eitaa logo
یادداشت های یک ماهی؛
90 دنبال‌کننده
45 عکس
1 ویدیو
0 فایل
من و ماهی های توی تنگ‌. https://abzarek.ir/service-p/msg/3463103
مشاهده در ایتا
دانلود
یکی از بهترین نکات مثبت خونه ی مادرجون اینه که تو هر تایمی از شبانه روز هوس چایی کنی ، سماور روشن و آماده ست.💘
برای اولین بار کیک پختم؛ با کمک مامان و چت جی پی تی. از جزئیاتش اگر بخوام بگم یکم زیادی شیرین شده و تقریبا هیچ شباهتی با کیک های خوشمزه ی مامان نداره. اما بازم خیلی خوشمزه ست. خوشحالم بالاخره تونستم یه کیک درست کنم و دستام آردی بشن و کل خونه بوی کیک بگیره. هوا گرمه اما خونه مون مثل همیشه خنکه و صدای گنجشکا میاد. شیر محلی که عمه جونم واسم آورده بود هنوز مونده. ریختم و با کیک عزیزم دارم میخورمش. مامان بزرگم هم هی تعریف میکنه. لباسشویی هم خاموش شد، حموم هم رفتم و راه پله هارو هم تی کشیدم. حالا وقتشه برگردم خونه بابابزرگم و تا خود شب کتاب بخونم.💕 آخرین جمعه ی اردیبهشت ۱۴۰۵.
هدایت شده از •نعنا فلفلی•
بچه ها انقدر من اون چالش محتوای کیف و دوست دارم که خدا میدونه اما حیف تو این ناشناس که دارم عکس آپلود نمیشه
وای منم. محتوای مورد علاقم تو پینترست بودددد.😭
*سووشون
اگر دنیا دست زنها بود، جنگ کجا بود؟؟...
داشتم بچه ها رو خفه میکردم... چیزی نیست کنکوریه.🥰🔪
خداجون میشه یه ویدئو چک بریم؟ میخوام ببینم قبلا چطوری ۱۲ قسمت سریال ، توی یه روز میدیدم.
- https://eitaa.com/noteofmahi/234 خوشحالم که تو این دنیا یک نفر یک روز حالش خوبه حتی حال خوب بقیه هم حالمو خوب می‌کنه - این پیام رو الان دیدم. اینکه دیدن حال خوب بقیه حالت رو خوب میکنه ، یعنی تو خیلی خوبی((:💗
راستش این روزا واقعا خوبم. یعنی یکی دو روز اولی که مامان رفت واقعا حالم بد بود و مثل کابوس گذشت. اما آخر هفته‌ی خیلی خوبی داشتم. پنجشنبه‌ الینا رو بعد از ۳ ماه دیدم و همون یکی دو ساعت گپ زدن کار خودش رو کرد💕.شبش نیکی پیش ما بود و من تا تونستم بوجی‌موجی(هیچ کلمه دیگه ای در توصیف کارام در برابر این بچه ندارم*) کردمشش. صبح جمعه هم رفتم خونه کیک پختم و خوب بود. بعدش برگشتم خونه بابابزرگم و ناهار خوشمزه و کشنده(😭💗***) خوردم. بعد از ظهر رفتیم تو حیاط. امیرارسلان خیلی رندوم تصمیم گرفت تو حیاط لگن بیاره و آب بازی کنه. منم رفتم یکم آب بازی کردم باهاش و بعدشم نشستم به گوش کردن صدای قطع نشدنی گنجشک ها. شبش باهم رفتیم تماشای طوفان و همون لحظه برقا رفت و مثل یوتوبرای حوزه ی ترسناک، کلی کارای مسخره کردیم(: دیروز و امروز هم حسابی با کار مشغول بودم. کتاب خوندم. فیلم دیدم. فاطمه رو دیدم و البته سر شب جفت مون خواب مون برد و زیاد حرف نزدیم.🔪 امروز یه آقای پیری تو محل کارم بهم با لبخند مهربونش گفت : دتر ادبت کامله، آفرین. و منم واقعا دلم قنجججج رفت و همون لحظه به مامان پیام دادم. آره. دلم تنگه. ناراحتم. مامان بابام رو میخوام. خواهرم رو میخوام. دوستام رو میخوام. نازی رو میخوام. که توی حرم راه بریم و حرف بزنیم. آیدا رو میخوام. تا مثل قبلا خونه هامون کنار هم باشه و شبا فیلم ببینیم. کاراته رو میخوام. سلامتی مو مثل قبل میخوام. آینده خیلی مبهمه. خیلی همه چیز سرگردونه. همه چیز حیرونه. اما من واقعا درونم روشنه. احساس میکنم کلی نور زرد و نارنجی و سبز داره تو وجودم بالا پایین میشه. هزارتا چیز وجود داره که تمام حال بدم رو خنثی کنه. واقعا واقعا واقعا هزارتا چیز کوچیک و عجیب وجود داره. کتاب‌ها. کتاب‌ها. کتاب‌ها. گنجشک‌ها. درخت‌هاااااا. چایی💘💘. موسیقی. لبخند رضایت مریض های کلینیک. و حتی خوابیدن. الان از همه چیز راضیم. با اینکه خیلی چیزا جوری نیست که من میخوام ، اما خیلی راضیم و هیچوقت تو زندگیم اینقدر راضی نبودم(:💕 ۱۴۰۵/۰۲/۲۸