eitaa logo
خلاصه کتاب📚
118 دنبال‌کننده
286 عکس
149 ویدیو
29 فایل
كتابخوانى بايد همانند كارهاى روزانه در زندگى مردم وارد شود.✨ ⁦«مقام معظم رهبری» . . ضمان شرعی کتاب ها رعایت شده است.🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
📚 3⃣5⃣ 🌱چرابایدجوان انقلاب اسلامی قدرت تحلیل داشته باشد؟🌱 🔮باتوجه به گستره چشمگیر منابع و رسانه‌های خبری و تحلیلی که می‌کوشند رویدادها و پدیده‌ها را از زاویه نگاه و منافع خود تحلیل کنند،داشتن روش درست تحلیل پدیده‌های سیاسی و اجتماعی، ضروری به نظر می‌رسد. این امر در الگوی مردم سالاری دینی_ که در آن سیاست جزئی از زندگی عمومی است_ اهمیت ویژه‌ای دارد. 🍃🍃🍃 «بله ؛ اگرحکومت استبدادی باشد، می‌شود. حکومت‌های مستبد دنیا صرفه‌‌شان به این است که مردم سیاسی نباشند؛ مردم درک و تحلیل و شعور سیاسی نداشته باشند. اما حکومتی که می‌خواهد به دست مردم کارهای بزرگ انجام دهد، نظام را می‌خواهد با قدرت بی‌پایان مردم به سرمنزل مقصود برساند و مردم را همه چیز نظام می‌داند، مگر مردمش به خصوص جوانان، و بالاخص_ جوانان دانشجویش_ می توانند غیر سیاسی باشند؟! مگر می‌شود؟! عالم‌ترین عالم‌ها و دانشمندترین و دانشمندها را هم اگر مغز و فهم سیاسی نداشته باشند، دشمن با یک آبنبات ترش می‌تواند به آن طرف ببرد ؛ مجذوب خودش کند و در جهت اهداف خودش قرار دهد. این نکات ریز را باید جوانان ما درک کنند.» @Notationbooks
📚 4⃣5⃣ مدتی رئیس باشگاه یوونتوس بود پدرش که دید او عقایدش را ول نمی‌کند مسئولیت باشگاه را ازش گرفت چند وقت بعد هم با برنامه‌ریزی صهیونیست‌ها هیئت مدیره فیات به مدیرعاملی پدرش او را از جانشینی فیات کنار گذاشت صهیونیست‌ها نمی‌توانستند تحمل کنند که آن همه ثروت و مال و منال به دست یک شیعه بیفتد یک شیعه طرفدار خمینی که می‌توانست آن ثروت افسانه‌ای را در راه اسلام و تشیع مصرف کند حتی تصور فرضی‌اش هم آنان را آزار می‌داد هیئت مدیره فیات به جای ادواردو جیوانی امبرتو پسر عموی او را برای جانشینی فیات انتخاب کرد ادواردو هیچ اعتراضی نکرد نامه تبریک هم برای پسر عمویش فرستاد فقط آخر نامه یک نصیحت به او کرد برایش نوشت سعی کن بازیچه دست پول پرستان و دنیاپرستانی که اطرافت هستند نشوی پدرش به او گفته بود بی‌عرضه و بی‌لیاقت باشگاه یوونتوس و جانشینی فیات را که از دست دادی مطمئن باش اگر دست از اعتقاداتت برنداری تو را از حق ارث هم محروم می‌کنم نمی‌گذارم یک دلار از آن همه ثروت به تو برسد می‌دانست پدرش با او شوخی ندارد می‌دانست واقعاً او را از ارث محروم می‌کند نترسیده بود نلرزیده بود پا پس نکشیده بود با اینکه او را از جانشینی فیات و بقیه مسئولیت‌ها کنار گذاشته بودند اما می‌گفت از حق ارثم کوتاه نمی‌آیم تا آخرشم پای این ماجرا ایستاده ام. بعدها توی جمع دوستان ایرانی‌اش گفته بود من ذره‌ای از این پول‌ها را هم برای خودم نمی‌خواهم آنها را می‌خواهم برای ترویج اسلام و شیعه و این همان چیزی بود که صهیونیست‌ها آن را می‌دانستند و نمی‌خواستند ادواردو به آن برسد خودش انگار چیزهایی را فهمیده بود بارها گفته بود صهیونیست‌های ایتالیا نمی‌گذارند ارث پدرم به من برسد آنها روزی مرا خواهند کشت یقین دارم وقتی هم مرا بکشند خواهند گفت که او خودکشی کرده است! این‌ها را می‌گفت و دست بر نمی‌داشت از شاخ به شاخ شدن با صهیونیست ها. @Notationbooks
