یا نسیمی که دور گنبد عباس ع طواف میکند و از او اذن ملاقات مولا میگیرد...
بعد چرخ به دور مولا میزند...!؟
عباس و علی اکبرش را از نوک پا تا سر شانه ها و سرشان را دنبال میکند.
برای قد و قامتشان چهار قل و آیه الکرسی میخواند.
لایه رویی چشم مولا از اشک پوشیده شده.
با خدا در دلش مناجات میکند و نو بهارانش را به او میسپارد.
جُون در این سیاهی محو شده.
سفیدی چشمانش و دندان های خندانش را که همچون مروارید میدرخشند در ظلمات را میبیند.
دارد سلاح را صیقل میدهد و با شمشیرش مناجات میکند...
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
جُون در این سیاهی محو شده. سفیدی چشمانش و دندان های خندانش را که همچون مروارید میدرخشند در ظلمات را
در دلش صد حمد برای غلامی چنین میخواند و شکرگزار خداوند است.
رقیه خاتون و سکینه و عبدالله و قاسم دور تا دور اکبر جمع اند...
علی برایشان دارد قصه میگوید و اندکی درد تشنگیشان را کم میکند...
وهب را دارد میبیند که نو عروسش را تسکین میدهد و مرهم بر زخم دلتنگی که قبل از موعد سر باز کرده مینشاند.
ام وهب و زینب در گوشه ای از خیام در حالی که نور ماه مایل تابیده و دورن خیمه روشن شده از آرمان و رویای امامشان حرف میزنند و تجدید پیمان برای ادامه و مبارزه میکنند.