شنبه ، ۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ ، ساعت ۱:۳۸ دقیقه ی بعد از ظهر:
تقریبا ۴۰ دقیقه زودتر رسیدم بابل. تصمیم گرفتم از فرمانداری تا کشوری رو پیاده برم. هندزفری رو فرو کردم توی گوشام و آهنگای شروین رو پلی کردم و آروم آروم تو هوای خنک و ابریِ بهار قدم زدم. قدم زدم و به تمام اتفاقات پیش رو فکر کردم. به تمام آروزها و رویاهایی فکر کردم که تو هر مرحله دارن قد میکشن. برای اینکه تایمم یکم بگذره رو به روی یه نمایشگاه ماشین نشستم. فکرام بیشتر شد و به روزهایی فکر کردم که منم سوار این ماشین ها میشم ( میشم ؟... ) همون لحظه یه دختر کوچولوی گریون دیدم. کم کم خودش و مامانش اومدن سمتم. مامانش ازم خواست برای دخترش ساندویچ بخرم. من هنوز حقوق نگرفتم و پول ساندویچ نداشتم... مامانش بهش گفت بیا ببین هیچکس نداره! دلم میخواست زمین دهن باز کنه برم توش و بمیرم. یادم اومد توی کیفم کلوچه هایی که بابا از رشت واسم آورده بود تا وقتی سرکار گشنم میشه بخورم، هست. فورا بهش دادم. نمیدونست چیه و هی از مامانش میپرسید این چیه؟
میدونم کلوچه ها به اندازه ی ساندویچ خوشحالش نمیکنه؛ اما امیدوارم حداقل یکم از گشنگیش رو رفع کنه. بعدش غم دلم بیشتر شد و تا خود سرکار ، داریوش گوش دادم. به این فکر کردم تو روزایی که من و ثمینا داریم برای اتاق مون خودزنی میکنیم و دنبال کمد و میز و دیزاینش میگردیم ، یه بچه ی دیگه تو همین شهر حتی معلوم نیست روزی یک وعده غذا بتونه بخوره یا نه... الان رسیدم و همکارم رنگ موی جدیدش رو نشونم داد و دلم میخواست اون لحظه منم جاش باشم تا با عوض شدن رنگ موهام ذوق کنم. هنوز دلم پیش دختر کوچولوعه هست و خواهد بود. میخوام چایی بخورم و یکم کتاب بخونم و اگر تونستم یکم بنویسم. و سعی کنم دختر کوچولو رو فراموش کنم. اگر بتونم..
۱۴۰۵/۰۲/۰۵
هدایت شده از •نعنا فلفلی•
بچه ها میدونید که با از بین رفتن و خاموش شدن چرخ خیلی از کارخونه ها ما دیگ مواد پلی اتیلین خیلی محدودی داریم که مال ساخت وسایل پلاستیکی و الخصوص خود نایلون هست، تنها کاری که به ذهن من میرسه تو این شرایط اینه که توت بگ هاتونو آماده کنید برای خرید نون و وسایل سوپر مارکتی و میوه که حداقل استفاده از پلاستیک بیاد پایین.
دلم میخواد برای سخت بودن امروز گریه کنم. خداجون بخدا به هیکل گندهام نگاه نکن. من خیلی ضعیف و لوسم؛ طاقت این چیزای عجیب و پیچیده رو ندارم. من فقط بلدم با حرفای الکی مامان و بابا قهر کنم. بزرگترین جنگ من دعواها و کتک کاری های پوچم با ثمیناست. من برای اینکه از آغوش خونه و خانواده بیام بیرون ساخته نشدم. همین الان دلم میخواد جلوی همه گریه کنم. دلم میخواد داد بکشم بگم خستم. دلم میخواد برای روزهای جلوتر هم از الان گریه کنم. خداجون کمک. واقعا کمک.
ولی حداقل خدایا شکرت الان که برم خونه ، مامان هست. اگر مامان رشت بود غمام ضربدر صد میشد.🚶🏻♀
هدایت شده از , Paradox ,
وقتی میگم بهترین رفیقم امام رضاس،
یعنی واقعا توی مرام و معرفت کم نزاشته یعنی اونی که هم همه چیزو میدونه هم کمک میکنه هم هست همیشه.
حتی اگه تو بد بودی اون خوبه.
خلاصه که دلم تنگ شده برای اون گوشه ی صحن گوهرشادت آقاجان.
تولد عید شما مبارک امام رضا.
عشقِ من کودک بمان، دنیا بزرگت میکند!
بره باشی یا نباشی، گرگ گرگت میکند.
عشقِ من کودک بمان، دنیا مداد رنگی است!
بهترین نقاش باشی، باز رنگت میکند.
عشقِ من کودک بمان، دنیا دلت را میزند!
سخت بیرحم است، میدانم که سنگت میکند.
-شآملو
هدایت شده از •نعنا فلفلی•
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عباس معروفی عزیزم ،صدای شما همیشه و همیشه توی سرم تکرار میشه. 🪞