تمام چراغ های خونه رو خاموش کردم و شمع روشن کردم.
و به صدای بارون رعد برق گوش میدم و کتاب میخونم.
بعضی از آدم ها مثل آفتاب اند.
درسته خیلی دور و دست نیافتنی، اما نور و گرمای وجودشون از کیلومتر ها دورتر تو رو در آغوش میگیره و قشنگ تمام دلتنگی و غمت رو میچلونه.
امشب نم بارون زد به کاهگل دیوار ها و خاک باغچه و غبارِ سنگ فرش ها،
انگاری بوی بهشت پیچید همه جا.
الان هم به شکل خیاری با خواهرم خوابیدیم توی یکی از اتاق های خونه باباحاجی و پنجرهی قدی رو به حیاط رو باز کردیم و از بویِ محبوب و دلربا لذت میبریم.
خدایا از من این نعمت ها رو نگیر.
من اگر این حلاوت رو نداشته باشم که دیگه توان بندگی شما رو ندارم.
خدایا روز افزون کن این برکت و رحمت و نور رو.
و به هر کس که محتاجِ دَمی از بهاران هست نظر لطفت رو دریغ نکن.
آمین.