📚 5⃣5⃣ هرجا می‌رفت حرف از اسلام می‌زد و تشیع و امام خمینی. دیگر هیچ ابایی نداشت از گفتن عقایدش بی هیچ واهمه‌ای توی اروپا فلسطینیان را مظلوم می‌خواند و اسرائیل را رژیم و آدم کش. بعضی دوستان مسلمان نصیحتش می‌کردند که مقداری زبان به کام بگیرد،مقداری از آتشش کمتر کند. به او می‌گفتند با این حرف‌هایت شهادتت را جلو می‌اندازی می‌گفت هیچ باکی ندارم شهادت آرزوی من است. پدر و مادرش بیشتر از قبل به او فشار می‌آوردند به قول خودشان می‌خواستند ذله‌اش کنند همه حساب‌های بانکی‌اش را بستند و همه پول‌هایش را هم ازش گرفتند کاری کردند که آهی در بساط نداشته باشد اونقدر توی تنگنا قرارش دادند که اگر ادواردو می‌خواست جایی برود پول تاکسی نداشت کسی اگر این را می‌شنید باور نمی‌کرد وارث آن همه کارخانه‌های ماشین سازی بزرگ دنیا و نداشتن پول کرایه یک تاکسی!؟ پدر و مادرش کوتا بیا نبودند او را توی ویلایشان زندانی کردند پسرشان را یک نگهبان هم گذاشتم برایش تا از خانه پا بیرون نگذارد و با مسلمانی ارتباط نگیرد به نگهبان هم گفتند اگر ادواردو اصرار کرد که از خانه بیرون برود به هیچ وجه نگذار او را بزن آنقدر بزن که بی‌حال و بی‌جان توی خانه بیفتد جیانی آنیلی و همسرش هر کاری که از دستشان برمی‌آمد درباره ادواردو انجام دادند اذیتش کردند آزارش دادند محدودش کردن کوچکش کردن هر کاری که به ذهنشان می‌آمد درباره او انجام دادند و ادواردو هیچ نمی‌کرد جز سکوت و احترام به آنها. شنیده بود سفارشات دین اسلام را درباره پدر و مادر!... شب‌ها توی اتاقش می‌نشست و با نور شمع قرآن می‌خواند نمی‌توانست چراغ روشن کند اگر روشن می‌کرد نگهبان می‌فهمید بعد هم که خانواده‌اش می‌فهمیدند محدودتر از همیشه شده بود اما حس می‌کرد خدا بیشتر از همیشه به او نزدیک شده بیشتر از همیشه کنارش است انگار که لمسش کند. @Notationbooks
📚 6⃣5⃣ پدرش با اینکه قبلاً به او گفته بود تو را از ارث محروم می‌کنم اما نمی‌دانست جواب افکار عمومی را چه بدهد نمی‌دانست چه جور مردم را توجیه کند که نمی‌خواهم ثروتم را به ادواردو بدهم خیلی فکر کرد و مشورت کرد و با این و آن صحبت کرد سرانجام به نتیجه رسید او را به زور بردند در یک بیمارستان روانی در سوئیس بستری کردند بعد هم چو انداختند که ادواردو بیمار روانی و نیمه دیوانه است کسی هم که جنون به سرش خورده باشد نمی‌تواند وارث آن همه ثروت جیانی آنیلی شود نقشه حساب شده‌ای بود کادر تیمارستانی که ادواردو را توی آن بستری کردند همه یهودی و صهیونیست بودند از رئیس و پزشکانش گرفته تا پرستارها و خدمه‌اش می‌خواستند با دارو و قرص ذره ذره توی مغزش اختلال ایجاد کنند می‌خواستند راستی راستی او را دیوانه کنند چند وقتی توی آن تیمارستان بود فهمیده بود یهودی‌ها برایش نقشه دارند باید کاری می‌کرد بالاخره یک روز با نقشه‌ای که کشیده بود توانست از تیمارستان فرار کند از آنجا که فرار کرد معطل نکرد رفت سراغ دوستان ایرانی‌اش و با کمک آنها دوباره آمد ایران. @Notationbooks
