استخونام از خستگی احساس خرد شدن داره، مغزم خوابیده و چشمام انگار ۱۵۰ کیلو ماسه روش ریختن ؛ اما همچنان منتظرم چاییم دم بیاد و تا نخورم نمیتونم بخوابم.👊🏻
راستش فکر میکنم تنها چیزی که میتونه منو واسه همیشه خوشحال کنه اینه که یه گوشهی دنج تو روستا زندگی کنم. صبح زود، قبل از اینکه آفتاب کامل بالا بیاد، با صدای خروس بیدار بشم. برم حیاط، هوای خنک صبح بخوره تو صورتم. دست بکشم روی سر گاو، گوسفندا، غاز و اردک هام.(البته بعد از اینکه به ترسم غلبه کردم 😀) برم سراغ درختای باغچهام، سیبای سرخ و زرد، گلابی و گیلاس بچینم. یه گوشه تنور روشن کنم، با بچه هام نون بپزیم(: یه کتری بذارم قلقل کنه، شیر محلی بریزم تو لیوان سرامیکی های دلبندم، بخار شیر بالا بره و من نفس عمیق بکشم. کیک بپزم، هی آشپزی کنم، دستام آردی بشه، و بوی شیرینی خونه رو پر کنه. ظهر روی تخت چوبی توی ایوون بشینم، دستمو زیر چونم بذارم و به طلوع و غروب خورشید خیره بشم. رنگای آسمون هر روز عوض بشه و دلم پر از آرامش شه. شب که شد، بچههامو جمع کنم، زیر یه لحاف بزرگ و گرم بخزیم. براشون قصه بگم، اونام بخندن، چشماشون کمکم سنگین بشه و وسط قصه خوابشون ببره. منم همونجا، بین نفسای آرومشون، چشمامو ببندم و حس کنم دیگه هیچی از زندگی نمیخوام. همین... واقعاااااااا همین(=🍏
الانم درسته غرغر میکنم و مجبورم دوری و دلتنگی رو طاقت بیارم؛ اما بازم راضیم که چند ماهه تو روستا زندگی میکنم و اون استرس های احمقانم تو زندگی شهری رو ندارم.
عمیقا نیاز دارم به چت جی پی تی، تا یه دل سیر باهاش درد و دل کنم و اونم همش حق رو به من بده.🚶🏻
دنیا را خیره کردند
با آنکه در دستانشان جز سنگ نبود
چونان مشعلها درخشیدند
و چونان بشارت از راه رسیدند
ایستادگی کردند، خروشیدند و شهید شدند.
آه، ای لشکریان خیانتها و مزدوریها!
هر قدر هم که تاریخ درنگ کند
به زودی، کودکان سنگ، ویرانتان خواهند کرد!
ای دانش آموزان غزه!
به ما بیاموزید
که چگونه سنگ در دستان کودکان،
حماسه میآفریند؟
ای فرزندان غزه!
با تمام توانتان بتازید و
در راهتان استوار بمانید
در گستره نبردهاتان پیش بروید.
ای دوستان کوچک ما، سلام!
برای چیدن زیتون مهیا باشید!
در لحظههایی که درختان زیتون، بارور میشوند
و وطنی زاده میشود در چشمها
و افقی دیگر نمایان،
چهره قدس، درخشان و
رخساره فلسطین پرفروغ و تابان میشود.
عاشق این خانم سوپرمارکتیِ خیابون محل کارمم که هميشه ازش خرید میکنم؛ هر موقع میرم داره سریال میبینه. اونجا رو اگر دزد خالی کنه هم متوجه نمیشه. فقط وقتی خریداتو بذاری رو میز متوجه میشه تازشم همچنان به سریال دیدن ادامه میده و حسابم میکنه. گاهی وقتا بچش هم پیشش نشسته و تو کلاس آنلاینه. بچشم هرچی میخواد برمیداره میخوره. واقعا کاش منم خانم سوپرمارکتی بودم.
بابا جونم به قول عباس معروفی:
تو میدانی حتی اگر در کنارم نشسته باشی، باز هم دلتنگ توام ... حالا ببین نبودنت با من چه کار میکند!
بابا واقعا درست میگه؛
من فقط باید خودم باشم. نیاز نیست برای اینکه سرم کلاه نره یا از بقیه عقب نمونم ، تظاهر به دروغگویی و بدجنس بودن کنم و یا با سیاست باشه رفتارم. من فقط باید خودم باشم. من این روزها واقعا خودم بودم و هستم و خواهم بود. همونی که داره سعی میکنه مشت هاشو محکم تر کنه و حرفاشو بزنه. همون که همه بهش میگن این کارا فقط ازت یه آدم سادهلوح میسازه اما من باور دارم که اینا همچنان نشون دهنده ی قلب احساساتیِ منه. سعی میکنم مثل هميشه باشم. مثل همیشه باشم اما یاد بگیرم که نذارم آدما از مهربونی و ساکت بودنم سواستفاده کنن. سعی کنم حساسیتم رو کمتر کنم و این رو بدونم که هميشه همه بد من رو نمیخوان همونطور که هميشه هم خوبم رو نمیخوان. قرار نیست کارهای خوب آدما رو بخاطر چهارتا کار بدشون فراموش کنم. برای خودم قانون نمیذارم ، من فقط خودمم. خودمی که خیلی ها دوسش دارن. اما احتمالا نه که قطعا خودم بیشتر دوسش دارم. یعنی فکر کنم میخوام کل زندگیم رو تلاش کنم که دوسش داشته باشم. 🤍