دیگه هیچ جایی تو قلبم نداری، همه چی تموم شد، به همین سادگی. ازم میپرسن چیشد که یهو اینجوری شد؛ راستش خودمم نمیدونم، یه شب خوابیدم، یادمه خیلی ناراحت بودم، خیلی گریه کردم. بیشتر از همیشه. صبح که بیدار شدم دیگه دوست نداشتم، انگار اون شب تو و حسی که بهت داشتم با اون اشکا از چشمم افتادید. انگار بدنمم دیگه از اون حجم از درد و غم خسته شده بود. مغزم و قلبم یه شبه تصمیم گرفتن دیگه جایی برات نزارن. خودمم نمیدونم که چجوری اینطوری شد، اما میدونم دیگه هیچوقت مثل قبل نشد حسم بهت.