📚 #من_ادواردو_نیستم 9⃣4⃣
🍃شهید رجایی و باهنر که به شهادت رسیدند، بچههای انجمن اسلامی یک تظاهرات توی روم راه انداختند در اعتراض به جنایت منافقین.
توی آن راهپیمایی یکی از دانشجویان به نام غضنفر خاوند خیلی فعال بود.
از قبل برای تظاهرات برنامهریزی کرده بود و کارها را هدایت میکرد. منافقین توی آن تظاهرات او را شناسایی کردند، چند وقت بعد هم او را به شهادت رساندند.
جسد شهید خاوند را ما توی سفارتخانه ایران در ایتالیا بردیم و نماز خواندیم بعد جنازه را تشییع کردیم.
فرودگاه روم و بعد هم فرستادیم ایران.
توی آن مراسم از موقع نماز خواندن تا تشییع جنازه و تا آن آخر ادواردو همراهمان بود.
خودش میدانست همان کسانی که شهید خاوند را شناسایی کردند او را توی این مراسم خیلی راحتتر شناسایی میکنند و بعد هم گزارشش را میدهند به مقامات ایتالیا.
اما
هیچ نترسیده بود از اول تا آخر مراسم پا به پایمان آمد توی مراسم هم مدام به من و بچهها میگفت:«حالا که این بنده خدا شهید شده خانوادهاش چه میکنند؟ از لحاظ مالی در چه وضعی هستند؟ من کمی دست و بالم باز است اگر صلاح میدانید که پول بفرستم برای خانوادهاش.»
دلداریش میدادیم و میگفتیم:« نه مشکلی نیست تو فکر نرو.» عشقش ایرانی جماعت بود ایرانی انقلابی، جان میداد برای آنها.
@Notationbooks
#کتابخوانی
📚 #من_ادواردو_نیستم 0⃣5⃣
[داستان زندگی ثروتمندترین شهید شیعه]
🍃دلش برای فلسطین میتپید. اخبار مسلمانان آنجا را که میشنید، حالش بد میشد، وجودش زیر و رو میشد، همه غمها سرازیر میشد توی قلبش.
نمیتوانست برای یک لحظه هم کشت و کشتار آنجا را ببیند برمیداشت و میرفت پیش مقامات بلندپایه کشورش.!
پیش رئیس جمهور و وزیر وزرا و بقیه با آنها جلسه میگذاشت حرف میزد سر و کله میزد خودش را با آب و آتش میزد،
اما هیچکس حرف توی گوشش نمیرفت همه بیخیال بودند فلسطین اهمیتی نداشت برایشان.
درمانده میشد نمیدانست باید چه بکند. فرداش دوباره میرفت سراغ این مسئول و آن مسئول سراغ هر کسی که میشناخت.
امام موسی صدر را خیلی دوست داشت.دلش میخواست پس از ربوده شدنش هرجور شده نشانی از او به دست بیاورد.
میگفت:« پسر قذافی فوتبال را دوست دارد و من هم الان رئیس باشگاه یوونتوس هستم شاید از این طریق بتوانم از زیر زبانش حرف بکشم که امام موسی صدر کجاست.!»
دوستانش بهش میگفتند:« اینطور نیست که تو فکر میکنی ماجرا ریشهدارتر از این حرفاست تو هیچ کاری نمیتوانی بکنی.» ادواردو چیزی نگفته بود سرش را انداخته بود پایین و دمغ شده بود.
@Notationbooks
#کتابخوانی
#کتابِ_خوب_بخوانیم
📚 #من_ادواردو_نیستم 1⃣5⃣
[داستان زندگی ثروتمندترین شهید شیعه]
با حزبالله لبنان ارتباط خوبی داشت. رفته بود توی لبنان پیش سید عباس موسوی مسئول آن موقع حزب الله.
با او دیدار کرده بود. سید عباس موسوی به ادواردو گفته بود:« که توی ایتالیا دفتری برای نشر فرهنگی اسلام تاسیس کند»
ادواردو هم استقبال کرد دنبالش بود که این کار را بکند اما نشد، نگذاشتند.
