زِنُوبــــــاٰ|𓂆
خودم رو امروز در دهلاویه تصور میکنم.
روی بلندی ساختمان یادمان چمران.
همان جا که هر زمان رفتم و به دشتش
خیره شدم و شط و نیزار ها رو دیدم
قلبم را به پرواز در آورد.
تصور چمران و یارانش که در دهلاویه
مقاومت کردند.
تصور لحظه زخمی شدن چمران.
تصور حس و حال برادرانش در
آن لحظه متشنج و نباختنشان در
برابر تقدیرِ نبودن چمران.
نسیم دهلاویه همیشه چادرم را به
رقص در میآورد و همیشه من را دلتنگ
مردی میکرد که هیچ گاه ندیده بودمش.
دهلاویه!
حالا نوبت نبرد آخر رسیده...
برای ما دعا کن که از قافله عاشقوشهای
خدایی جا نمانیم...
دعا کن که مولاي ما،
ما را به عبایشان گره بزند و در
معرکه در راه ایشان گلگون شویم.
مثل چمران.