این چند روز انگاری خودم نبودم.
نمیدونم چی شد چطوری شد و روحم کجا بود. فقط میدونم خودم نبودم. از همه عالم تهوع داشتم. از خودم بیشتر. بدون هیچ اتفاقی خوابیدم و بیدار شدم و بعد از اون پر از خشم و بغض و حسرت بودم. تو تمام اون ساعت ها، ساعت هایی که میخواستم مغزم رو از سرم در بیارم و قلبم رو از تنم ؛ فقط یک چیز بود که زنده نگهم داشت، به معنای واقعی کلمه... stranger things ...
بعد از چند سال شد؟ نمیدونم. فقط یادمه وقتی هر ۴ فصل شو میدیدم یه دختر سبک بال تر و بی پروا تر بودم. اونم کجا؟ ساری عزیزم، کنج اتاق نوجوونی هام. نمیدونم چطوری یهویی از کجا یادش افتادم و رفتم سراغ فصل پنجم!! از لحظه ای که هر اپیزود شروع میشد تا لحظه ی پایانش من بی دغدغه ترین بودم و مغزم استراحت میکرد. واقعا یادم نیست آخرین بار کی من با یه سریال تونستم اینقدر obsessed بشم و روم اینقدر تاثیر بذاره! شاید چون بازیگراش هم با خودم قد کشیده بودن؟ شاید نوع ساختش که اونقدر هیجان داشت که فرصت نده به چیز دیگه ای فکر کنم؟ نمیدونم. فقط میدونم این سریال آخرین نخی بود که منو به دنیای نو جوونیم وصل میکرد و با پایانش خیلی چیزها هم درون من خاموش شدن..!
این مدت هروقت به این عکست نگاه میکنم ، اولین جمله ای که تو دلم میاد اینه که: الهی برای انگشتای کوچولوت بمیرم(: برای تن نحیف و ریزه میزهات... چطوری مامانت قراره آروم بگیره وقتی دیگه این دستای کوچولو تو دستاش نیستن..
#ماکان_نصیری
چشمهایش را بست و به روزهای فراموش شدنش فکر کرد. روزهایی که دیگر اثری از خودش نبود. کلماتش بودند و صفحهی سفید دفترش. چشمهایش را بست و هوشیاری احمقانهاش را از دست داد...
شنبه ، ۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ ، ساعت ۱:۳۸ دقیقه ی بعد از ظهر:
تقریبا ۴۰ دقیقه زودتر رسیدم بابل. تصمیم گرفتم از فرمانداری تا کشوری رو پیاده برم. هندزفری رو فرو کردم توی گوشام و آهنگای شروین رو پلی کردم و آروم آروم تو هوای خنک و ابریِ بهار قدم زدم. قدم زدم و به تمام اتفاقات پیش رو فکر کردم. به تمام آروزها و رویاهایی فکر کردم که تو هر مرحله دارن قد میکشن. برای اینکه تایمم یکم بگذره رو به روی یه نمایشگاه ماشین نشستم. فکرام بیشتر شد و به روزهایی فکر کردم که منم سوار این ماشین ها میشم ( میشم ؟... ) همون لحظه یه دختر کوچولوی گریون دیدم. کم کم خودش و مامانش اومدن سمتم. مامانش ازم خواست برای دخترش ساندویچ بخرم. من هنوز حقوق نگرفتم و پول ساندویچ نداشتم... مامانش بهش گفت بیا ببین هیچکس نداره! دلم میخواست زمین دهن باز کنه برم توش و بمیرم. یادم اومد توی کیفم کلوچه هایی که بابا از رشت واسم آورده بود تا وقتی سرکار گشنم میشه بخورم، هست. فورا بهش دادم. نمیدونست چیه و هی از مامانش میپرسید این چیه؟
میدونم کلوچه ها به اندازه ی ساندویچ خوشحالش نمیکنه؛ اما امیدوارم حداقل یکم از گشنگیش رو رفع کنه. بعدش غم دلم بیشتر شد و تا خود سرکار ، داریوش گوش دادم. به این فکر کردم تو روزایی که من و ثمینا داریم برای اتاق مون خودزنی میکنیم و دنبال کمد و میز و دیزاینش میگردیم ، یه بچه ی دیگه تو همین شهر حتی معلوم نیست روزی یک وعده غذا بتونه بخوره یا نه... الان رسیدم و همکارم رنگ موی جدیدش رو نشونم داد و دلم میخواست اون لحظه منم جاش باشم تا با عوض شدن رنگ موهام ذوق کنم. هنوز دلم پیش دختر کوچولوعه هست و خواهد بود. میخوام چایی بخورم و یکم کتاب بخونم و اگر تونستم یکم بنویسم. و سعی کنم دختر کوچولو رو فراموش کنم. اگر بتونم..
۱۴۰۵/۰۲/۰۵
هدایت شده از •نعنا فلفلی•
بچه ها میدونید که با از بین رفتن و خاموش شدن چرخ خیلی از کارخونه ها ما دیگ مواد پلی اتیلین خیلی محدودی داریم که مال ساخت وسایل پلاستیکی و الخصوص خود نایلون هست، تنها کاری که به ذهن من میرسه تو این شرایط اینه که توت بگ هاتونو آماده کنید برای خرید نون و وسایل سوپر مارکتی و میوه که حداقل استفاده از پلاستیک بیاد پایین.