میگن آب نطلبیده مراده.
برای همین وقتی یه گوشه توی حرم امام حسین علیه السلام کز کردی و داری درون خودت رو میشکافد و به کربلا و اهل بیت امام فکر میکنی یکی از عراقی ها پیدا میشه و بهت یه لیوان آب هدیه میده.
اینبار یه بچه کوچولو بهم آب داد درست وقتی داشتم به گنبد آقا نگاه میکردم....
دفعه قبل یه دختر با وقار که داشت کتابِ سلام علی ابراهیم [سلام بر ابراهیم] میخووند، دقیقا همین مکان بهم آب هدیه داد...
جاتون خالی...
رفتم همون مکان که دخترای دانشجو و دانش آموز برای امتحانات آماده میشند...
همه مشغول تلاش بودن و داشتن درس میخووندن...
با یه میز سفید رو به روشون و کلی لوازم تحریری قشنگ و لپ تاپ و دفترچه ای برای یادداشت و خلاصه نویسی...
دلم براشون رفت...
از صمیم قلبم دلم میخواست ایام امتحانات و آزمونم از دنیا کنده شم و بغل امام شروع به درس خواندن کنم...
منم دیدم دخترا مشغولند منم یه کتاب برداشتم و مدتی اونجا کتاب خووندم.
تو این مدت کبوترای بزیگوش باهم کلی بازی میکردن و دنبال غذا میگشتن.
الان که دارم این حرف ها
رو میزنم این سفر تمام شده...
و من عمیقا دلتنگم...