گاهی جوری قلبت از درد و
بغض داره منفجر میشه
که تنها خواستت اینه یه جای
خلوت پیدا کنی بشینی و
اشک بریزی :)!
امان از وقتایی که هیچ فرصتی
واسه اشک ریختن نمیتونی پیدا
کنی ..
گاهی دل برای صدایی تنگ میشود
برای نگاهی که دیگر نیست
برای حضوری که حالا فقط در خاطره هاست ...
نبودنش را هرروز زندگی میکنم ،
نه با اشک ،
با سکوتی که هیچ کس نمیفهمد ...
جنگل سوخته را بیم تبر داران نیست
شاخه ی قطع شده منتظر باران نیست
مرگ ای مرگ تو را میشنوم نزدیکی
تا هم آغوشی ما فاصله ای چندان نیست
وقتی خدا بخواد برای تو معجزه کنه و گره هاتو حل کنه ، مجبوره یه جاهایی تنهات کنه ، مجبوره یه جاهایی اشک از چشمانت جاری کنه !
مجبوره یه جاهایی یکاری کنه تو با صورت بخوری زمین !
چرا ؟
چون تورو بشکنه و قلب ِ شکسته جای ِ خداست ...
قلب ِ تورو آماده فرودِ معجزه و ملائکه و کمک ها و امدادهای غیبیش بکنه ...
ناراحت نباش .. خوشحال باش ..
بابا از کجا میدونی بعدیش نوبت ِ تو نباشه ؟!(:
- امیرحسینساجدی
میگه زدنت زمین
پشت پا برات گرفتن
تنهات گذاشتن
اذیت و آزارت کردن
هرجا میری به در ِ بسته میخوری !
ببین بندهٔ معبود ..
تو دنیایی داری زندگی میکنی که اون بالاسری خداشه !
و هیچ چیزی دربرابرِ اراده خدا قوی نیست !
اون چیزی هم که تو داری بهش میگی مشکل خدا ازش خعلی بزرگتره !
بدون ! برات معجزه میکنه .. حال ِ خوبو بهت برمیگردونه ...
نگران چی ؟؟
یکاری میکنه همونایی که اذیت و آزارت کردن یروز غبطه بخورن به جایگاهت'!!!
پس بدون اون بالاسری خداته ...
- امیرحسینساجدی
به این مردم نگاه نکن !..
به این مردم یه کتاب خوبی بکنی ،
یه نصفه خط بدی داشته باشی
آتیش میکشن زیر ِ هرچی خوبیته !
خدارو بچسب ؛
اگه تو این زندگی شکستی برو
حال کن ..
اگه دلتو شکوندن تو این زندگی
خوشحال باش !
چرا ؟
چون خدا اون قلب شکسته رو
میگیره درست و قشنگ ترمیم
میکنه سالمش میکنه میاره بالا
میکوبونه تو سر ِ اونی که باعث
شد دلت بشکنه ..(:
کار ِ خدا رسیدگی به پرونده های شکستگیه ، اونم از نوع ِ دلش !(:
- امیرحسینساجدی
چه میخواهم از دنیا ؟!
گوشه دنجی که عایق دغدغه باشد
و دیوار هایش در مقابل ناامنی غم ها
و خاطرات آدم ها ، حفاظ داشته باشد
جایی که من باشم و موسیقی و کاغذ
و مداد و کتاب هایم
من باشم و بی خیالی ها ، من باشم و
آرامش ،
من باشم و تنهایی و جهانی که با من کاری ندارد
و آدم هایی که سراغم را نمی گیرند
چه میخواهم از دنیا ؟
مدتی به دور از شلوغی و دغدغه ها
زیستن ،
کمی به حال خود بودن ، کمی خلوت ، کمی
رفتن
و بی خبر بودن
و بی خبر بودن
و بی خبر بودن ...!