وقتی نصف شب میشینی
اشک میریزی و ناامیدی ..
باید به این فکر کنی که فردا
یه داستانای جدید هم شروع
میشه و تو به علاوه خودت باید
اونارو هم هندل کنی باهم :)
شاید سخت باشه ..
ولی تنها راهیه که داری و باید
تحمل کنی :)
پس با انگیزه دادن به خودت ، با
تمرکز روی خودت ، حتی با خندیدن
های ظاهری سعی کن این تحمل رو
آسون تر کنی :)
شده یه بلایی سر خودت بیاری
و دردش که تو جسمت پیچید
بخندی ؟!(:
نمیدونم شاید بقیه از علائم های
روانی بودن اینو برداشت کنن ..
اما این کارو که میکنی خوشحالی
خودت این بلارو سر خودت اوردی
ولی امان از همه بلاهای زندگیت
که بقیه به سرت اوردن و تو نقشی
نداشتی :)
تشویق به خودازاری ندارما :)
فقط حسشو گفتم ..
همیشه اون نقابی که جلوی
دردامو گرفت یه ادم خندون بود ..
لحنم کلا طنزه ..
طرف میاد سوال میپرسه ..
بعد جواب میدم و توی این جواب
نشون میده که معلوم نیست اون
مدت چی بهم گذشته ..
ته اون کلمات پر از درده هاااا ..
ولی یهو میبینم طرف شروع میکنه
قهقهه زدن !
اخه چرا قهقهه میزنی خب روانی؟
پاسخی که دریافت میکنم اینه که ..
نیس که لحنت خنده داره ! نمیتونم نخندم ..
خوشحالم از این نقابِ طنزگونه که
تمام دردامو پوشش داده :)
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را