بچه ها چرا پیدا نمیشه این بالگرد.🥺😭
شب و سرما و بارون...
اگر آسیب جدی دیده باشند چی!؟
خدایا به حق امام رضا ع ....
هدایت شده از زِنُوبــــــاٰ|𓂆
من اندوهگین نیستم!
من اندوه جهانم.
و در سینه ام
وطن است که میگرید.
#غاده_السمان
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
"و اصرف عنا حمل الليالي وثقلها ، و أجعل في صدورنا اطمئنان يشبه هبوب الفجر ."
و بار سنگین شب های تیره و تار را از ما دور کن،
و قرار بده در قلب های ما اطمینانی بمانند طلوع آفتاب.
امروز رفتم گلزار.
الهی شکر خدا من رو با نشونه های قشنگش صبور و آرومم کرد.
اینشون،
ننهی نقل و نبات،
مادر یکی از شهدای گلزار هستند.
داشتن کنار مزار پسرشون دشتی میخوندند و با صدای بلند گریه میکردند...
با صداشون قلبم لرزید.
من بعد شهادت آقای رئیسی مدام دارم به این فکر میکنم، وظیفه ی من و مسئولیت من درباره این شهید مظلوم چیه!؟
یار چه میخواهد و من رو به چه سمت میکشونه!
و تکرار مکرر این سوالات میتونه من رو به سمت بهتری بکشونه.
از گریهی ماٰدرم خیر ندیدم. همیشه با گریهاش، چِک و چِکْ خوشی و برکتِ روزها، زمین ریخته، حیف و میل شده و دیگر لای گلهای حاشیهی قالی پیدا نشده. مادرم که گریه میکند، یعنی جایی، همین اطراف، دنیا دردی بزرگ زاییده که شوم است و نیاز به گریهی زنانه دارد. شیونِ دسته جمعی با موهای پریشان روی شانه. دستهایی که صورتهای ملتهب را میکَنَند و ندبه میکنند. اوّلین گریهاش خاطرم مانده؛
صبحِ جمعه بود. نکبت پهن بود در آسمان. آفتاب نبود. هق که زد، بندِ خوابم پاره شد. تا اتاق نشیمن دویدم، دستهایم را که خشک بود و ترسیده گرفتم به شانههای میانسالش :«چی شده؟!» حرف نزد. گریه کرد و بین بازوهایم تکان خورد. صفحهی تلویزیون را نشان داد. تصاویرِ تکه تکه از خبری دور. تصویرِ دستی که انگشتر عقیق با همه درشتیاش نتوانسته بود ورم و کبودی و نصفه نیمه بودنش را بپوشاند، تصویرِ مردی که یک لحظه میخندید و لحظهی بعد از جیپ زیتونی پایین میآمد تا خاکِ سوریه را در مشتش نگه دارد. تصویرِ مردی که براٰی ایران بود اما از بغداد برگردانده بودنش، اسمش قاسم بود با پیشوندِ شهید.
مادرم دوباره گریه کرد. اینبار جمعه نبود، اما باز صبح بود و نکبت. فهمیدم دنیا باز مصیبت زاییده. دیگر ندویدم. لای در اتاق را باز کردم. از شکافِ باریک به تنِ طوسیِ مادرم که پشتِ میز آشپزخانه وا رفته بود، نگاه کردم. آن روز هنوز چشمهایش ضعیف نشده بود، امّا این دفعه خوشیها از پشتِ فِریمِ سیاهِ عینکش زمین میریختند. نپرسیدم:«چی شده؟!» انگشتهای لرزانش روی صفحهی موبایل سُر میخورد. سایهی منتظرم را که پشتِ در دید، نالید:« دیدی پیدا نشدن؟ دیدی چی شد؟ دیدی اشتباه به دلم نیوفتاده بود؟» در را با بُهت بستم تا شاید نبینم. دیر بود اما! زنهاٰ توی سرم، با موی آشفته بر شانه، گرداگرد نشستند تا شیون کنند…
#میم_سادات_هاشمی
۳۱ اردیبهشت ماٰه ۱۴۰۳.
https://t.me/mimsani