یک بار هم پول زیادی را با خودش برده بود لبنان و داده بود به سید عباس موسوی گفته بود:« اینها را فعلاً مصرف کنید تا دوباره برایتان بفرستم»
حسابی رفته بود زیر ذره بین صهیونیستها. همه حرفها و کارها و فعالیتهایش را رصد میکردند، فهمیده بودند مانعی است برایشان فهمیده بودند دیر یا زود باید کاری بکنند.
به مسافرت علاقه داشت رفته بود سواحل کشور کنیا آنجا دو نفر را دیده بود که جلوی همه مردم دارند مواد مخدر میکشند و به خودشان آمپول میزنند رفت جلو بهشان تذکر داد که این کار را نکنند،
یا اگر میخواهند انجام بدهند لااقل بروند جایی که بچه یا نوجوانی آنها را نبیند و ازشان چیزی یاد نگیرد.
این را به آنها گفت و برگشت محل اقامتش آنجا که رسید ساعتی بعد پلیس کنیا آمد آمد و او را دستگیر کرد بهش گفت تو قاچاقچی مواد مخدر هستی و ۳۰۰ گرم هروئین توی خانه داری!!😳
دستبند زدن روی دستش و بردندش.
خبرش همون روز مثل بمب توی ایتالیا پیچید که ادواردو آنیلی قاچاقچی مواد مخدر است و در کنیا دستگیر شد و چه و چه .
بیش از همه جا هم روزنامههای کریره دلاسرا و لاستامپا روی این خبر مانور میدادند،روزنامههای پدرش، بهانه خوبی افتاده بود توی دستشان میخواستند به خاطر مسلمان بودنش او را بکوبند جوری بکوبند که دیگر نتواند کمر راست کند.
@Notationbooks
#کتابخوانی
#کتابِ_خوب_بخوانیم
📚 #من_ادواردو_نیستم 2⃣5⃣
پلیس بی معطلی او را برد دادگاه کنیا. قاضی مرد مسن و منصفی بود به ادواردو گفت:«بر اساس گفته پلیس تو حامل آن همه مواد مخدر بوده و آنها را در اقامتگاهت مخفی کردهای.»ادواردو اول گفت:« اینجا دیگر چه کشوری است من به چند معتاد تذکر میدهم که مواد مخدر مصرف نکنند آن وقت میآیند خودم را به جرم حمل مواد دستگیر میکنند؟!.»
بعد که دید حرفهایش اثری ندارد دیگر ادامه نداد. همان موقع کسی انگار درونش بهش میگفت که این جمله را بگوید: آقای قاضی اگر اینجور است و من مواد مخدر حمل میکنم بیایید با هم برویم و محل اسکانم را بگردید.
زبان باز کرد و این جمله را گفت قاضی پذیرفت همه رفتند اقامتگاه ادواردو آنجا که رسیدند، دیدند دو مامور امنیتی به صورت مخفی وارد اقامتگاه ادواردو شدند،
دیدند آن دو مامور دارند مواد مخدر را توی اقامتگاه ادواردو جاسازی میکنند و برایش صحنه سازی میکنند.! حقیقت روشن شد برای قاضی دست ماموران امنیتی رو شد.
قاضی حکم به بیگناهی ادواردو داد او را رها کردند. ماجرا تمام شد.
توی ایتالیا اما
صهیونیستها مثل آتش گر گرفته بودند، عصبانی بودند از سرانجام نرسیدن نقشهشان نقشهای که از قبل برای ادواردو چیده شده بود و مو لای درزش نمیرفت.
@Notationbooks
#کتابخوانی
#کتابِ_خوب_بخوانیم
▪ 🥀یا_حضرت_سجاد_ع
▪🖤سلام برآقایی که
▪🥀آب می دیــــــد
▪🖤به فکر فرو میرفت
▪🥀نوزاد می دیـــــد
▪🖤اشک می ریخـــت
▪🥀طفلان و کودکان را
▪🖤می دید ناله می کرد.
▪🥀شهادت جانسوز امام
▪🖤سجاد(ع) تسلیت باد
┈••••✾•🌿•✾••
📚#روش_تحلیل_سیاسی 3⃣5⃣
🌱چرابایدجوان انقلاب اسلامی قدرت تحلیل داشته باشد؟🌱
🔮باتوجه به گستره چشمگیر منابع و رسانههای خبری و تحلیلی که میکوشند رویدادها و پدیدهها را از زاویه نگاه و منافع خود تحلیل کنند،داشتن روش درست تحلیل پدیدههای سیاسی و اجتماعی، ضروری به نظر میرسد. این امر در الگوی مردم سالاری دینی_ که در آن سیاست جزئی از زندگی عمومی است_ اهمیت ویژهای دارد.
