"
بکش غم کشنده را
مبر زِ یاد ، خنده را
فکر نکن چه می شود
خدا بس است بنده را
"
خداجون لطفا هیچوقت منو با بابام امتحان نکن. اون بزرگترین نقطه ضعف زندگی منه.
امروز بعد از مدتها از اون روزای تیره و تار بود که فقط توی رختخواب دراز کشیده بودم و به این فکر میکردم که سرم رو چطوری قطع کنم تا سردردم تموم بشه.🔪🎀
خدایا کرمت رو شکر.
۱۳ ساله یه تماس راحت و یه وویس راحت و یه دیدار راحت با دوستام نداشتم از دست ثمینا. حالا به جایی رسیدیم که صد و بیست و چهار هزارتا پیغمبر رو قسم میده تا ساکت بشم و وویس بده و آبروش رو بیشتر از این نبرم.👋🏻
هدایت شده از هپروت|𝙃𝙖𝙥𝙖𝙧𝙤𝙩
اگر ایران گورستان تمام ارزوهایم شود،باز قلبم را در خاک پاک این وطن چال خواهم کرد.
بالاخره سخت ترین روز هفته تموم شد و درود بر چایی و سریال و گپ زدن با خواهر خوشگله.☕️
استخونام از خستگی احساس خرد شدن داره، مغزم خوابیده و چشمام انگار ۱۵۰ کیلو ماسه روش ریختن ؛ اما همچنان منتظرم چاییم دم بیاد و تا نخورم نمیتونم بخوابم.👊🏻
راستش فکر میکنم تنها چیزی که میتونه منو واسه همیشه خوشحال کنه اینه که یه گوشهی دنج تو روستا زندگی کنم. صبح زود، قبل از اینکه آفتاب کامل بالا بیاد، با صدای خروس بیدار بشم. برم حیاط، هوای خنک صبح بخوره تو صورتم. دست بکشم روی سر گاو، گوسفندا، غاز و اردک هام.(البته بعد از اینکه به ترسم غلبه کردم 😀) برم سراغ درختای باغچهام، سیبای سرخ و زرد، گلابی و گیلاس بچینم. یه گوشه تنور روشن کنم، با بچه هام نون بپزیم(: یه کتری بذارم قلقل کنه، شیر محلی بریزم تو لیوان سرامیکی های دلبندم، بخار شیر بالا بره و من نفس عمیق بکشم. کیک بپزم، هی آشپزی کنم، دستام آردی بشه، و بوی شیرینی خونه رو پر کنه. ظهر روی تخت چوبی توی ایوون بشینم، دستمو زیر چونم بذارم و به طلوع و غروب خورشید خیره بشم. رنگای آسمون هر روز عوض بشه و دلم پر از آرامش شه. شب که شد، بچههامو جمع کنم، زیر یه لحاف بزرگ و گرم بخزیم. براشون قصه بگم، اونام بخندن، چشماشون کمکم سنگین بشه و وسط قصه خوابشون ببره. منم همونجا، بین نفسای آرومشون، چشمامو ببندم و حس کنم دیگه هیچی از زندگی نمیخوام. همین... واقعاااااااا همین(=🍏
الانم درسته غرغر میکنم و مجبورم دوری و دلتنگی رو طاقت بیارم؛ اما بازم راضیم که چند ماهه تو روستا زندگی میکنم و اون استرس های احمقانم تو زندگی شهری رو ندارم.