•قدم سوم•
همان بستر روایت کتاب حوض خون...
بیمارستانی در دل اندیمشک و مقصدی عجیب.
هنوز بوی خون و باروت را حس میکنی. صدای هلیکوپتری که با آن مجروحین را میآوردند و صدای دکترا و کارکنان آن مجموعه...
هنوز کسی داد میزد: مجروحان جدید عملیات را اوردن. ولوله ها در ساختمان میپیچید..
صدای آب حوض، که لباس های خونی را در آن میشستند و تکه تکه گوشتی که با لباس یکی شده بود را از آن جدا میکردند.
آب شیون میکرد...
آب داشت تقاص کدام گناه را میداد؟؟
آب تو باید خود جویی میشدی و به خیمهگاه میرفتی.
آب حالا که گذرت به اینجای تاریخ رسید چه!؟خنکایی بر لبان علمداران کمیل بودی؟
آب تو را باید با خون قاطی کنند که طهارت لکه دار شود و خنکایت با گرمای خون خنثی شود.
آب تو باید خود جویی میشدی و به خیمهگاه میرفتی.
•گام چهارم•
فکه.
قتلگاه آوینی و صد و بیست شهیدی که در گودی آنجا جان سپردن.
با لبان تشنه و زخمی و آفتاب شدید.
پاهایت را خاک میخورد و در خود میکشید و تو باید با توانی دو چندان پایت را بیرون میکشیدی.
خوبی شن فکه به این است که یک جا نمیماند. اگر به چادرت وصله ببندد، یاد نصف شب و مادری کردن فاطمه زهرا میافتند و توان همراهی از دست میدهند و از چادرت میکنند و به آغوش رفیقان خاکی خود میروند. آفتاب سوزانِ این وادی را تحمل میکنند و لب نمیچینند و گله از آسمان و زمینی بودنشان نمیکنند. بی خود نیست که در کیهان و کهکشان ها فخر میفروشند به خاک بودن خود. و سینه ستبر میگویند: اَلا ای از اسفلین تا مُلک بَرین ما را بهترین بندگان خدا در برگرفتند و خون آنها شد معراج ما تا به خدا.