یک جا خوانده بودم آدم وقتی دلبسته است از سمت همان محبوبش آسیب پذیر میشود. حالا من فکر میکنم شاید به همین خاطر است که آدمیزاد بعد دلدادگی لحظه به لحظه و موشکافانه حالات و رفتار و اعمال عزیزش را زیر نظر دارد و به محض کمترین تغییر متوجهش میشود. چرا که کوچکترین سردی، خردترین تلخی برای کسی که دلبسته شده، بزرگ ترین آسیب است. آدمها اهلیِ شیوه ی نگاه کردن، صدا زدن، بها دادن، در آغوش کشیدن میشوند. و زمانیکه این شیوه تغییر میکند دچار مرگ تدریجی میشوند.
" تو چرا مثل قبل صدایم نمیکنی؟!"
"چرا تماس های تلفنی مان انقدر کوتاه شده؟"
" چرا وقتی در آغوشم میکشی مثل قبل مکث نمیکنی و من را چند دقیقه میان بازوانت نگه نمیداری؟!"
"چرا دیگر از غمم غمگین نمیشوی؟"
" قبل ترها بحثمان میشد خوابت نمیبرد. دیشب تا صبح منتظر پیامت بودم. خوابیدی؟!"
"حال بدم برایت مهم است؟ چرا دیگر نشان نمیدهی؟!"
" عصبانی که میشدی میگفتی حیف که دوستت دادم و حرفی نمیزدی. اما مدتی است با کمترین بحث سرم فریاد میزنی. چیزی شده؟!"
و...
فکر میکنم اگر کسی مقابل دیگری می ایستد و این حرفها را میزند دارد عملا با فریاد میگوید: "من دچار تو شده ام و تاب دور شدنت حتی قدر یک قدم را ندارم." میگوید: "تو میتوانی من را ازرده کنی. اما نکن..." میگوید: " منکه داشتم زندگیام را میکردم، خودم باخودم بودی. تو آمدی گفتی از حالا ببعد میخواهی مراقبم باشی. گفتی تکیه کن. گفتی نترس. حالا چرا دستهایت را با بهانه و بی بهانه از پشتم برمیداری؟ حالا که یادم رفته چطور مراقب خودم باشم؟!" ....
بعد ازین فریاد زدن ها و در میان گذاشتن ها، تقلا کردنها برای آنکه همه چیز از دست نرود. سر و کله پذیرش از راه میرسد. کسی که دلبسته، دیگر جدل نمیکند. عقب میرود. سر زانوهایش را میتکاند و با چشمهای خالی میپرسد:" گذاشتی از دست بروم؟" بعد پوستش را برمیدارد و در سکوت برای همیشه میرود.
#میم_سادات_هاشمی
https://t.me/mimsani
وای خدا...
از کنار خونه رویاهام رد شدم.
حوالی خیابون نماز و عباسعلی بود.
نما آجرِ قهوه ای متالیک، با در و پنجره سبز زیتونی.
حس میکنم خونه باغ بود.
خونه ای با غربت درخت های گردو و مجنونِ پاییزی، که هنوز رنگ بهار ندیده.