و اما من بودم که در میانِ همه
سختی ها و دردهایم دوام آوردم .
پس قضاوت و نسخه پیچیِ دیگران
چه دردی دوا میکند ؟..
درحال تصور مراسم خاکسپاریِ
خودم بودم ، به خودم اومدم
دیدم دارم به اشکاشون میخندم :)
ولی من ی روز بدونِ اینکه
به کسی بگم میرم !..
بهتون گفته بودم حالم خوب
نیست :)
ما ظاهرا بخش کوچکی از سوال
بزرگیم ، حدودا سیزده هزار و صد
و چهل بار !
بیدار شدن و خوابیدن
و باز دوباره بیدار شدن
و باز دوباره خوابیدن ،
روی یک زمین و زیر یک آسمان !
این رقمی سرسام آور است که
تحملش به طاقتی فوق انسانی
احتیاج دارد !
به هر شکل که حساب کنی ، به
خودت حق خواهی داد که بعد از
این همه . . . .
به حقیقتی رسیده باشی !
به جوابی ؟
به دلیلی ؟
به انگیزه ای ؟
و به چیزی که کمی ، فقط کمی
به تو آرامش بدهد !
اما حقیقت دیدنی نیست ، هرچند
همچون قورباغه کور زبان را دام
پشهاش گردانیم !
جوابی نیست و هیچ چیزی نیست ...
هیچ چیز !
- حسینپناهی
چنین میاندیشم ، عشق به انسان
هر قدرتی را از پای درخواهد آورد ..
خوشا روزگارانی که چشمها بر لبها
حق اولویت داشتند !
حقیقتا چندشآور است ؛
هیسهیسِ مارهای تک دندان !
- حسینپناهی
بغض یعنی صدایی که
توی گلوت جا میمونه
وقتی دلت میخواست
فریادش کنی . . . !