این مدت فهمیدم آدما راحت تر از چیزی که فکر شو کنی دروغ میگن ، بدجنسن و زندگی رو برات سخت میکنن. راحت تر حتی راحت تر از خوردن آب ، جلوی چشمات حرفایی میزنن که نه تو میمونی نه برگات!! منم تقریبا ۱۰۰ درصد مواقع میفهمم دارن دروغ میگن. اما ترجیح میدم سکوت کنم و تو دلم براشون متاسف باشم.
این چند روز انگاری خودم نبودم.
نمیدونم چی شد چطوری شد و روحم کجا بود. فقط میدونم خودم نبودم. از همه عالم تهوع داشتم. از خودم بیشتر. بدون هیچ اتفاقی خوابیدم و بیدار شدم و بعد از اون پر از خشم و بغض و حسرت بودم. تو تمام اون ساعت ها، ساعت هایی که میخواستم مغزم رو از سرم در بیارم و قلبم رو از تنم ؛ فقط یک چیز بود که زنده نگهم داشت، به معنای واقعی کلمه... stranger things ...
بعد از چند سال شد؟ نمیدونم. فقط یادمه وقتی هر ۴ فصل شو میدیدم یه دختر سبک بال تر و بی پروا تر بودم. اونم کجا؟ ساری عزیزم، کنج اتاق نوجوونی هام. نمیدونم چطوری یهویی از کجا یادش افتادم و رفتم سراغ فصل پنجم!! از لحظه ای که هر اپیزود شروع میشد تا لحظه ی پایانش من بی دغدغه ترین بودم و مغزم استراحت میکرد. واقعا یادم نیست آخرین بار کی من با یه سریال تونستم اینقدر obsessed بشم و روم اینقدر تاثیر بذاره! شاید چون بازیگراش هم با خودم قد کشیده بودن؟ شاید نوع ساختش که اونقدر هیجان داشت که فرصت نده به چیز دیگه ای فکر کنم؟ نمیدونم. فقط میدونم این سریال آخرین نخی بود که منو به دنیای نو جوونیم وصل میکرد و با پایانش خیلی چیزها هم درون من خاموش شدن..!
این مدت هروقت به این عکست نگاه میکنم ، اولین جمله ای که تو دلم میاد اینه که: الهی برای انگشتای کوچولوت بمیرم(: برای تن نحیف و ریزه میزهات... چطوری مامانت قراره آروم بگیره وقتی دیگه این دستای کوچولو تو دستاش نیستن..
#ماکان_نصیری
چشمهایش را بست و به روزهای فراموش شدنش فکر کرد. روزهایی که دیگر اثری از خودش نبود. کلماتش بودند و صفحهی سفید دفترش. چشمهایش را بست و هوشیاری احمقانهاش را از دست داد...