eitaa logo
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
218 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
503 ویدیو
34 فایل
📸📜✒️ روزنوشتِ آدمیزادی که در پی زیستن و کشف کردن و تجربه کردنه|🌿✨️ مهاجرُ إلى رَبّي|🕊𓂆 ☫ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hn9ph2b&btn=ناشناسِ.زِنوبا🪽🌠 ☕️🪐☁️ @nasrollah403/برای شهید سید حسن نصرالله
مشاهده در ایتا
دانلود
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
#حاج_قاسم #فاطمیه @zenoba_hasani
فاطمه در حور، فاطمه در کربلای پنج، فاطمه در اروند، فاطمه در کوه های سخت و سرد کردستان، مادری کرد.... 🌙☁️
🌱 یک زن ملکوتی امام خمینی(ره): تمام ابعادی که برای زن متصور است و برای یک انسان متصور است در فاطمه زهرا سلام الله علیها جلوه کرده و بوده است. یک زن معمولی نبوده است، یک زن روحانی، یک زن ملکوتی، یک انسان به تمام معنا انسان، تمام نسخه انسانیت، تمام حقیقت زن، تمام حقیقت انسان. او زن معمولی نیست، او موجود ملکوتی است که در عالم به صورت انسان ظاهر شده است، بلکه موجود الهی جبروتی در صورت یک زن ظاهر شده است صحیفه نور ؛ جلد ۶، صفحه ۱۸۵ @sahifeh_noor
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
:) این حجم از انسانیت و فداکاری در کدام مرام و مسلک آموخته شده؟ آن هم در زمانه ی مال اندوزی و ثروت پ
به فرزندان ما بگویید که مقاومت انسان هایی که همچون کوه سرسخت اند و همچون دریا و اقیانوس ها وسیع و زلال و عمیق اند، پرورش داد. به آنان بگویید در زمانه ی گرگ و شغال، آنان خروششان همچون شیر بود و در این ظلمتکده نوری بودند بر دلِ مستضعفین و مظلومین عالم...
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
کاش یه روزی این رویا رو بغل کنم... *گردان تخریب/ دوکوهه آفتابگردون
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
:) این حجم از انسانیت و فداکاری در کدام مرام و مسلک آموخته شده؟ آن هم در زمانه ی مال اندوزی و ثروت پ
ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی در مقامی که صدارت به فقیران بخشند چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان چند و چند از غم ایام جگرخون باشی حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی
چشم هایت را ببند. برو به آینده. برو به مدینه. آستین بالا زده ای و چشم به دو لب مرد هجران کشیده ی حجاز داده ای. او در آن هنگام با قدی رشید و ردایی سفید و شال سبزش، چشم به صحرای بقیع دوخته. چشم از غبارِ چهار قبر غریب اجدادش می‌چرخاند و سر به سوی قبری تک و تنها در آن سوی وادی می‌کند. اشک از گوشه چشمِ سیاهش بر محاسنِ جوگندمی اش شُره می‌کند. رو به سویِ آن قبر غریب با اقدامی لرزان می‌رود. همه بچه شیعه ها می‌دانند که داغِ مادر از افتابِ سوزان کربلا گرم تر و تازه تر است. مولا روضه خواند و ما خاک بقیع بر سر و صورتمان زدیم. مولا شب های غربت خاک زهرا را چشیده، می‌داند چه ها در آن ساعات بر علی گذشت. یل تک سواران و شیرِ بیشه ی حجاز و یمامه چه شب ها که تنها و بی کس در آن وادی مناجات کرده و با زهرا سخن گفته. مولا همه آن غریبی ها را بر ما خواند. به آن لحظه ها سوگند، به آن ثانیه ها که انتقام سیلی زهرا را گرفتیم و بر مزارشان روضه می‌خوانیم و سنگ و مرمر بر آن بنای خاکی می‌گذاریم... چه ناب... چه اصیل...💔 کاش زمان به ما این لحظه ها را بدهکار نماند.
بخند جانم... بخند. *شمعدونی جانم