جون و عابس و حبیب و باقی عشاق در سکوت منتظر فرمان و دستورِ امام خود بودند.
در مقاتل آمده که مولا بیعت برداشتند و رو به همگی اصحاب کردند که هر کس حق و حقوقی بر گردن دارد از تاریکی شب استفاده کند و برود.
عباس بغض کرده بود...
کسی تا به امروز بغض و لرزش
صدای عباس را نشنیده بود.
_:مولا...
آقا....
امام....
سرور...
از ما خطایی سر زده!؟
ما را لایق ندانی که پیش قدم
شما به قربانگاه برویم!؟
من نفس بکشم و امامم راهی میدان
شود؟!
من از این دنیا به جز شما چه خواهم!؟
من بدون شما!؟
خدا ان روز را دور سازد...
بعد از خطابه عاشقانه عباس به مولاي خود، همه اهلِ خیمه با صدای بلند گریه کردند...
و یک صدا گفتند: ماترکتک یا حسین!
دست به منجر زد و آن را بالا برد.
چشم های پر از نگرانی اش را در چشمان برادرش حل کرد...
_:حسین جان!
از یارانتان مطمئن هستی!؟
مبادا در میدان از پشت حمله ببرند و به سمت دشمن بروند!؟
عهد و پیمان آنها محکم هست!؟
خبر به گوش حبیب رسید که عقیله بنی هاشم ته دلشان از ما راضی نیست!
نگرانی امامشان را دارند...