eitaa logo
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
217 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
503 ویدیو
34 فایل
📸📜✒️ روزنوشتِ آدمیزادی که در پی زیستن و کشف کردن و تجربه کردنه|🌿✨️ مهاجرُ إلى رَبّي|🕊𓂆 ☫ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hn9ph2b&btn=ناشناسِ.زِنوبا🪽🌠 ☕️🪐☁️ @nasrollah403/برای شهید سید حسن نصرالله
مشاهده در ایتا
دانلود
بیایید امشب نگاه امام رو دنبال کنیم.
عباس و علی اکبرش را از نوک پا تا سر شانه ها و سرشان را دنبال می‌کند. برای قد و قامتشان چهار قل و آیه الکرسی می‌خواند. لایه رویی چشم مولا از اشک پوشیده شده. با خدا در دلش مناجات می‌کند و نو بهارانش را به او می‌سپارد.
جُون در این سیاهی محو شده. سفیدی چشمانش و دندان های خندانش را که همچون مروارید می‌درخشند در ظلمات را میبیند. دارد سلاح را صیقل میدهد و با شمشیرش مناجات می‌کند...
رقیه خاتون و سکینه و عبدالله و قاسم دور تا دور اکبر جمع اند... علی برایشان دارد قصه می‌گوید و اندکی درد تشنگیشان را کم می‌کند...
وهب را دارد میبیند که نو عروسش را تسکین می‌دهد و مرهم بر زخم دلتنگی که قبل از موعد سر باز کرده می‌نشاند.
ام وهب و زینب در گوشه ای از خیام‌ در حالی که نور ماه مایل تابیده و دورن خیمه روشن شده از آرمان و رویای امامشان حرف می‌زنند و تجدید پیمان برای ادامه و مبارزه می‌کنند.
ای جانم...
🤍🪐 نکته ای که نیاز هست بگم: این حرف ها و نوشته ها فقط تخیل من هست... هیچ کدوم سندیت نداره...
حسین ع حکایت فردا را می‌دانست؟؟؟ حکایت جدایی و دلتنگی را... حکایت وصال به معبود... حکایت زخم بر پیکره عشاقش را... حکایت خیام... حکایت زینب... حکایت غم و دردِ جان... حکایت تن های بی‌سر... حکایت عشق بازی ها را... حکایت فرات و دو دست... حکایت چشم ها... حکایت‌ اشک ها و خون ها... حکایت امام و ماموم.‌‌... حکایت محبت... *فقط روی کلمات تامل کنید و در ذهن به کلمات تجسم عینی دهید. معنا و مفهوم ها در مصادیق کربلا می‌جوشد و مثل چشمه زلال و شفاف می‌شود.
حکایت جدایی و دلتنگی/ مثلا: تا حالا دلتنگ محبوبتان شدید!؟ محبوبی که گل شب بوی میانِ ظلمات راه بود. محبوبی که از بین شاخسارها رشیدترین بود. محبوبی که در مقابل شما عین ادب و سخاوت و راستین بود. تا حالا جدا شدید!؟ مثل جان کندن می‌ماند‌. گویی جان از تن می‌رود. گویی تکه تکه ات میکنند و تکه هایت را از هم جدا می‌کنند. هر تکه ات را به خاک میکشانند. هر تکه ات را مقابلت بر عرش نیزه ها می‌آویزند.
حکایت وصال/ می‌گویند وقتی میانه دو انگشت حسین ع تصویر فردا تراوید و یاران راستین نظاره کردند روایت کربلا را. سر از پا نشناختند. من می‌گویم همان لحظه گلِ شوق و خنده از تک تک چهره ها رویید و قهقه کردند و هم را در آغوش کشیدند. هر کسی سر از پا نمی‌شناخت و مثل زغال روی آتش به بالا و پایین می‌پرید. اخ وصال چه ناب و مطلوب... وصال و رسیدن و رضایت الله... گویی تمام ارمان های انبیا به یکباره تحقق یافت... هر کدام‌ به یک شیوه میخواست دلبری کند و در مقابل خدا خودنمایی کند. یکی با شرحه شرحه شدن. یکی با جا گذاشتن دستانش. یکی با سر بریده. یکی با صبر... *واقعا این شوق و عشق چیست؟! با کدوم‌ الفبا نوشته می‌شود!؟