جُون در این سیاهی محو شده.
سفیدی چشمانش و دندان های خندانش را که همچون مروارید میدرخشند در ظلمات را میبیند.
دارد سلاح را صیقل میدهد و با شمشیرش مناجات میکند...
رقیه خاتون و سکینه و عبدالله و قاسم دور تا دور اکبر جمع اند...
علی برایشان دارد قصه میگوید و اندکی درد تشنگیشان را کم میکند...
وهب را دارد میبیند که نو عروسش را تسکین میدهد و مرهم بر زخم دلتنگی که قبل از موعد سر باز کرده مینشاند.
ام وهب و زینب در گوشه ای از خیام در حالی که نور ماه مایل تابیده و دورن خیمه روشن شده از آرمان و رویای امامشان حرف میزنند و تجدید پیمان برای ادامه و مبارزه میکنند.
گرد تا گرد مولا و امام خود حاضر گشته اند.
شمع و ماه، هر دو در میکده عشاقِ حسین حاضر شدند و مست شدگانِ کلامِ حسین ع را نظاره میکنند.
عباس در پشت سر امام به روی کندی زانو نشسته و با نگاهش که به زیر فرو افتاده ادب و متانت خودش رو نمایش میدهد.
اکبر مثل همیشه در سمت راست پدر با نگاه مشتاقش پدر و مولاي خود را میشکافد...
نگاه، حالت صورت، دست ها و حتی گویی ضربان قلب پدرش را زیرنظر دارد.
جون و عابس و حبیب و باقی عشاق در سکوت منتظر فرمان و دستورِ امام خود بودند.