📚 7⃣5⃣ [داستان زندگی ثروتمندترین شهید شیعه] دلش شکسته بود غریب بود تنها بود توی ایران قدیری را می‌شناخت و حجازی و عبداللهی و دو سه تای دیگر رفت پیششان بهشان گفت دل شکسته‌ام مستأصلم مرا ببرید مشهد مرا ببرید پیش آقای علی بن موسی الرضا «علیه السلام» می‌خواهم با او خلوت کنم و درد و دلم را بهش بگویم بردندش مشهد روبروی گنبد زرد امام رضا «علیه السلام» ایستاده بود و اشک تمام صورتش را فرا گرفته بود زیر لب با زبان ایتالیاییش با امام حرف می‌زد حرف می‌زد و اشک امانش نمی‌داد یکی از بچه‌ها ازش پرسیده بود توی حرم با آقا چه می‌گفتی داشتی چه دعایی می‌کردی گفته بود برای هدایت پدرم دعا می‌کردم از امام رضا «علیه السلام»خواستم دل پدرم را کمی نسبت به من نرم کند فقط کمی فقط ذره‌ای نمازهایش توی حرم امام رضا علیه السلام خیلی طول می‌کشید بعد از نماز یک گوشه می‌نشست و یک دل سیر دعا می‌خواند قرآن می‌خواند مناجات می‌خواند از خدا می‌خواست دستش را بگیرد نگذارد توی گردابی که افتاده است غرق شود نگذارد ایمانش سست شود خیلی به خدا رو زده بود او را به علی بن موسی الرضا قسم داده بود خودش با یکی از رفقای مشهدی‌اش رفته بود پارک کوهستان مشهد آنجا را که دیده بود به رفیقش گفته بود توی اروپا شهری مذهبی بود خیلی‌ها دوست نداشتند چنین شهری باشد دلشان می‌خواست از مذهبی بودن درش بیارند آنقدر دور و اطراف شهر و توی شهر مراکز تفریحی و سرگرمی ساختند که الان دیگر هیچکس آن شهر را به عنوان یک شهر مذهبی نمی‌شناسد شما ایرانی‌ها هم مراقب باشید مراقب باشید که مشهد را فقط به نام علی بن موسی الرضا علیه السلام بشناسند!! @Notationbooks
📚 8⃣5⃣ [داستان زندگی ثروتمندترین شهید شیعه] جز آن دو دفعه که آمد ایران یکی دوبار دیگر هم آمد. توی یکی از سفرهایش رفیقش لوکا را هم با خودش آورد. پسر سلطان شراب ایتالیا!! کسی که پدرش بزرگترین کارخانه شراب را توی ایتالیا داشت. دوتایی رفتن هتل آزادی آنجا ادواردو قرار ملاقات داشت با قدیری ابیانه. وقتی قدیری آمد ادواردو بهش گفت:« این لوکا رفیق من است خیلی وقت است دارم سرش کار می‌کنم که به اسلام ایمان بیاورد تا حد زیادی جذب اسلام شده اما شما باهاش کامل‌تر صحبت کنید تا ایمان بیاورد.» قدیری نشست و با لوکا حرف زد خیلی حرف زد. برایش تمام جوانب دین اسلام را گفت. شبه‌هایی را هم که لوکا داشت جواب داد. لوکا آخر سر تصمیمش را گرفت مسلمان و شیعه شد. حالا دیگر ادواردو یک دوست به تمام معنا پیدا کرده بود. @Notationbooks
