هدایت شده از 하나 :)
33.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«ما خدا را داریم» خاطره سید حسن نصرالله از توصیه رهبر انقلاب
https://www.aparat.com/v/9yegR
قسم به شفق...
به تنگی نفس ها در زمان افول نور از سیاره رنج ها....
و دموع...
هنگام جاری شدن از قلب های لبریز...
#زنوبا
پینوشت:اصطلاح سیاره رنج ها رو سید مرتضی اوینی به این زمین اسفل داد...
شالم را روی چادرم صاف میکنم. و با لیوان قهوه و کوله ای که بر دوش دارم به دنبال مکانی برای سکون هستم. افتاب امروز مرا به آغوش کشیده و از رمغ کمی که در بازوانش حس میکنم گویی بهاران را به یغمای سال آینده برده و برگریزان پاییزی را صدا میزند.
امروز سوز پاییزی برای اولین بار با حالی محسوس در رگ و جانم به جریان افتاد و هرچه خورشید و شال سعی در رام کردنِ این سرکشِ سارق گرما داشتند اما افاقه ای نداشت.
بر روی نیمکت زرد کوچه عاشق ها می نشینم و سرو همیشه بهاریِ بلند قامت را می نگرم.
گره از قامت هندزفری باز میکنم و آهنگ "چشمان مست شجریان" را پخش میکنم. ساز و برگ و نوای تاریخی اش مرا به فکر فرو میروم.
سکوت را بر ذهن و خیالم حاکم میکنم و تمام حواسم را به خدمت جهانِ سبزِ اطرافم میگیرم.
چشمانم سرو قامت بلندِ باغ (دانشگاه)را.
گوش هایم نوای شجریان و گاها آواز چلچله ها را.
دستانم فنجان گرمِ قهوه را.
دهانم طعم دلچسب این نوشیدنی گرم را.
و امان از ترکیب عطر صبح پاییزی و برگ های پاییزی با قهوه.
و زنهار از تسبیح و ستایش جهانیان که یکصدا عشق را به روح و جان ما هدیه میدهند و
ما کانهُ که نمی بینیم و نمیشنویم و تفکر نمی کنیم .
أ فلا ينظرون!؟
أ فلا يسمعون؟!
أ فلا تعقلون؟!
أ فلا تعقلون؟!
أ فلا تعقلون!؟
پی نوشت:
بعد مدت ها خاطره نویسی
به وقت یک آبان ماه هزارو چهارصد و یک
#امضا_زنوبا
#زینب_حسنی
بچه ها امروز یه پرادوکس عجیب و غریب دیدم.
باورتون نمیشه کلا اول صبحی من رو برده به وادی خماری و گیجی...
پا به محوطه گذاشتم.
سوز مثل سیلی زد تو گوشم که با این سردی هوا بدون هیچ لباس گرمی قطعا سر کلاس جان به جانآفرین تقدیم خواهم کرد.
اسنپ رو چک کردم هنوز کنار پل راهآهن بود.سریع مثل قرقی .پریدن سمت آسانسور و برداشتن شال بافتنیم و سمت آسانسور و رسیدن به ماشین اسنپ.مثل قرقی.
ماشین پژو مشکی جلوم ترمز کرد.
هیکل راننده عینهو غول بیابون.
ریش سبیل تا رو سینه.
موهاش کم پشت، انگاری اصلا نداشت.
آب دهنم رو غورت دادم و شروع کردم به آیة الكرسي خوندن.
راهي برای لغو درخواست نداشتم و نگاه که به ساعت کردم دیدم اصلا راه نداره.
با سلام و صلوات سوار شدم.
تیشرت سفید پوشیده بود و برای همین چشمم افتاد به بازوش که تتوی زرتشت زده بود و کنار تتو جای زخم بود که نمیدونم سوخته بود یا رد چاقو بود!
رنگم حسابی پریده بود و قلبم با سرعت هزار بر دقیقه پمپاژ میکرد.سعی کردم عادی باشم.مشخصات راننده رو اسکرین گرفتم و میخواستم برای مامانم بفرستم که ایتا کاااارررر نمیکرد. به معنای واقعی حس کردم دارم میمیرم.راننده که متوجه حال زارم شده بود ضبطش رو روشن کرد.
گفتم یا خدا الان حتما شاهین نجفی و یاس و سُرنا پلی میکنه اول صبحی با هیجان بی خود قراره برم سرکلاس.
یهو دیدم یه آهنگ ملایم و کیوت و گوگولی پلی شد.
خدا شاهده منفجر شدم از خنده.
مُردم... اینکه تا دانشگاه چطوری جلو خودم رو گرفتم الله و علم ولی واقعا این شدت تناقض و پرادوکس من رو میخ کوب کرد.
همه اینا یک طرف....
ذهن افسار گسیخته و دیوانه من که شروع کرده بود تراژدی های عشقی رو تو سرش مرور میکرد یکطرف.
خلاصه امروز روز عجیبی بود....
هستید یه چالش!؟
با پنج کلمه یا ترکیب، فضایی که براتون دلپذیره رو توصیف کنید.
مثلا من:
۱.برف
۲. آخر سال میلادی
۳.پاریس
۴.کافه و گذر عاشق ها
۵.با هاتچاکلت عزیزم
البته خیلی از ترکیب ها رو دلم میخواست...از اونجایی که الان همه مذهبی طور جواب میدن گفتم یخورده فضا عوض شه و اینکه واقعا الان دلم این تجربه متفاوت رو میخواد...
دوست داشتم بگم قدس و پاییزی و قهوه و نم بارون...ولی آخر پاسپورته که دل آدم رو آتیش میزنه....💔💔💔