هدایت شده از [دنیای کلئوپآترآ]
موهایم را بستم و ارام سوار شدم
{اقا تا چهار راه بعدی چقدر میشه؟}
راننده به اینه نگاه کرد و گفت
{۵ تومن میشه خانم}
سرم را تکان دادم و در لحظه ماشین راه افتاد.
پیاده شدم و یک دور دیگر مسیر را با خودم مرور کردم
زنگ در را که زد،بلافاصله در باز شد
دختر جوان و مو بوری با چای داغ در دستش گفت:
{ربکا!}
چشمانش برق همیشگی را داشت،هودی صورتی روشنی پوشیده بود و با لبخندی تا بناگوش،به من نگاه میکرد
گفتم
{سلام خوبی؟}
با خوشحالی گفت
{کم پیدایی دیگه هم که سراغی از ما نمیگیری.خبریه؟}
گفتم
{خبر؟ نه زندگی میگذره}
با لبخند نمکینش گفت:
{انقدر نگران زندگیت نباش،انقدر سخت نگیر،خودتو چپوندی تو اتاق و کلا داری درس میخونی،ببینم چند وقته نیومدی بیرون؟}
{ی دو سه ماهی میشه}
{بیا تو دربارش قهوه بخوریم...}
{بیا فقط دربارش هری پاتر ببینیم.}
[کلئوپآترآ پآتر]