عباس و علی اکبرش را از نوک پا تا سر شانه ها و سرشان را دنبال میکند.
برای قد و قامتشان چهار قل و آیه الکرسی میخواند.
لایه رویی چشم مولا از اشک پوشیده شده.
با خدا در دلش مناجات میکند و نو بهارانش را به او میسپارد.
جُون در این سیاهی محو شده.
سفیدی چشمانش و دندان های خندانش را که همچون مروارید میدرخشند در ظلمات را میبیند.
دارد سلاح را صیقل میدهد و با شمشیرش مناجات میکند...
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
جُون در این سیاهی محو شده. سفیدی چشمانش و دندان های خندانش را که همچون مروارید میدرخشند در ظلمات را
در دلش صد حمد برای غلامی چنین میخواند و شکرگزار خداوند است.
رقیه خاتون و سکینه و عبدالله و قاسم دور تا دور اکبر جمع اند...
علی برایشان دارد قصه میگوید و اندکی درد تشنگیشان را کم میکند...
وهب را دارد میبیند که نو عروسش را تسکین میدهد و مرهم بر زخم دلتنگی که قبل از موعد سر باز کرده مینشاند.
ام وهب و زینب در گوشه ای از خیام در حالی که نور ماه مایل تابیده و دورن خیمه روشن شده از آرمان و رویای امامشان حرف میزنند و تجدید پیمان برای ادامه و مبارزه میکنند.
🤍🪐
نکته ای که نیاز هست بگم:
این حرف ها و نوشته ها فقط تخیل من هست...
هیچ کدوم سندیت نداره...
حسین ع حکایت فردا را میدانست؟؟؟
حکایت جدایی و دلتنگی را...
حکایت وصال به معبود...
حکایت زخم بر پیکره عشاقش را...
حکایت خیام...
حکایت زینب...
حکایت غم و دردِ جان...
حکایت تن های بیسر...
حکایت عشق بازی ها را...
حکایت فرات و دو دست...
حکایت چشم ها...
حکایت اشک ها و خون ها...
حکایت امام و ماموم....
حکایت محبت...
*فقط روی کلمات تامل کنید و در ذهن به کلمات تجسم عینی دهید.
معنا و مفهوم ها در مصادیق کربلا میجوشد و مثل چشمه زلال و شفاف میشود.
حکایت جدایی و دلتنگی/
مثلا:
تا حالا دلتنگ محبوبتان شدید!؟
محبوبی که گل شب بوی میانِ ظلمات راه بود.
محبوبی که از بین شاخسارها رشیدترین بود.
محبوبی که در مقابل شما عین ادب و سخاوت و راستین بود.
تا حالا جدا شدید!؟
مثل جان کندن میماند.
گویی جان از تن میرود.
گویی تکه تکه ات میکنند و تکه هایت را از هم جدا میکنند.
هر تکه ات را به خاک میکشانند.
هر تکه ات را مقابلت بر عرش نیزه ها میآویزند.
حکایت وصال/
میگویند وقتی میانه دو انگشت حسین ع تصویر فردا تراوید و یاران راستین نظاره کردند روایت کربلا را. سر از پا نشناختند.
من میگویم همان لحظه گلِ شوق و خنده از تک تک چهره ها رویید و قهقه کردند و هم را در آغوش کشیدند.
هر کسی سر از پا نمیشناخت و مثل زغال روی آتش به بالا و پایین میپرید.
اخ وصال چه ناب و مطلوب...
وصال و رسیدن و رضایت الله...
گویی تمام ارمان های انبیا به یکباره تحقق یافت...
هر کدام به یک شیوه میخواست دلبری کند و در مقابل خدا خودنمایی کند.
یکی با شرحه شرحه شدن.
یکی با جا گذاشتن دستانش.
یکی با سر بریده.
یکی با صبر...
*واقعا این شوق و عشق چیست؟!
با کدوم الفبا نوشته میشود!؟