📚 9⃣5⃣ یک بار که آمد ایران چند وقتی خانه ما بود برده بودمش پیش خودم خیلی ساده و بی‌تکلف بود خیلی خودمانی بود اصلاً عین خودمان بود روی زمین می‌نشست و نان تافتون تریدمیکردومیریخت توی آبگوشت ومیخورد. موقع خواب روی تخت خواب نمی‌خوابید یک پتو برای زیرانداز روی زمین پهن می‌کرد و یک پتو را هم روی خودش می‌گرفت انگار نه انگار که یک آنیلی بود. *** چند بار او را بردم شاه عبدالعظیم و امامزاده صالح قم و جمکران و کاشان هم بردمش با هم شیراز و تخت جمشید هم رفتیم تخت جمشید که رفتیم آثار باستانی آنجا را نشانش دادم و گفتم:«ملت ایران با این تمدن کهن عقایدی که داشتند را گذاشتند و اسلام را پذیرفتند آنها با چشمان بسته مسلمان نشدند.» رو کرد سمتم. گفت:«من هم با چشم بسته اسلام را نپذیرفتم حقانیت را درش دیدم که ایمان آوردم» @Notationbooks
📚 0⃣6⃣ از ایران که برگشت ایتالیا پدر و مادرش از آن چیزی که قبلاً بودند بدتر شده بودند دیگر ادواردو را مثل یک بیگانه نگاه می‌کردند بیگانه‌ای که پا توی خانه‌شان گذاشته دوباره همه چیز شروع شد سختگیری‌ها، محدودیت‌ها، زندانی‌ها، آزار و اذیت‌ها،تهمت‌ها و تخریب‌ها. هر روز روزنامه‌های جیانی آنیلی و بقیه روزنامه‌های ایتالیا تیتر می‌زدند که ادواردو بیمار روانی است، دیوانه است، معتاد است، مریض است ،گوشه گیر است، افسرده است و او باید هیچ نمی‌گفت و همه این‌ها را تحمل می‌کرد. *** از وقتی که از ایران برگشته بود ایتالیا علاقه به تفسیر قرآن علوم قرآن بدجور افتاده بود در جانش احساس می‌کرد تشنه‌تر از همیشه شده رفت به دنبال یادگیری زبان عربی. می‌گفت آنجور قرآن را بهتر و بیشتر می‌فهمم ترجمه قرآن هیچ وقت خود قرآن نمی‌شود کم هم یاد نگرفته آن اواخر تا حدودی عربی هم می‌توانست حرف بزند. @Notationbooks
📚 1⃣6⃣ اواسط دهه ۷۰ بود از ایران رفته بودم ایتالیا پیش بچه‌های مسلمان و شیعه آنجا بعضی‌هاشان هم ایرانی بودند دیدارم که با آنها تمام شد بهم گفتند بیا برویم و یک مسلمان دیگر را هم ببینیم گفتم باشه قرار گذاشتن توی یک رستوران آنجا که رفتیم جوان ۴۰ ساله آمد پیشمان گفتند این ادواردو است پسر سناتور جیانی آنیلی، مالک شرکت فیات خود ادواردو هم قبلاً رئیس باشگاه یوونتوس بوده نگاه به تیپ و قیافه‌اش کردم خیلی ساده بود و بی‌شیله پیله .گفتم:«این پسر سناتور آنیلیه؟ اینکه مثل خودمونه اصلاً ساده‌تر از خودمونه.» توی رستوران نشست مقابلم شروع کرد با من حرف زدن بهم می‌گفت :«شیعه تک است دومی ندارد چیزی را دارد که هیچ دینی توی دنیا ندارد شیعه ولایت اهل بیت را دارد ولایت علی بن ابیطالب« علیه السلام »و حسین بن علی «علیه السلام» را دارد ولایت امام زمان «عج»را دارد.» بهم می‌گفت:« دنیا تشنه فرهنگ علی بن ابیطالب و فرزندانش است مشکل از ماست اگر ما بتوانیم شیعه را خوب به دنیا معرفی کنیم همه شیعه می‌شوند.» *** بهم می‌گفت:« از شیعیان افغانستان چه خبر؟ چه شرایطی دارند؟ در چه وضعیتی به سر می‌برند؟ چطور می‌توانم بهشان کمک کنند؟ شیعیان آذربایجان چه؟ آنها چه می‌کنند؟ شیعیان فلان کشور و بهمان کشور چطور؟ شرایط آنها چگونه است؟ نگران همه‌شان بود. @Notationbooks
