زِنُوبــــــاٰ|𓂆
زمان من رو با خودش پرتاب کرده اوایل جنگ و انقلاب،
اونجا که روسریم رو گره زدم و مانتوی بلند و گشادم رو پوشیدم و دو جلد کتاب زدم زیر بغلم و سوار خط شدم که برم مرکز شهر...
همه جا بوی لاله های پژمرده میاد.
خبر شهادت بهشتی و هفتاد و دو تن،
خبر منافقین،
خبر اشغال میهن...
وطن دارد از سوگِ فرزندانش خون میگرید و من درست در این نقطه تاریخی به این فکر میکنم که جهان میخواهد تا کجا بتازد بر دل سبک بالان و مهاجرانِ آسمانی.
خبرِ آزادی خرمشهر از قلبِ مردمم به گوش میرسد؛ درست در این نقطه از تاریخ.
ای یکهسوار شرف، ای مردتر از مرد!
بالایی من! روح تو در خاک چه میکرد؟
میگفت برو، عشق چنین گفت که بشتاب
میگفت بمان، عقل چنین گفت که برگرد
دیروز یکی بودیم با هم، ولی امروز
تو نورتر از نوری و من گرد تر از گرد
یک روز اگر از من و عشق تو بپرسند
پیغمبرتان کیست، بگو درد، بگو درد
ای سرختر از سرخ! بخوان سبزتر از سبز
آن سوی، درختان همه زردند، همه زرد
ای دست و زبان شهدا، هیچ زبانی
چون حنجرهات داغ مرا تازه نمیکرد
هدایت شده از زِنُوبــــــاٰ|𓂆
رسول خدا در وصیتش به ابوذر میفرمانید:
گاهی انسان به واسطه ی گناهی به بهشت داخل میشود.
ابوذر از رسول خدا میپرسد:
چطور چنین چیزی ممکن است!؟
حضرت میفرمایند:
وقتی گناه موجب شود که انسان بفهمد در اعماق وجودش چه خبر است و عیوب خود را شناخته و درمان کند، این مایه بهشت رفتنش خواهد شد.
رهایی از تکبر / علیرضا پناهیان
بكرا لما اسأل عنك
وحدي ما لاقيك
موقف حبي باخد منك
من القبر بوعيك
اگر تنها تو را یافتم
از تو خواهم پرسید،
از قبری که تو را در بر گرفته،
راه و روش عاشقی را.
استشهدت و راسك مرفوع
و خليت الحرقة فيي
قلبي ال زفك مش الدموع
و دماتك كانو هدية
با سرفرازی به شهادت رسیدی...
و دل مرا به آتش کشیدی،
مگر جز با اشک مگر این شعله خاموش شود.
سوگند به خونت که در راه حق ودیعه بود.
ورايح لبعيد
بغصة وتنهيد
خلصو هلق كل سنينك
صار اسمك شهيد
به دور دست ها رفتی...
درد و آه(از فراق و دوری)
رها شدی از زمان ها
و اسمت شهید شد.
ترجمه: زنوبا
#زد_حسنی