🍃🍃🍃
«بله ؛ اگرحکومت استبدادی باشد، میشود. حکومتهای مستبد دنیا صرفهشان به این است که مردم سیاسی نباشند؛ مردم درک و تحلیل و شعور سیاسی نداشته باشند. اما حکومتی که میخواهد به دست مردم کارهای بزرگ انجام دهد، نظام را میخواهد با قدرت بیپایان مردم به سرمنزل مقصود برساند
و مردم را همه چیز نظام میداند، مگر مردمش به خصوص جوانان، و بالاخص_ جوانان دانشجویش_ می توانند غیر سیاسی باشند؟! مگر میشود؟!
عالمترین عالمها و دانشمندترین و دانشمندها را هم اگر مغز و فهم سیاسی نداشته باشند، دشمن با یک آبنبات ترش میتواند به آن طرف ببرد ؛ مجذوب خودش کند و در جهت اهداف خودش قرار دهد. این نکات ریز را باید جوانان ما درک کنند.»
@Notationbooks
#کتابخوانی
#کتابِ_خوب_بخوانیم
📚 #من_ادواردو_نیستم 4⃣5⃣
مدتی رئیس باشگاه یوونتوس بود پدرش که دید او عقایدش را ول نمیکند مسئولیت باشگاه را ازش گرفت
چند وقت بعد هم با برنامهریزی صهیونیستها هیئت مدیره فیات به مدیرعاملی پدرش او را از جانشینی فیات کنار گذاشت
صهیونیستها نمیتوانستند تحمل کنند که آن همه ثروت و مال و منال به دست یک شیعه بیفتد یک شیعه طرفدار خمینی که میتوانست
آن ثروت افسانهای را در راه اسلام و تشیع مصرف کند
حتی تصور فرضیاش هم آنان را آزار میداد هیئت مدیره فیات به جای ادواردو
جیوانی امبرتو
پسر عموی او را برای جانشینی فیات انتخاب کرد ادواردو هیچ اعتراضی نکرد نامه تبریک هم برای پسر عمویش فرستاد فقط آخر نامه یک نصیحت به او کرد برایش نوشت سعی کن بازیچه
دست پول پرستان و دنیاپرستانی که اطرافت هستند نشوی
پدرش به او گفته بود بیعرضه و بیلیاقت باشگاه یوونتوس و جانشینی فیات را که از دست دادی مطمئن باش اگر دست از اعتقاداتت برنداری تو را از حق ارث هم محروم میکنم نمیگذارم یک دلار از آن همه ثروت به تو برسد
میدانست پدرش با او شوخی ندارد میدانست واقعاً او را از ارث محروم میکند نترسیده بود نلرزیده بود پا پس نکشیده بود
با اینکه او را از جانشینی فیات و بقیه مسئولیتها کنار گذاشته بودند اما میگفت از حق ارثم کوتاه نمیآیم تا آخرشم پای این ماجرا ایستاده ام.
بعدها توی جمع دوستان ایرانیاش گفته بود من ذرهای از این پولها را هم برای خودم نمیخواهم آنها را میخواهم برای ترویج اسلام و شیعه و این همان چیزی بود که صهیونیستها آن را میدانستند و نمیخواستند ادواردو به آن برسد
خودش انگار چیزهایی را فهمیده بود بارها گفته بود صهیونیستهای ایتالیا نمیگذارند ارث پدرم به من برسد
آنها روزی مرا خواهند کشت یقین دارم وقتی هم مرا بکشند خواهند گفت که او خودکشی کرده است!
اینها را میگفت و دست بر نمیداشت از شاخ به شاخ شدن با صهیونیست ها.
@Notationbooks
#کتابخوانی
📚 #من_ادواردو_نیستم 5⃣5⃣
هرجا میرفت حرف از اسلام میزد و تشیع و امام خمینی.
دیگر هیچ ابایی نداشت از گفتن عقایدش بی هیچ واهمهای توی اروپا فلسطینیان را مظلوم میخواند و اسرائیل را رژیم و آدم کش.