📚⃣6⃣ شروع کردم به حرف زدن با او برایش از ۸ سال جنگ مان با عراق گفتم. از اینکه توی جنگ همه نوع شهیدی داشتیم از شهیدی گفتم که گردن کلفت بود و گنده لات محله‌شان اما توبه کرد و بعد هم به شهادت رسید. از شهیدی گفتم که خانواده‌شان خیلی ثروتمند بودند و اهل خدا و پیامبر نبودند اما پسرشان قید دنیا همه ثروت‌های پدرش را زد و رفت و به شهادت رسید. این مورد آخر را که گفتم چشم دوخته بود بهم و شدید رفته بود توی فکر... «مهدی باکری» را خیلی دوست داشت از آن جمله‌اش که گفته بود:«دلم می‌خواهد مفقودالاثر شوم تا جنازه‌ام حتی یک متر از زمین خدا را اشغال نکند.» خیلی خوشش می‌آمد بهم می‌گفت:« مهدی باکری باید خیلی شلاق عرفان را خورده باشد که چنین جمله‌ای را گفته باشد!» *** نمی‌دانم سر چه چیزی بود اما بین حرف‌هایش رو کرد بهم و گفت تعجب می‌کنم که توی ایران «آیت الله خامنه‌ای» به بعضی مسائل اشاره می‌کند اما خیلی‌ها انگار حرفش را نمی‌گیرند هیچ توجهی به سخنانش نمی‌کنند و کار خودشان را انجام می‌دهند. آن موقع دقیق نمی‌دانستم منظورش کی‌ها بود الان خوب می‌توانم حدس بزنم. @Notationbooks
📚⃣6⃣ تو بین حرف‌هاش لبخندی بهم زد و گفت آقای برجی این دو ساعتی که من پیش شما آمده‌ام از نگهبانانی که پدرم برایم گذاشتند فرار کردم فهمیدم خانواده‌اش بدجور محدودش کرده‌اند بهش گفتم باز هم می‌شود شما را ببینم لبخند کم رنگی زد و گفت شاید تا آن روز من نباشم شاید تا آن روز من را از سر راه برداشته باشند موقع خداحافظی بود بلند شدیم و دست دادیم به دلم افتاده بود که او رفتنی است و این آخرین دیدارمان است به بچه‌هایی که پیشم بودند گفتم بچه‌ها این دارد نور بالا می‌زند بچه‌ها سر تکان دادند حرفم را شنید رو کرد بهم و گفت ببخشید متوجه منظورتان نشدم گفتم توی جبهه به بچه‌هایی که می‌خواستند شهید بشوند می‌گفتیم این دارد نور بالا می‌زند نگاهمان کرد و گفت پس شاید من هم در آینده نور بالا بزنم لحظه سکوت کرد و گفت نه من اصلاً نوری ندارم که بخواهد بالا بزند یا پایین @Notationbooks
📚 4⃣6⃣ مطالعات دینی و اسلامیاش هر روز نسبت به قبل بیشتر و بیشتر می‌شد سرش همه‌اش توی کتاب بود سیر نمی‌شد از خواندن حس می‌کرد توی اقیانوسی است که پایانی ندارد به دوستانش گفته بود دیگر تصمیمم را گرفتم ماندن توی ایتالیا فایده ندارد می‌خواهم بروم قم و آنجا ساکن شوم می‌خواهم بروم حوزه می‌خواهم بروم طلب شوم کسی باور نمی‌کرد ادواردو از کجا رسیده باشد به کجا پنجشنبه 15نوامبر2000 مصادف با 25 آبان 1379 معاون شبکه حمل و نقل بزرگراه تورین صابونا مثل هر صبح مشغول گشتزنی‌اش توی جاده بود به پل بزرگ رومانو که رسید دید ماشین خاکستری که چراغ راهنمایش روشن است کنار جاده پارک شده و کسی هم توی آن نیست مشکوک شد از اتومبیلش پیاده شد و رفت طرف آن ماشین این طرف و آن طرف را نگاه کرد کسی را ندید خودش را به کنار نرده‌های پل رساند از آنجا پایین را نگاه کرد جسدی بی‌جان و خونین به چشمش خورد ماموران مخفی صهیونیست کارشان را دقیق انجام داده بودند ادواردو را با ماشینش ربوده بودند او را کشته بودند و جسدش را پایین پل گذاشته بودند ماشین ادواردو را هم همان جا بالای پل پارک کرده بودند @Notationbooks