eitaa logo
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
217 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
503 ویدیو
34 فایل
📸📜✒️ روزنوشتِ آدمیزادی که در پی زیستن و کشف کردن و تجربه کردنه|🌿✨️ مهاجرُ إلى رَبّي|🕊𓂆 ☫ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hn9ph2b&btn=ناشناسِ.زِنوبا🪽🌠 ☕️🪐☁️ @nasrollah403/برای شهید سید حسن نصرالله
مشاهده در ایتا
دانلود
ترکیب صدای اذوون و باروون
ببینم... نمیخواید یه هول بدید کانال رو بشیم صد نفر؟!😶
هدایت شده از 하나 :)
دوست آن است که گیرد دست دوست😌
علی فانی2814511545.mp3
زمان: حجم: 19.8M
و حکما این در باران مارا به مرز جنون میرساند.... البته باران بهانه است.....:)))))💔
این سحرهاٰی آخر ؛ تعقیباتِ صلاة صبحِ علی(ع) تماشا کردنِ فاطمه(س)ست …
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طُو را میسپارم به مینای مهتاب... طُو را میسپارم به دامان دریا.... @zenoba_hasani
عینکم را از چشمانم جدا میکنم... برای چند دقیقه دنیا را تار ببین... اصلا دنیا و زمین و آدمایش را نبین... به اسمون نگاه کن.... نه اصلا هیچی نبین... چشمهایت را ببند... بارون رو روی گونه و پیشانی ات حس کن... بوی خاک نم خورده... بوی لطافت و پاییز... بوی... نرگس... این پا و آن پا میشوم روی نیمکت خیس خورده پارک.... سکنه این محله، پارک و تک تک اسبابش را به دست باران سپرده بودند و امان خدا رفته بودند... دریغ از کودکی که در این هوا بدود و برای خدا بوس بفرستد و با چشمان اکلیلی اش این زیبایی را ببیند و شکر کند... بچه که بودم زمان باران دوره می انداختم تو حیاط و برای خدا شعر میخوندم و از لطف و رحمتش خداروشکر میکردم....طوری که تا دو محله این ناز و کرشمه ام برای خدا می رسید... یه آه میکشم و این آهنگ خداحافظی آخر در عالمم پلی میشود... به یاد زهرا و علی(ع)... @zenoba_hasani
و بدین گونه خیابان های خیس خورده را گز کردم. خیابان های خلوت... خیابان های تاریک... خیابان های خوفناک...
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
و بدین گونه خیابان های خیس خورده را گز کردم. خیابان های خلوت... خیابان های تاریک... خیابان های خوفنا
تنها نبودم. سه تا گودزیلای دهه هشتادی که... +:جان؟!بله شما درست میفرمایید. منم دهه هشتادی ام.اما گودزیلا نیستم!! شما که خبر ندارید. اومدند سه تایی میگند که زود شال و کلاه کن بزن بریم. _:کجا!؟ _:بیرون•~• _:خب باشه بریم... فکر کردم میگند بیا بریم روی حیاط.تا به خودم اومدم دیدم تو کوچه ایستادم و تقلا میکنم از گل و لای اونجا عبور کنم. _:فاطمه مامانت چطوری گذاشت توی ای بلوار خلوت بریم بیرون. _:نه مطمئنه مامان میگذاره... :|||| یه جل الخالق تو دلم گفتم و زدیم به دل خیابون...البته بهتره بگم بیابون... دریغ از یک دونه مغازه و سوپری و ابادی...هرچی بود خونه مسکونی.... بعدا کاشف به عمل اومد که برای اجازه اسم منو اوردند پیش مادران گرام و گفتند آرهههه زینب میاددددد... اصلا بخاطر زینب میخوایم بریم تنها نباشه....(اندکی مغالطه) :|||||||||||| اینا گودزیلا پرومکس اند. والا... منه بدبخت تا اینا رو سالم رسوندم خونه مُردم...