وهب را دارد میبیند که نو عروسش را تسکین میدهد و مرهم بر زخم دلتنگی که قبل از موعد سر باز کرده مینشاند.
ام وهب و زینب در گوشه ای از خیام در حالی که نور ماه مایل تابیده و دورن خیمه روشن شده از آرمان و رویای امامشان حرف میزنند و تجدید پیمان برای ادامه و مبارزه میکنند.
گرد تا گرد مولا و امام خود حاضر گشته اند.
شمع و ماه، هر دو در میکده عشاقِ حسین حاضر شدند و مست شدگانِ کلامِ حسین ع را نظاره میکنند.
عباس در پشت سر امام به روی کندی زانو نشسته و با نگاهش که به زیر فرو افتاده ادب و متانت خودش رو نمایش میدهد.
اکبر مثل همیشه در سمت راست پدر با نگاه مشتاقش پدر و مولاي خود را میشکافد...
نگاه، حالت صورت، دست ها و حتی گویی ضربان قلب پدرش را زیرنظر دارد.
جون و عابس و حبیب و باقی عشاق در سکوت منتظر فرمان و دستورِ امام خود بودند.
در مقاتل آمده که مولا بیعت برداشتند و رو به همگی اصحاب کردند که هر کس حق و حقوقی بر گردن دارد از تاریکی شب استفاده کند و برود.
عباس بغض کرده بود...
کسی تا به امروز بغض و لرزش
صدای عباس را نشنیده بود.
_:مولا...
آقا....
امام....
سرور...
از ما خطایی سر زده!؟
ما را لایق ندانی که پیش قدم
شما به قربانگاه برویم!؟
من نفس بکشم و امامم راهی میدان
شود؟!
من از این دنیا به جز شما چه خواهم!؟
من بدون شما!؟
خدا ان روز را دور سازد...