•قدم دوم•
دوکوهه...
درباره دوکوهه خیلی حرف دارم ولی بگذارید اعماق وجودم بماند.
از غربت و تنهایی و دلتنگی دوکوهه هرچی بگم کمه. انگاری معشوقه اش را سالها در میانه مجنون و حوالی لبنان گم کرده.
من چهاربار اومدم اینجا...
هر چهاربار به دلیلی قسمتم نشد که گردان تخریب را از نزدیک ببینم. حکمت این اتفاق را چه کسی میداند که شرح کند این واقع را؟
ساعت یک و نیم رسیدیم.
دوکوهه اوج سکوت خودش بود و ما اوج خستگی. اینقدر خسته بودم که وقت نشد سوگواری و گله از دوکوهه و گردان تخریب کنم. :)💧
•قدم سوم•
همان بستر روایت کتاب حوض خون...
بیمارستانی در دل اندیمشک و مقصدی عجیب.
هنوز بوی خون و باروت را حس میکنی. صدای هلیکوپتری که با آن مجروحین را میآوردند و صدای دکترا و کارکنان آن مجموعه...
هنوز کسی داد میزد: مجروحان جدید عملیات را اوردن. ولوله ها در ساختمان میپیچید..
صدای آب حوض، که لباس های خونی را در آن میشستند و تکه تکه گوشتی که با لباس یکی شده بود را از آن جدا میکردند.
آب شیون میکرد...
آب داشت تقاص کدام گناه را میداد؟؟
آب تو باید خود جویی میشدی و به خیمهگاه میرفتی.
آب حالا که گذرت به اینجای تاریخ رسید چه!؟خنکایی بر لبان علمداران کمیل بودی؟
آب تو را باید با خون قاطی کنند که طهارت لکه دار شود و خنکایت با گرمای خون خنثی شود.
آب تو باید خود جویی میشدی و به خیمهگاه میرفتی.
•گام چهارم•
فکه.
قتلگاه آوینی و صد و بیست شهیدی که در گودی آنجا جان سپردن.
با لبان تشنه و زخمی و آفتاب شدید.
پاهایت را خاک میخورد و در خود میکشید و تو باید با توانی دو چندان پایت را بیرون میکشیدی.
خوبی شن فکه به این است که یک جا نمیماند. اگر به چادرت وصله ببندد، یاد نصف شب و مادری کردن فاطمه زهرا میافتند و توان همراهی از دست میدهند و از چادرت میکنند و به آغوش رفیقان خاکی خود میروند. آفتاب سوزانِ این وادی را تحمل میکنند و لب نمیچینند و گله از آسمان و زمینی بودنشان نمیکنند. بی خود نیست که در کیهان و کهکشان ها فخر میفروشند به خاک بودن خود. و سینه ستبر میگویند: اَلا ای از اسفلین تا مُلک بَرین ما را بهترین بندگان خدا در برگرفتند و خون آنها شد معراج ما تا به خدا.