میگفت: از اتاق که بیرون آمدم،
صحنهای وحشتناک مقابلم دیدم،
که از شدت ناراحتی، مات و مبهوت شدم!
داشتند گوسفندی را برای من
ذبح میکردند؛
و در چشمان گوسفند میدیدم
که مظلومانه به آسمان نگاه میکرد
و چشم میچرخاند و میگفت:
آیا کسی نیست مرا
از دست این جوان تنومند نجات بدهد؟!
من دوست دارم هنوز تنفس بکنم.
به من نگاه میکرد و میگفت:
آخه تو کی هستی که من را
به خاطر تو میخواهند بکشند؟!
و از حق حیات محروم کنند.
میگوید:
آنقدر از شدت این مصیبت ناراحت بودم،
که نمیتوانستم تکان بخورم و
فریاد بزنم که او را نکشید.
بعدها هر چه به چمران گفتند:
از گوشت این گوسفند بخور،
برای تو کشتهایم
میگویند: لب به آبگوشت غذا هم نزد...
_چمران به شدت عاطفی بود؛
نزدیک به دوصفحه با گوسفند قربانی
مکالمه نوشته است!
| کتاب"رقصیچنینمیانهمیدانمآرزوست"
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
. #برف #شمعدونی
امشب با نایلون و پارچه روشون رو دادم.
میترسم شکوفه هاشون رو سرما بزنه باز کم جوون بشن.