بعضی دوستان مسلمان نصیحتش میکردند که مقداری زبان به کام بگیرد،مقداری از آتشش کمتر کند.
به او میگفتند با این حرفهایت شهادتت را جلو میاندازی میگفت هیچ باکی ندارم شهادت آرزوی من است.
پدر و مادرش بیشتر از قبل به او فشار میآوردند به قول خودشان میخواستند ذلهاش کنند همه حسابهای بانکیاش را بستند و همه پولهایش را هم ازش گرفتند کاری کردند که آهی در بساط نداشته باشد
اونقدر توی تنگنا قرارش دادند که اگر ادواردو میخواست جایی برود پول تاکسی نداشت کسی اگر این را میشنید باور نمیکرد وارث آن همه کارخانههای ماشین سازی بزرگ دنیا و نداشتن پول کرایه یک تاکسی!؟
پدر و مادرش کوتا بیا نبودند او را توی ویلایشان زندانی کردند پسرشان را یک نگهبان هم گذاشتم برایش تا از خانه پا بیرون نگذارد و با مسلمانی ارتباط نگیرد به نگهبان هم گفتند اگر ادواردو اصرار کرد که از خانه بیرون برود به هیچ وجه نگذار
او را بزن آنقدر بزن که بیحال و بیجان توی خانه بیفتد جیانی آنیلی و همسرش هر کاری که از دستشان برمیآمد درباره ادواردو انجام دادند
اذیتش کردند آزارش دادند محدودش کردن کوچکش کردن هر کاری که به ذهنشان میآمد
درباره او انجام دادند و ادواردو هیچ نمیکرد جز سکوت و احترام به آنها.
شنیده بود سفارشات دین اسلام را درباره پدر و مادر!...
شبها توی اتاقش مینشست و با نور شمع قرآن میخواند نمیتوانست چراغ روشن کند اگر روشن میکرد نگهبان میفهمید بعد هم که خانوادهاش میفهمیدند
محدودتر از همیشه شده بود اما حس میکرد خدا بیشتر از همیشه به او نزدیک شده بیشتر از همیشه کنارش است انگار که لمسش کند.
@Notationbooks
#کتابخوانی
📚 #من_ادواردو_نیستم 6⃣5⃣
پدرش با اینکه قبلاً به او گفته بود تو را از ارث محروم میکنم اما نمیدانست جواب افکار عمومی را چه بدهد نمیدانست چه جور مردم را توجیه کند که نمیخواهم ثروتم را به ادواردو بدهم خیلی فکر کرد و مشورت کرد و با این و آن صحبت کرد سرانجام به نتیجه رسید
او را به زور بردند در یک بیمارستان روانی در سوئیس بستری کردند
بعد هم چو انداختند که ادواردو بیمار روانی و نیمه دیوانه است کسی هم که جنون
به سرش خورده باشد نمیتواند وارث آن همه ثروت جیانی آنیلی شود نقشه حساب شدهای بود
کادر تیمارستانی که ادواردو را توی آن بستری کردند همه یهودی و صهیونیست بودند از رئیس و پزشکانش گرفته تا پرستارها و خدمهاش
میخواستند با دارو و قرص ذره ذره توی مغزش اختلال ایجاد کنند میخواستند راستی راستی او را دیوانه کنند
چند وقتی توی آن تیمارستان بود فهمیده بود یهودیها برایش نقشه دارند باید کاری میکرد بالاخره یک روز با نقشهای که کشیده بود توانست از تیمارستان فرار کند
از آنجا که فرار کرد معطل نکرد رفت سراغ دوستان ایرانیاش و با کمک آنها دوباره آمد ایران.
