردو اول چیزی نگفت مخالفتی نکرد. چند وقتی که از نامزدیش گذشت، شروع کرد برای دختر از دین و اسلام و مذهب شیعه گفتن، خیلی با او حرف زد و صحبت کرد همه تلاشش را کرد که او را هم مثل خودش بکند اماوقتی دید فایده ندارد دختر را رها کرد پدر و مادرش دوباره روی دنده لج افتادند.😐 چند بار توی ایتالیا او را دیدم چند باری هم تهران یک بار که پیش هم بودیم و حرف می‌زدیم صحبت را بردم روی شهید رجایی بهش گفتم ادواردو می‌خواهم یک ماجرا از شهید رجایی برایت تعریف کنم با اشتیاق گفت بگو گفتم ماه رمضان بود قرار بود یک شب آقای رجایی بیاید مقر سپاه تهران و برای پاسدارها سخنرانی بکند آن موقع او تازه برای رئیس جمهوری انتخاب شده بود آن شب من هم رفتم مقر سپاه اول نماز خواندیم و بعد هم افطار کردیم نوبت رسید به سخنرانی اما آقای رجایی نیومده بود کمی دیر کرده بود مقداری که گذشت آقای رجایی آمد دم در سپاه با یک موتور یاماهاوکس،خودش تک و تنها!! به نگهبان دم در گفت من رجایی هستم و اینجا سخنرانی دارم نگهبان باور نکرد زنگ زد برای فرماندهش و گفت یک آقایی آمده دم در و می‌گوید رجایی هستم قیافه‌اش خیلی شبیه آقای رجایی است اما مگر می‌شود مگر می‌شود او رئیس جمهور باشد توی این فاصله آقای رجایی رفت و متونش را با زنجیر به یک درخت که آن نزدیکی‌هابودبست وبعدبرگشت دم در نگهبانی. تعدادی از فرماندهان سپاه سراسیمه آمدند استقبال آقای رجایی. آقای رجایی آمد توی سپاه و برای ما سخنرانی کرد.سخنرانی هم که تمام شد با موتورش به تنهایی رفت خانه‌شان.! کی؟؟ آقای رئیس جمهور .شخص دوم مملکت!! این‌ها را که برای ادواردو می‌گفتم از تعجب زبانش بند آمده بود می‌خواست شاخ در بیاورد. از آن روز به بعد ادواردو رامی‌گویی ؟فقط با موتور گازی توی تورین می‌رفت و می‌آمد. ایتالیایی‌ها بهش می‌گفتند:«مگر حالت خوش نیست؟ تو رئیس باشگاه یوونتوسی ،تو پسر سناتور آنیلی هستی. پول‌ها و ثروت‌ها زیر دست شماست آن وقت می‌نشینی روی یک موتور گازی قراضه؟!» به آنها جوابی نمی‌داد. یعنی نمی‌توانست بدهد اما به ما که می‌رسید می‌گفت:«وقتی آقای رجایی می‌نشیند روی موتور، چرا من ننشینم ؟چرا من مثل او نباشم ؟.» یک خاطره از شهید رجایی برایش تعریف کردم و یک عمر ورد زبان او شد رجایی. ادامه دارد... @Notationbooks
📚 6⃣4⃣ [زندگی ثروتمندترین شهید شیعه] مهرماه سال ۶۰ بود عراق داشت با حمایت آمریکا بمب و موشک می‌ریخت روی سر مردم ایران نظامی غیر نظامی بزرگ،کوچک همه را داشت می‌کشت. ادواردو برداشت و رفت کاخ سفید با مشاور امنیت ملی آمریکا دیدار کرد.😳 بهش گفت:« شماها مداخله‌گرید شماها دشمن اصلی مردم ایرانید شماها قاتل اصلی مردم ایرانید.» نترسیده بود آنجا بلای سرش بیاورند یا سرش را بکنند زیر آب. *** بعدها داشت این ماجرا را تعریف می‌کرد می‌گفت آن روز که رفته بودم کاخ سفید و آن حرف‌ها را به مشاور امنیت ملی آمریکا می‌زدم او عکس امام را زده بود روی یک دیوار یک پل دستش گرفته بود و داشت با تیر به آن می‌زد، آن مقام آمریکایی شلیک می‌کرد و به من می‌گفت ما تا این مرد را از میان برنداریم آرام نمی‌نشینیم. اشک جمع شده بود توی چشم‌هایش و بغض راه گلویش را بسته بود نمی‌توانست ادامه حرف‌هایش را بدهد.🥺 رفته بود بازدید از یک کارخانه تولید وسایل جنگی در آمریکا. ژنرال آمریکایی هلیکوپتری را نشانش داد و گفت جناب ادوارد این هلیکوپتر پیشرفته‌ترین هلیکوپتر ماست نظیر و مانندی برای این وسیله توی دنیا نیست همه فناوری‌ها در آن جمع شده این از آن هلیکوپترهایی است که سال پیش در حمله به ایران از آن استفاده شد. ادواردو رویش را کرد سمت ژنرال آمریکایی لبخندی زدو و گفت:«منظورتان حمله به طبس است،اما این هلیکوپترها با آن دبدبه و کبکبه‌شان در طبس زمین‌گیر شدند و شکست خوردند.»😅 ژنرال آمریکایی ماند چه بگوید‌ سرش را انداخت پایین و گفت:« خدای آنهاقوی‌تر از هلیکوپترهای ما بود.!» @Notationbooks