eitaa logo
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
217 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
503 ویدیو
34 فایل
📸📜✒️ روزنوشتِ آدمیزادی که در پی زیستن و کشف کردن و تجربه کردنه|🌿✨️ مهاجرُ إلى رَبّي|🕊𓂆 ☫ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hn9ph2b&btn=ناشناسِ.زِنوبا🪽🌠 ☕️🪐☁️ @nasrollah403/برای شهید سید حسن نصرالله
مشاهده در ایتا
دانلود
عباس در پشت سر امام به روی کندی زانو نشسته و با نگاهش که به زیر فرو افتاده ادب و متانت خودش رو نمایش می‌دهد.
اکبر مثل همیشه در سمت راست پدر با نگاه مشتاقش پدر و مولاي خود را می‌شکافد... نگاه، حالت صورت، دست ها و حتی گویی ضربان قلب پدرش را زیرنظر دارد.
جون و عابس و حبیب و باقی عشاق در سکوت منتظر فرمان و دستورِ امام خود بودند.
مولا دست برد و با نوازشی که بر سر شمعها کشید، آنها را خاموش کرد.
وقت آخرین غربال حسین ع بود. تا یاران واقعی خودشان را گلچین کنند.
در مقاتل آمده که مولا بیعت برداشتند و رو به همگی اصحاب کردند که هر کس حق و حقوقی بر گردن دارد از تاریکی شب استفاده کند و برود.
به یک باره آن سکوت به همهمه تبدیل شد و عباس دست به زانو گرفت و برخواست...
عباس بغض کرده بود... کسی تا به امروز بغض و لرزش صدای عباس را نشنیده بود. _:مولا... آقا.... امام.... سرور... از ما خطایی سر زده!؟ ما را لایق ندانی که پیش قدم شما به قربانگاه برویم!؟ من نفس بکشم و امامم راهی میدان شود؟! من از این دنیا به جز شما چه خواهم!؟ من بدون شما!؟ خدا ان روز را دور سازد...
بعد از خطابه عاشقانه عباس به مولاي خود، همه اهلِ خیمه با صدای بلند گریه کردند... و یک صدا گفتند: ماترکتک یا حسین!
سکانس بعد/
دخت حیدر برادرش را به گوشه ای، پشت خیام بُرد.
دست به منجر زد و آن را بالا برد. چشم های پر از نگرانی اش را در چشمان برادرش حل کرد...