@Notationbooks
#کتابخوانی
📚 #من_ادواردو_نیستم 7⃣5⃣
[داستان زندگی ثروتمندترین شهید شیعه]
دلش شکسته بود غریب بود تنها بود توی ایران قدیری را میشناخت و حجازی و عبداللهی و دو سه تای دیگر
رفت پیششان بهشان گفت دل شکستهام مستأصلم مرا ببرید مشهد
مرا ببرید پیش آقای علی بن موسی الرضا «علیه السلام»
میخواهم با او خلوت کنم و درد و دلم را بهش بگویم بردندش مشهد
روبروی گنبد زرد امام رضا «علیه السلام» ایستاده بود و اشک تمام صورتش را فرا گرفته بود زیر لب با زبان ایتالیاییش با امام حرف میزد حرف میزد و اشک امانش نمیداد
یکی از بچهها ازش پرسیده بود توی حرم با آقا چه میگفتی داشتی چه دعایی میکردی
گفته بود برای هدایت پدرم دعا میکردم از امام رضا «علیه السلام»خواستم دل پدرم را کمی نسبت به من نرم کند فقط کمی فقط ذرهای
نمازهایش توی حرم امام رضا علیه السلام خیلی طول میکشید بعد از نماز یک گوشه مینشست و یک دل سیر دعا میخواند
قرآن میخواند مناجات میخواند از خدا میخواست دستش را بگیرد نگذارد توی گردابی که افتاده است غرق شود نگذارد ایمانش سست شود
خیلی به خدا رو زده بود او را به علی بن موسی الرضا قسم داده بود
خودش با یکی از رفقای مشهدیاش رفته بود پارک کوهستان مشهد آنجا را که دیده بود به رفیقش گفته بود توی اروپا شهری مذهبی بود خیلیها دوست نداشتند چنین شهری باشد دلشان میخواست از مذهبی بودن درش بیارند
آنقدر دور و اطراف شهر و توی شهر مراکز تفریحی و سرگرمی ساختند که الان دیگر هیچکس آن شهر را به عنوان یک شهر مذهبی نمیشناسد
شما ایرانیها هم مراقب باشید مراقب باشید که مشهد را فقط به نام علی بن موسی الرضا علیه السلام بشناسند!!
@Notationbooks
#کتابخوانی
📚 #من_ادواردو_نیستم 8⃣5⃣
[داستان زندگی ثروتمندترین شهید شیعه]
جز آن دو دفعه که آمد ایران یکی دوبار دیگر هم آمد.
توی یکی از سفرهایش رفیقش لوکا را هم با خودش آورد. پسر سلطان شراب ایتالیا!!
کسی که پدرش بزرگترین کارخانه شراب را توی ایتالیا داشت.
دوتایی رفتن هتل آزادی آنجا ادواردو قرار ملاقات داشت با قدیری ابیانه.
وقتی قدیری آمد ادواردو بهش گفت:« این لوکا رفیق من است خیلی وقت است دارم سرش کار میکنم که به اسلام ایمان بیاورد تا حد زیادی جذب اسلام شده اما شما باهاش کاملتر صحبت کنید تا ایمان بیاورد.»
قدیری نشست و با لوکا حرف زد خیلی حرف زد. برایش تمام جوانب دین اسلام را گفت. شبههایی را هم که لوکا داشت جواب داد.
لوکا آخر سر تصمیمش را گرفت مسلمان و شیعه شد.
حالا دیگر ادواردو یک دوست به تمام معنا پیدا کرده بود.
@Notationbooks
#کتابخوانی
📚 #من_ادواردو_نیستم 9⃣5⃣
یک بار که آمد ایران چند وقتی خانه ما بود برده بودمش پیش خودم خیلی ساده و بیتکلف بود خیلی خودمانی بود اصلاً عین خودمان بود روی زمین مینشست و نان تافتون تریدمیکردومیریخت توی آبگوشت ومیخورد.
موقع خواب روی تخت خواب نمیخوابید یک پتو برای زیرانداز روی زمین پهن میکرد و یک پتو را هم روی خودش میگرفت انگار نه انگار که یک آنیلی بود.
***
چند بار او را بردم شاه عبدالعظیم و امامزاده صالح قم و جمکران و کاشان هم بردمش با هم شیراز و تخت جمشید هم رفتیم تخت جمشید که رفتیم آثار باستانی آنجا را نشانش دادم و گفتم:«ملت ایران با این تمدن کهن عقایدی که داشتند را گذاشتند و اسلام را پذیرفتند آنها با چشمان بسته مسلمان نشدند.»
رو کرد سمتم. گفت:«من هم با چشم بسته اسلام را نپذیرفتم حقانیت را درش دیدم که ایمان آوردم»
@Notationbooks
#کتابخوانی