هدایت شده از استاد محمد شجاعی
@ostad_shojaeقرب به اهل بیت ۱۲.mp3
زمان:
حجم:
9.1M
√ کسی که قصد میکند به خدا و اهل غیب نزدیک شود، قدم اول کجاست؟
✘ باید از کجا شروع کند؟
مجموعه #قرب_به_اهل_بیت (علیهماالسلام) ۱۲
#استاد_شجاعی | #استاد_فرحزاد
@ostad_shojae | montazer.ir
خیلی وقت بود از روزمره ام چیزی نگفته بودم. اما الان واقعا دلم خواست از این صبح چیزی رو ثبت کنم.
حال و هوای این روز ها داره کم کم به سپتامبر شبیه میشه و من تو ماه سپتامبر، ماهی که منتهی به پاییز میشه، تخیلم چند برابر قوی تر میشه.
من این ماه رو با تمام وجودم زندگی میکنم.
حتی اگر درد و رنجی عذابم بده، اون رو با تمام وجود بغل میکنم و ازش لذت میبرم.
مگه میشه ادم از رنج لذت ببره!؟
حقیقتا آره،
آدم اگر خدا و اهل بیت رو کنار خودش حس کنه...بله...
و در این هوای قشنگِ سپتامبر اون ها رو زیباتر از قبل میبینم.
این حال و هوا یعنی خورشید سپتامبر که تصمیم گرفته مهربون تر از قبل باشه اما هنوز گرم و صمیمی قبل باهاشه،
یعنی پرنده های مهاجر که داره کم کم زمان کوچ و هجرتشون نزدیک میشه،
یعنی ماه مدرسه ها و بوی دفتر و کتاب و کیف و کفش نو، بچه تر که بود برای خرید با مامانم و وول خوردن تو مغازه های لوازم تحریر و کیف فروشی و کفش فروشی پر پر میزدم و روزشمار گذاشته بودم. بنده خدا رو کچل میکردم.
تو این ماه حتی کارتون و انیمیشن دیدن برام یه حس ناب داره.
انگاری داری تو یه دشت قشنگ میدوی و جیغ میکشی و بادِ سرگردونِ سپتامبر که نه سر و استخوان سوز هست و نه گرم و کلافه کننده، از لا به لای موهات عبور میکنه.
آنشرلی رو فقط باید سپتامبر دید و خوند.
من همیشه آفتاب بعد از ظهرِ ماه سپتامبر گرین گیبلز رو تو رویاهام تصور میکنم....
کتاب رو تو این ماه باید خورد....
شب های پر ستاره اش رو باید بوسید...
نسیم و دلبری از درختان بی هوش و حواس که تن به پاییز میدن و میمیرن رو باید بغل کرد و و و
از وقتی رفتم مشهد گلدون های شمعدونیم رو گذاشتم تو خونه و هوای بسته...
یادم رفت به عمه ام بگم آبشون بده...
خشک شدن....
واقعا حالم بده....
اگر نمی آوردم شون تو خونه بی آبی و گرما نمیکشتشون...
حتی کود شُک هم بهشون ندادم...
نزدیکه دیوونه شم.
و هوای گرم باعث شد حسن یوسفی که به زحمت زنده نگه داشته بودم و تازه بهار داشت جوون میگرفت، پژمرده شه...
خیلی خیلی ناراحتم.
استاد غلامی اومدن کرمان و من امشب نتونستم پا کرسی درسشون حاضر شم
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
من همه دلتنگی ها و دلشکستگی ها رو به بابام و مولام میسپارم.
بابام بلده غبار های قلبم رو بتکونه و جای زخم هام مرهم بنشونه.
بلده آدم هاي بي ارزش رو از درونم پاک کنه و به جاش انسان هایی با روحِ بلند بنشونه.
بهم #صبوري رو یاد میده،
#عزت، #رحمت، #آرامش...
من اگر بابا رو نداشتم،
تا الان مرده بودم.
من مال این دنیا و آدم های این دنیا نیستم،
اگر مولا نبود قلبم برای همیشه از بین میرفت.
و احتمالا هیچ وقت سرپا نمیشدم.