این حرفا نقل دیشبه...
نقلِ هوای سرد و سوز پاییزی...
دیشب تا ساعت شش و نیم کلاس داشتم...
و دریغ از پلیور یا ژاکت بافتنی ام...
و تنها شالم رو به دور گردنم پیچیدم و راهی دانشگاه شدم...
کلاس ها!؟
فی الواقع اینکه سر ماخذ شناسی با سیلی زدن به خودم بیدار موندم...
شب شالم رو دور دهنم پیچیدم...
نوای حدیث کسا رو برای خودم پلی کردم...
و تا خونه با سرما کُشتی گرفتم...
بخار دهنم میخورد به شیشه عینکم و از اینکه چشمانم گرم بود راضی بودم و خدا رو شکر می کردم.
از اتوبوس که پیاده شدم با گام هایی لرزان به سمت خانه راهی شدم.
سردی و آه ننه سرما تا عمق وجودم رفت و دستانم را از حرکت انداخت.
با همان دستان یخ زده زنگ در را فشردم. رقیه(خواهر سه ساله ام) و صدایش که فریاد میزد:زینبی اومد...
زینبی....
در را که باز کرد ، و با چشمان براقش به من سلام کرد.
گرمای خانه صورتِ خنکم را در آغوش کشید و بوی شلغم....•~•
و خانوادهای که چای مینوشیدند و من...........
الهی شکر....
هدایت شده از 🇵🇸 . آماج .
حاجقاسمسلیمانۍ !شهید.mp3
زمان:
حجم:
3M
ــ ـ کلامۍ گوھربار و پرنفوذ 📻 .
. @Amajha .