امروز.
سوم خرداد.
سالِ چهارصد و دو.
در حالی که نوای غریب "ممد نبودی ببینی" رو پخش کردم، روی یکی از صندلی های اتوبوس، پایم را روی آن یکی پایم میگذارم.
و فکر میکنم.
غریبانه.
در سکوتِ شهری خفته.
برای همیشه فراموش کرده این فتح، فتح عادی نبود.
خودِ اهلِ رزم و جنگِ غربی خوب فهمید، ایران و ایرانی، با هر نژادی، زمین نمیخوره.
این شهر، این روزها را فراموش کرده.
دانشجوش که به اصطلاح امید این شهر بود، بدون اندکی خراش بر سبابه اش، دادِ مفت گویی اش شهرِ آزاده را پر کرده.
قرار بود این شهر را بسازد.
نه خمپاره ای خاموش در دل این شهر باشد.
شهر غرق سکوته.
حواسش پرت، پرت.
نمیداند و فراموش کرده امروز ما با دست خدا، خرمشهر را در آغوش کشیدیم.
و نمیداند خرمشهر ها که فتح و پیروزیشان مانده.
طوری بی تفاوت به احولِ بی سر و ته خویش است که گویی دست خدا را انکار کرده است.
شهر سکوت.
انسان های خاموش.
جشنی بی صدا.
کاش به آن روز های پر شور و با اصالت خودمان بازگردیم...
کاش بر سرِ مناره های مساجد بار دیگر بشنویم نوای:
خرمشهر، خونین شهر، آزاد شد.
#پراکنده_گویی
#زنوبا
#زد_حسنی
#خرمشهر
#شهر