مثل همون موقع که رباب شیره جانش را به او میداد و برای تشکر انگشت اشاره رباب رو سفت میگرفت.
مثل وقتی که علی اکبر داشت علم خیمه را میزد،
با خنده ات قند در دلش اب شد.
داشتی برای بابا دلبری میکردی.
خستگی راه از دل بابا برمیچیدی...
مثلا زیر خیمه خواباندنت و رقیه خاتون داره باهات بازی میکند
گیس بافته شده رقیه وقتی بوسه میچینه از گونه ات میریزد روی صورتت، نزدیک است گریه شوی. رباب سمتت میدود بغلت میکند و صورتت با میچسباند به سینه و برایت لالایی میخواند.
علی اکبر و قاسم با عبدالله بازی میکردند و صدای خندشون عرش خدا رو نور و نوار میبست.
مثلا شنیدی صدای هل من ناصر بابا رو.
صدای گریه ات از صدای رجز خوانی عباس ع در میدون بالاتر رفت.